دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

چرا وقتی یکی میخواد بچه داربشه بهش میگن 

زیاد بخواب وقتی بچه دنیا اومد دیگه نمیتونی بخوابی!

اون خواب قبل،که بی خوابی های بعد رو جبران نمیکنه

به نظرم که باید بگن تا میتونی خوابت رو کم کن،که وقتی دنیا اومد 

شب بیداری و بی خوابی اذیتت نکنه.





ال:کادوی تولدت چی میخواد بگیره برات؟

نیلوفر گریان:ممکنه باز پول نداشته باشه هیچی.تو چی!

ال:سه تا مانتو،با یه انگشتر و سفر کیش

نیلوفر گریان:خیلی خوبه

ال:روز زن چی؟

نیلوفر گریان:نمیدونم،تو چی؟

ال:برای اون سه تا مانتو،سه تا کیف و کفش و روسری جدا بگیرم

نیلوفر گریان:خوبه

تا تولد ال بیاد،منو کچل میکنه.به شماها هم بگم کچل بشید.





از خودم خیلی بدم میاد

مثل اون فیلم،زنگ بزنم به یه قاتل بیاد منو بکشه

همه راحت بشیم.





از خدا خواستم که اگه یه وقت درآینده بچه ای بهم داد

اصلا و ابدا شبیه من نباشه

اخلاقش مثل خانواده شوهرجان باشه

دومتر زبون داشته باشه.





فکر کنم خدا کاسه صبر منو که میخواسته بذاره

یه سوراخ ریزی هم توش گذاشته که دیده نمیشه

چون کاسه صبرم نمیدونم چرا سرریز نمیشه؟!!!

شایدم پیامبرمم و خودم خبر ندارم

آخه دیگه هرچیزی حدی داره خدا.

این یه هفته ای که گذشت اصلا قشنگ نبود
چرا همیشه اتفاقای بد باهم جلوت سبز میشه؟
اما خوشی ها قطره چکونی میان؟اونم اگه بیان.
من به این روند اعتراض دارم
خدایا رسیدگی شود لطفا.
والا،اگه اعتراض نکنیم خدا فکر میکنه خوشمون اومده😁






تولد خواهرشوهر ۷ ابان بود.
نیلوفر خبیث درونم،دستور داد که یادت بره تولدش
ماهم حرف گوش کن و مثلا یادمون رفت.
۸آبان شوهرجان فرمودن که شب خواهرشوهر گریه کرده
که وای داداش تولدم رو فراموش کرده
هیچی دیگه ۸ آبان بردم کادو رو دادم بهش.






تا حالا توریست از آذربایجان ندیده بودم
فکر کنم به خاطر ارزش بالای پولمون باشه!!!
که از کشورای دیگه میان گردش و تفریح
شوهرجان میگفت چندتاشون هم ازشون کلی خرید کرده بودن
و یه مادر و پسر هم به شوهرجان دلار دادن و پول با ارزشمون رو گرفتن.






درد میکشیدم
به خدا میگفتم قول میدم پشت فلانی دیگه غیبت نکنم،تو خوبم کن
بعد تو ذهنم اومد که به خدا بگم با مادرشوهر خوب میشم،تو خوبم کن
اما دیدم نه،هیچ جوره نمیتونم ببخشمش😁به خدا گفتم این یکیو نمیتونم
آخرش هم با ۴تا دیکلوفناک و یه دونه ژلوفن دردم یواش یواش کم شد.
اما رو حرفم هستم که غیبت نکنم.
باخودم گفتم چی عایدم میشه از غیبت کردن؟دیدم هیچی !!!





همین.


چند روز مشغوله پاک کردن گندم برای حلیم بودم
پاک میکردم و حرص میخوردم
به شوهرجان گفتم،سال بعد تحت هیچ شرایطی قبول نمیکنم
به من چه نذر حلیم دارید،نمیتونید نکنید(تو دلم گفتم)
چرا مردم رو به زحمت میندازید.





مادرشوهر:چشمت چرا خون افتاده؟
عروس کوزت:چون گندم پاک کردم
مادرشوهر:به خاطر یه گندم پاک کردن!چی داره مگه!!!
درحالی که هرسال که خودش پاک میکرد آه و ناله ش به راه بود.
(۵۰ کیلو گندم بود،که من تنهایی پاک کردم عرض سه روز)





صبح پنجشنبه برخلاف روزای دیگه،بعد بیدار شدن، از تخت بلند نشدم
شوهرجان:نایلون مشکی کوچیک داریم؟
نیلوفر:نه نداریم،چیکار داری؟
شوهرجان:تو نیای ها،مینا مرد(پرندمون)
خشکم زد،اشکام شرشر ریختن
اون لحظه داشتم فکر میکردم،تو این مدت بدرفتاری نکرده بودم باهاش
مرگ آدم ها هم همینجوره ها،تصمیم گرفتم مهربون باشم با اونایی که دوسشون دارم






دوست مادرشوهر:تو که میگفتی یکی بمیره من گریه نمیکنم؟
نیلوفر:من برای دوتا چیز گریه میکنم،یکیش بچه ها و اون یکی حیوانات
اونم نه به خاطر اینکه مردن،به خاطر اینکه اذیت میشن
مثل ماها نمیتونن حرف بزنن و بگن چششون شده،خیلی مظلوم و بی دفاعن.
ازنظر من وقتی یکی میمیره،دیگه مرده و تموم شده







اون یکی دوست مادرشوهر:هرکاری میگیم انجام بده میگی نمیتونم،چه عروسی هستی
عروس نمونه:من عروس شدم که شوهرداری کنم،عروس فقط یه وظیفه داره،زن خوبی برای شوهرش باشه
بدمیگم؟😁