دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

یه زن و شوهری هستن میان ساختمون رو تمیز میکنن

ازاونجایی که شوهرجان مثلا مدیر هستن

من وسایلارو میدم بهشون.

اون روز شوهرش منو دید وگفت:

به بابات😁بگو چکمه و جوهرنمک بخره.






مادردوست شوهرجان فوت کرده بود.

امسال پسرهاش چندین جلد قرآن برای مادرشون وقف کردن.

حالا یکیشو آورده داده به شوهرجان و گفته خانومت قرآن میخونه اینو بده بهش.

به شوهرجان میگم ظاهرم غلط اندازه،کلی خجالت کشیدم.

من همیشه باحجاب و بدون آرایشم،وهمه فکر میکنن چه آدم مومنی هستم.

اماخب متاسفانه نیستم.





مادرشوهر:برادرشوهر کوچیکه میگه کاش ازنمایشگاه نمیرفت،لااقل پزمیدادیم شغلش رو،الان بگیم شغلش چیه؟ترشی فروش!!!

عروس بی نهایت خشمگین:اتفاقا بهترین کار رو کرد،وقتی نمایشگاه بود نمیدونستم بگم شغلش چیه،همه فکرمیکردن تو نمایشگاه شاگردمغازس،الان باخیال راحت میتونم بگم مغازه داره.

نمیشد این همه کوته فکر نبودن!همین فکرارو کردن که تو زندگی عقب موندن دیگه.





دیشب به شوهرجان میگم هروقت من مردم حق داری اینجارو بفروشی.

بهترین خونه س برای آدمهای ترسویی مثل من 

که هم از صدای باد میترسم هم از صدای بارون شدید وخیلی چیزای دیگه.

اماتو این خونه صدای هیچکدوم نمیاد.





فقط 23 روز مونده

تاچشم به هم میزنی میبینی منتظری اعلام کنن عید فطر شده.