دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

به درک عمیقی از مهم بودن رضایت داشتن، تو زندگی رسیدم.

رفیقم که تازه عروسی کرده،ازهرلحاظ زندگیه خوبی داره.

شوهرش به شدت طرف رفیقمه.

خانواده شوهرش هیچ ناراحتی ودخالتی ندارن.

اوضاع مالیشون هم خداروشکر خوبه.

اما رفیقم رضایت وآرامش نداره.

خودش رو با کینه ورزیدن سرگرم کرده.





به رفیقم میگم میخواییم برای خونمون ازاین نیمکت های سنتی بخریم

تا یه کم خونمون مرتب بشه وجا برای نشستن داشته باشیم.

گفت:تو که همیشه ناله میکنی پول نداریم چی جوری میخرین؟

میخواستم بگم درسته اوضاع مالی خوبی نداریم

چندتا بانک بدهی داریم

اما قرار نیست دراز بکشیم برای مردن.

اماخب سکوت رو به  هر چیزی ترجیح دادم.





همیشه دلم میخواست یه دوستی بود که رفت وآمد میکردیم باهم.

که به لطف همسایه جدید به آرزوم رسیدم.

برای اولین بار چهارتایی رفتیم بیرون و شام خوردیم.

خیلی خوب بود.

امیدوارم همیشه هم خوب بمونیم.




بالاخره فرشم رو بافتم و تموم شد.

قراره شوهرجان بده به دوستش تا ببره تبریز و اونجا پرداخت کنن.

بعد پرداخت عکسش رو میذارم تا یه کم پز بدم 😁.

شغل جدید داریم.

سختیش زیاده.

تنهاییاش زیاده.

پس خدایا نتیجشو خوب کن حداقل.




شب رفته بودم مغازه پیش شوهرجانم

بهش میگم نیازی به تلویزیون نیست

همه چیز رو به صورت زنده میبینید.

شب ها اتفاقات زیادی تو شهرها میفته.

زنهای تنهای شیطون و مردهای گرسنه شیطون تر.




وقتایی که زلزله میشه،مثل همین چند روز پیش

من فرار نمیکنم میمونم و تا تموم شدنش تماشا میکنم.

ترجیح میدم بمونم زیرآوار وبمیرم تا اینکه شاهد از دست دادن همه چیز و همه کسم باشم.




یه عده خیلی فاقد شعورن.

بعضی کامنتهایی که زیر پست مهناز افشار نوشته بودن نشون میده چه آدم های بی سوادی داریم.





جمعه ها از نظر من،روز خانواده بود.

اما حالا دیگه نیست.

تنهام.





به پایان آمد این دفتر،حکایت همچنان باقیست.



خداحافظ.