دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۲۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

شنیدین که میگن اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم؟حکایت مامانه منه.

یه دوستی داریم که خانومش حامله شد و چون کسی رو تو این شهر نداشتن مامانم رفت بیمارستان و موند پیشش.این خانومه جز زن های سنگین وزن محسوب میشه و مامان من جز سبک وزن ها.

روزی که عملش کردن مامانم تک وتنها این خانم رو جابه جا کرد و کمرش درد گرفت و از اونجایی که به درد اهمیت نمیده مامان من،همینجور موند تا اینکه صبرش لبریز شد و رفت دکتر.

بهش گفتن دیسک کمر داری و دو تا از مهره هات ایراد پیدا کردن.

نتیجه میگیریم ثواب نکنیم تا کباب نشیم.

 

 

شوهرجان میفرمایند جدیدا خیلی شلخته شدم و به خونه اصلا رسیدگی نمیکنم،طفلک بالاخره به زبون اومد.اما خب چیکار کنم نمیتونم،الانم که ماه رمضان شده من نه کار میکنم نه بیرون میرم،باید تحمل کنه دیگه.

الانم منتظرم بیاد که بخابیم.میدونین که خواب روزه دار عبادته.

 

 

جدیدا خدا با ما خیلی خوب شده،پول خونه که جور شد،اونایی که فروش نمیرفتن فروخته شد.حالا نمیدونم حکایت این آیه ست که میگه ان مع العسریسرا یا اینکه قراره بشه ان مع الیسر عسرا؟از کارای خدا که نمیشه سر در آورد.فقط خدا،حالا که با ما خوب شدی فکری به حال فروش مغازه ها هم بکن.باتشکر

 

از ماه رمضان فقط 27 روز میمونه

فک کنم دارم میمیرم و خودم خبر ندارم،هرکی منو میبینه میگه چرا رنگت این همه پریده؟میگن توی چشات اصلا رنگ نداره. خودمم که فقط میخابم،امروز با کلی زحمت ساعت 11 بیدارشدم،وکلی عصبانی بودم که چرا بیدار میشم. دلم میخاد فقط بخابم و هیچ کاری نکنم. دوقدم راه که میرم نفسم درنمیاد و خسته میشم.امااصلا آمادگی مردن ندارم. اگه الان شوهرجان اینجا بود میگفت: من و این همه خوشبختی محاله.


 قدیما دلم میخاست مرد بودم و ازدواج میکردم و صاحب یه دختر میشدم و بعدش همسرعزیزم میمرد وومن تک وتنها دخترمو بزرگ میکردم،یادش بخیر،چه رویاهایی داشتم. 



یه دختر فامیل داره شوهرم،که امسال میره اول ابتدایی،این دختر به شدت بخشندست،هرچی داشته باشی بهش بگی بده،فوری بهت میده،حتا اگه گرونترین چیز باشه.و هرچی هم بگی و هرکاری هم بخای انجام میده. مادرش بردش پیش مشاور و دکتر گفته چون عزیزترین فرد زندگیش رو از دست داده،دیگه هیچی براش مهم نیست این حتا بزرگ هم بشه یه میلیارد داشته باشه به همین راحتی میبخشه،من همیشه تو فیلما میدیدم که آدما میگفتن چیزی برای از دست دادن ندارم نمیفهمیدم اوج ناامیدیشونو،امافک نمیکردم یه بچه هم اینجور فک کنه. آخه باباش خیلی دوسش داشته،چندسال پیش تو جوونی فوت میکنه،آینده این دختر چی میشه!!!!
اول: دزدی حرفه ای
 و اما
 دومی: مدیر بزرگترین خیریه شهرش
1- روزی در دفتر یک وکیل نشسته بودم که با بزرگترین سارق حرفه ای آشنا شدم. از او پرسیدم چگونه به اینجا رسیدی؟ با تبسمی گفت :سببش مادرم بود، گفتم چگونه؟ گفت: چهارم ابتدایی بودم و روزی از مدرسه باز گشتم در حالی که مداد سیاهم گم شده بود. هنگامی که مادرم فهمید سخت مرا تنبیه کرد و مرا غیر مسول و بی حواس و... خطاب کرد آنقدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه بر نگردم و مداد های دوستانم را بردارم... روز بعد نقشه ام را عملی کردم ،و هر روز یک دو مداد کش می رفتتم تااین که تا پایان ترم از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس اینکار را انجام می دادم ولی کم کم بر ترس غلبه پیدا کردم، و از نقشه های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستام می دزدیدم و به خودشان می فروختم، بعد از مدتی اینکار برایم عادی شد تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر توسعه دادم، خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه ای بود .. تا اینکه سارق حرفه ای شدم

. 2- روزی پسرم دوم دبستان بود روزی از مدرسه برگشت در حالی که مداد سیاهش را گم کرده بود. گفت مدادم را گم کردم. گفتم خوب بدون مداد چه کار کردی ؟ گفت از دوستم مداد گرفتم به او گفتم: خوبه ، دوستت از تو چیزی نخواست؟ خوراکی چیزی ..؟ گفت : نه چیزی از من نخواست. گفتم: پس او نیکیهای زیادی را سود کرد. تو چرا اینقدر نیکی جمع نکنی؟ گفت: چگونه من هم نیکی جمع کنم ؛ به او گفتم دو مداد می خریم یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکنه مدادش گم شود و آن را (مداد نیکیها) می نامیم، اون مداد را برای کسی که مدادش گم شود سر زنگ درس می دهی و بعد از پایان درس پس می گیری، پسرم خیلی شادمان شد . و شادیش بعد از عملی کردن این پیشنهاد چند برابر شد،طوریکه در کیفش تا شش مداد بر می داشت که به نفرات بیشتر کمک کند و عجیبتر آنکه سطح علمی درسش بسیار رشد کرد و علاقه اش به مدرسه چند برابر شد و ستاره کلاسش شد بطوریکه همه او را صاحب مدادهای ذخیره می شناختند و همیشه از او کمک می گرفتند. حالا بزرگ شده و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته و تشکیل خانواده داده و اکنون صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهرمان است. پس در تربیت مان خیلی مراقب رفتارمان باشیم و موقعیت های ناخوش را به خوبی به موقعیت خوب تربیتی تبدیل کنیم. پس:ببینیم با فرزندانم باید چگونه رفتار کنیم ؟ انشااله فرزندانمان زینت دنیا و آخرتمان قرار گیرند.

