دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

نیلوفر خبیث میشود😁

نیلوفرجان:دیدی شلوار خواهرت رو چه کوتاه بود؟

شوهرجان:نه

نیلوفرجان:میدونی منو یاد چی انداخت؟

شوهرجان:سرشو تکون داد(به معنیه چی؟)

نیلوفرجان:یاددوران  نامزدی، که میرفتیم خونه خالت مامانت بهم گفت پالتوت کوتاهه برو عوضش کن،شوهرخالت اونجاس!!!

شوهرجان:سکوت


توضیحات:پالتوم بالای زانو بود،شوهرخالش هم تو سنی هست که کلا نامحرم محسوب نمیشه

نمیدونم پالتوی کوتاه من گناه داشت اما شلوار کوتاه،یقه باز،مانتوی جلوباز و موهای کلا بیرون خواهرشوهر گناه نداشت؟

یا وقتی داشتیم میرفتیم عروسی،بهم گفت موهاتو بذار تو!!،

یا اینکه وقتی یه مدت تصمیم گرفتم چادرسر کنم،مادرشوهرگفت دعا کرده بودم چادر سرکنی بشی همون عروس مورد علاقم!!!

میخواستم بگم اگه دعات این همه گیراس برای برادرشوهرو خواهرشوهر دعا کن که ادم بشن.




خیلی عصبانیم،بیش از حد.

همون چیزهایی رو که تو نامزدی و اوایل زندگیم بهم میگفتن و انتظار داشتن انجام بدم

دخترشون انجام نمیده.

یادمه هرچی میشد،سرفه میکردم،دلم درد میکرد،نماز نمیخوندم،لباس کوتاه میپوشیدم

بهم میگفت آبروم رو بردی!

منم تو دلم میگفتم بترس از روزی که خدا آبروت رو ببره.

و حالا یه خانوم روضه ای،با ادعای مومن بودن شدید،وضع پوشش دخترش اونه

چیزی که خودشون پشت سر دخترای مردم حرف میزدن.

و مسخرشون میکردن که فلان دختر یه نگاه به خانوادش بندازه بعد اینجوری لباس بپوشه.




باید خبیث میشدم،باید میگفتم،بعضی وقتا باید یه سری چیزهارو یادآوری کرد.

نباید زیادی خوش خوشانشون بشه.

مظلوم بودن و خانومی کردن و چیزی نگفتن،آدمو عزیز نمیکنه،بلکه همه گیج حسابت میکنن

و سوارت میشن.

نمیخوام دیگه سواری بدم،خسته شدم.

تو این مدت خیلی تغییر کردم،دیگه به خاطر شوهرجان از خودم نمیگذرم

به حد تعادل رسیدم تو احساساتم،اما همچنان خیلی خیلی دوستش دارم

با این تفاوت که خودمو هم خیلی خیلی خیلی دوست دارم.




این پست فقط محض خالی شدن بود و هیچ ارزش دیگری ندارد.






عروس دایی شوهرجان حامله س.3ماهشه.

فک وفامیل:چرا زودتر نگفتی؟

عروس دایی:گفتیم شاید سقط شد،مطمئن که شدیم بگیم.

خدا هیچ کس رو درس عبرت نکنه😁

یه مدت پیش هم دختر داییش حامله بود و نگفته بود چون میترسید مثل نیلوفر باشه و بچه سقط بشه.





صحنه عاشقانه💖:

اولش که گنجشکه رو دیدم فکر کردم مشکل داره که نمیتونه پرواز کنه

رفتم بگیرمش،که دیدم باباش از بالای درخت اومد پایین و جیک جیک کرد

فهمیدم داره بهش پرواز کردن یاد میده و فکر کرده بود میخوام بچه شو اذیت کنم.

اون جیک جیک کردناش و دوروبر بچه ش بال زدن خیلی عاشقانه بود.





