دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

روز قبل:

مکان:حیات مادرشوهر و عروس در حال ترک آنجا

مادرشوهر:فردا روضه س،زود بیا.

عروس نمونه:ببینم چی میشه!

____________________________________________

روز روضه:

مکان:عروس در اتاق و مادرشوهر در پذیرایی

مادرشوهر:بیا اینجا

عروس نمونه:نه جا نیست تو پذیرایی.

مادرشوهر:برو آشپزخونه پیش خواهرشوهربشین

عروس نمونه:نه نمیرم  جام اینجا راحته.

_____________________________________________

همون روز

مکان:موقعیت قبلی

مادرشوهر:پاشو کتاب دعاهارو جمع کن

عروس نمونه:نه نمیتونم

مادرشوهر:پاشو برو به خواهرشوهر کمک کن خستس!

عروس نمونه:حسش نیست کمرم درد میکنه ان شاالله دفعه های بعد

اخم مادرشوهر وتمام

_____________________________________________

همون روز

مکان:تو حیات و درحال خروج از خانه

مادرشوهر خطاب به دوستش:یه کم نصیحتش کن

دوستش:حرف گوش نمیده

مادرشوهر:پس یه عروس واسه اون یکی پسرم پیداکنید بچه بیاره

عروس نمونه:یه عروس خبیث پیداکنید

مادرشوهر:نه یه عروس خیلی خوب

عروس نمونه:امیدوارم که خبیث باشه!


5مین سالگرد ازدواجمون هم رسید.

از طرف خودم،به خودم و شوهرجان تبریک میگم.

حالا منتظرم از سرکار بیاد،ببینم کادو چی تو بساطش داره.

بهش گفتم کمتر از کلید یه ویلا نباشه.





کاش منم یه دوستی مثل شتولتس داشتم(دوست آبلوموف)

میومد و منو از این رخوت و تنبلی نجات میداد.

دستمو میگرفت و با زور میبرد دکتر

احساس میکنم بدنم از هر لحاظ کمبود داره.

درحالت نشسته هم خونه دور سرم مثل چرخ وفلک میچرخه

فکر کنم رفتنی شدم😁.قدرمو تا هستم بدونید.




مردک رذل از سن و سالش خجالت نمیکشه

به بهانه اینکه بیا باموتورتون بریم خونمون کار دارم

شوهرجان رو برده خونشون و گفته بیا مواد بکشیم.

شوهرجان هم جوری جوابش رو داده که خجالت بکشه.





این شهرما زیادی شور حسینی داره

کلا شورش دراومده دیگه.

دیشب به خدا گفتم من راضی نیستم،تو هم راضی نباش ازشون.

آخه شب موقع خواب،وقته عزاداریه؟

دیگه زندکیمون تعطیل میشه این روزا

فرت وفرت دسته عزاداری،ترافیک،شلوغی،صداهای بلند

والا امام حسین هم راضی نیست.






این بود غرغرهای من.
تا درودی دیگر بدرود.

زن پسرخاله شوهرجان میگفت:

تازگی ها به پوچی رسیدم
همش میگم خب که چی بشه؟!
میخواستم بگم منم بودم به پوچی میرسیدم.
هرچی اراده کنی درعرض  چند ثانیه میتونی بخری
یه کم از پولهات رو بده من،هم دل یکیو شاد میکنی و حالت خوب میشه
و هم اینکه  خودت از پوچی درمیای.
بدمیگم؟😁






شوهرجان میخواست یه کلیپ نشونم بده
اولش کلی عذرخواهی کرد و گفت ببخشید حرفای زشت هم توش هست.
+تو فیلم های سینمایی،خانوم ها و اقایون چی جوری روشون میشه
پیش بزرگترها حرف های زشت بزنن؟
یا شایدم به نظرشون اصلا هم زشت نیست اون حرفها!!!
فیلم ماهی رو دیدین؟فکرمو مشغول کرده.






چندشب پیش،خواب دیدم برادر دارم.
بهم گفت بیاببرمت سفر تا ازاین محیط و فکروخیال دور بشی.
دوتایی رفتیم سفر،خیلی خوب بود.
خوش به حال اونایی که برادر خوب دارن.






عراقی ها از فرصت استفاده میکنن و ایران گردی میکنن!
شوهرجان چندتا مشتری عراقی داره که الان رفتن شمال
قراره برگردن اینجا و ازشوهرجان خرید کنن و برگردن عراق
به شوهرجان گفتم چندبرابر حساب کن باهاشون.(خبیث میشویم)






یه کتاب میخونم به اسم آبلوموف اثر ایوان گنچارف
فکر کنم منم یه کم از شخصیت آبلوموف رو تو وجودم دارم.
یه شخصیت تنبل که جز درازکشیدن رو تختش کاری نمیکنه
حوصله مهمونی رفتن نداره و به هیچ جا هم نرسیده!

ماجراهای من و مادرشوهر:

+مادرشوهر خطاب به شوهرجان:این چه شغلیه داری،یه روز تعطیل نداری،دلت واسه زنت نمیسوزه همش تنهاس؟

نیلوفر سابق:اخی چه مادرشوهرخوبی دارم که به فکر تنهایی من هست.

نیلوفر خبیث:خواسته خودشیرینی کنه وبگه من خیلی به فکر عروسمم!

واین دوتا نیلوفر همچنان باهم درگیرن.


+رفته بودیم عیدی برون یکی از دوستان

کیک اوردن،زیر پیش دستی مو بود و چسبید به دستم

منم داشتم به کیک باقیافه داغون نگا میکردم که

مادرشوهر وقتی دید،گفت اون کیک رو بده به من

و مال خودش رو داد به من.




عروسی و ماجراهاش:

+نوه خاله شوهرجان(۹ ساله):من غذای بچه نمیخوام

نیلوفر:من غذای بچه رو میخورم،سهم من برای تو

یه خانومی:ببین نخورده باربی شده اما تو چاقی

نوه خاله شوهرجان:فکر میکنی خودت خیلی لاغری!!!


+دخترخاله شوهرجان:مبارکه،تازه خریدی؟

نیلوفر:نه مال خواهرمه

دخترخاله شوهرجان:گفتم تو این گرونی چی جوری رفتی طلا خریدی!!


+خانومه دوست شوهرجان:اینا نقرن؟

نیلوفر:نه طلاس

خانومه دوست شوهرجان:بعد فروش طلاهات اینارو خریدی؟

نیلوفر:نه واسه خواهرمه

خانومه دوست شوهرجان:عززیزمم(ازصداقتم شوکه شد)آره الان طلا گرونه نمیشه خرید


توضیحات:اگه اصرار شوهرجان نبود کلا قرض نمیکردم ازخواهرم،اعتقادی به طلا ندارم.شوهرجان هم سپرده بود هرکی پرسید بگو مال خودمه.منم گفته بودم نمیتونم دروغ بگم.

کم مونده بود کشته بده این طلاها😁





یه سری حرفا هست به هیچ کس نمیتونی بگی

دلم میخواست یه غریبه ای پیدا میشد 

باهاش رو در رو،درد ودل میکردم

و بعد دیگه هیچوقت نمیدیدمش.