به نظرم جالب اومد گذاشتم .

این عکس رو خیلی دوست دارم به دو دلیل. یکی این که حس خوبی بهم میده،دومیشم که بماند.

خوشمان نیامد،حذف کردیمش




یه مادرشوهردارم: برام لوبیا خرد کرده و با گوجه فرنگی رنده شده پخته و داده بهم تا موقع درست کردنش راحت باشم. 

یه مادرشوهر دارم;:گفته بریم از دوستش مبل بخریم و خودش برامون تخفیف آنچنانی میگیره،گفته شمافقط بپسندین مابقیش بامن.  

یه مادرشوهردارم: اگه از دستش ناراحت باشم خیلی راحت میتونم بهش بگم،خیلی راحت میتونم باهاش بحث کنم.  

یه مادرشوهردارم: همیشه ازم تعریف میکنه پیش دیگران و کلی هم ذوق میکنه

  یه مادرشوهردارم: میگفت اگه طلاهامو گم نمیکردم میفروختم و میدادم بهتون و چقد افسوس میخورد که نمیتونه کمکمون کنه

 یه مادرشوهر دارم: دوست داره منو همه جاباخودش ببره و پز منو بده.




  یه شوهر دارم: جدیدا وقتی ازش کاری میخام و نه میاره ومن غرغرمیکنم

میگه: توباید الان ازمن ممنون باشی که خونه خریدم نه اینه غر بزنی.دیگه نمیشه از آقاچیزی خواست که.

یه پسر چقد میتونه بیمعرفت باشه که 6 روزه دخترش به دنیا اومده و هنوز به خانوادش نگفته؟آخرش مادربیچاره باید از همسایه ها بشنوه که بچه پسرش سالم به دنیا اومده اونم 6 روز پیش!!! پسری که سالهابود بچه دار نمیشدو خانوادش براش کلی دعا کردن،پسری که الان 45 سال داره اما بابزرگتر شدن سنش معرفتش زیاد نشده.وقتی هم مادرش زنگ میزنه تازه آقا لطف میکنه و میگه بچم 6 روزه به دنیا اومده،حتا نگفت اسمش چیه!!! 
این دایی بی معرفت منه چقد براش خوشحال بودیم،چقد غصه خوردیم تا این بچش بمونه و به دنیا بیاد.
طفلک مادربزرگم.
یه عمویی دارم که معروفه که خیلی خسیسه. اما از اون خسیسایی که اگه به پول نیاز داشته باشی ازت دریغ نمیکنه. چندباری به عمم چندمیلیونی داده اما ازش پس نگرفته و بهشون بخشیده،حتا به پسر فراری عمم هم پول داده بااینکه میدونسته ممکنه به دستش نرسه هیچوقت.
دیروز هم من ازش خاستم بهمون 25میلیون بده و قبول کرد،امروز رفتیم و کارت بانکیش رو بهمون داد تامشکلمون روحل کنیم بدون اینکه هیچ چک یا نوشته ای ازمون بگیره. به اون دل کوچیک و صاف و سادش حسودیم شد. وقتی به چهره عموم نگاه کنی،میفهمی که چه جورآدمیه.
خدابه کارشون رونق بده.
اگه نبود آبروی شوهرجان هم میرفت.
خدایا شکرت



 یه مادرشوهر دارم خودشو به آب و آتیش میزنه تا بتونه پول جورکنه و بده به پسرش،الانم رفته وام بگیره تا مشکلمون رو حل کنه

 بابت آدمهای خوب اطرافم خدایا هزاران بار شکرت
براش میوه پوست کندم،گوشیش رو براش زدم به شارژ. موقع خواب هم شوهرجان مثل روزای دیگه دستشو دراز کرد تا من رو دستش بخوابم و بعدش هم منو بغل کرد و شب بخیر گفتیم و خوابیدیم. اینارو در حالی انجام میدادیم که باهم قهر بودیم.اماصبش دیگه آشتی کردیم و رفت سرکار.  خوشحالم که حتا در حالت قهر هم بعضی کارامون سرجاشه.
 این شوهرجان ما که یه کوچولو اخلاق داره فقط،الانم که به خاطر خرید خونه دوتاچک داره که یکیش تا 20همین ماه باید پاس بشه و فکرش مشغوله و اون یه ذره اخلاقی هم که داشت پرکشید و رفت.
فک کنم بعد این ماهم تند تنددعوا کنیم و آقا هم تندتند قهر کنه.برای یه مدت بد نیست یه تنوعی ایجاد میشه.

امروز نهار خونه مادرشوهریم،حسابی باید پشت سر پسرش غیبت کنم تا دلم خنک بشه.

مایه کاسکو داریم که اسمش هانی میباشد.شوهرجان داشت بهش میگفت هانی خوشگله و کلی نازشو میکشید:

من: به این زشتی چرابهش میگی خوشگل؟ 

اوشون: تو به این زشتی همه بهت میگن خوشگل ماچیزی میگیم!!!!!