مادربزرگم شده مثل پادشاه های ایرانی،

که توهم اینو داشتن که همه میخوان اونارو بکشن

بابام میگفت همسایه گوشت قربانی آورده بوده

و باهاش ابگوشت پخته آورده سر سفره

مادربزرگم نخورده،گفته اونا میخوان مارو مسموم کنن!!!





میشه یکی واسطه بشه بین من و خدا

بهش بگه اگه نیلوفر رو این همه دوست داری

خب بهش رک و راست بگو،چرا اذیتش میکنی آخه!!


توضیحات:گفته بودم مغازه ها فروش رفته و خوشحال بودم

خب آقای خریدار به جای پول نقد یه ماشین گرون خارجی داده 

حالا از اون موقع،ماشین فروش نرفته

و من مانده ام و نگرانی بابت اون ۵۶ میلیونی که ۱۴ مرداد باید بریزیم تو شکم بانکداری اسلامی😁

نگرانیم به خاطر سند خونه بابام ایناس که گروئه بانکه.


همسایه قرتیمون،هر سال یه عملی انجام میده

دماغشو پارسال عمل کرد

امسال هم کلا چربی های پشت و شکمش رو ازبین برد

وبعدشم پهلوهاش رو مثل ساعت شنی بریده و دوخته

حالا نمیدونم با اون هیکل درشتش چه شکلی خواهد شد

شبیه قویترین مردای ایرانی بشه احتمالا😁





یکی از رفیقای شوهرجان یه مدت پیش رستوران سنتی افتتاح کرده

همسرنمونه:کاروبارش چطوره؟مشتری داره؟

همسر یه کم نمونه:آره بدنیست،اما بیچاره همش باخانومش دعوا داره

همسرنمونه:عه چرا؟سرچی؟

همسر یه کم نمونه:خانومش میگه پس کو پول؟شوهرشم میگه  هنوز اولشه ،خانومش ملاحظه نمیکنه

همسر نمونه(درحال اندیشیدن):تو اون لحظه وقتی حرفهای دوستش رو شنیده،یاد حرفای من و دلداری های من افتاده؟

باخودش گفته چه زن خوبی دارم؟یا باز همه اینارو از خوبیهای خودش میدونه؟

چی میشد اون لحظه من تو ذهن شوهرجانم بودم؟





این بازیگرها وقتی خودشون تلویزیون نگاه نمیکنن

پس چرا بازی میکنن؟

جدیدا خیلی باکلاسیه اگه بگی من تلویزیون ایران نگاه نمیکنم😁






کاش تربیت غلط و لوسشون رو تقصیر دهه هشتاد یا نود بودن بچه ها نندازن

بچه رو اگه درست تربیت کنی لوس و بی ادب نمیشه

بچه که نمیدونه دهه هشتاد ونودیه که بخواد بی ادب بشه که

وقتی خودت دلت نمیاد وقتی کار بدی میکنه دعواش کنی

گناهه اطرافیان چیه باید بچه بی ادبتو تحمل کنن!!


مادرشوهر ال،علیه ظلم و ستم ال قیام کرده😁

ال رو تحویل نمیگیره،بهش چیزی تعارف نمیکنه

مثلا فقط به پسرش میگه نهار بیا خونه ما

وهمین باعث شده ال عزیز تربشه برای شوهرش

وحتی شوهرش گفته بهشون گوشزد میکنم

که باتو درست رفتار کنن(ای خداااااا)

دلم میخواد اون دنیا از خدا بپرسم جنس این زنها از طلا بوده و جنس من از حلبی؟!





یه رفیقی دارم 12 ساله ازدواج کرده

شوهرش هم خیلی دوسش داشت و مردخوبی بود

حالا فهمیده شوهرش خیانت میکنه بهش

اونم باکی!بایه زن شوهردار(زن کارگر کارخونش)

به شوهرجان میگم شما مردا چرا اینقد بدید؟

شوهرجان هم فرمودن:شما زنها چرا بدید؟اگه شمانخوایید که ما کاری نمیتونیم بکنیم!

گفتم:خب شماها چرا پیشنهاد میدید که یه زن وسوسه بشه!!





زنی شوهرش را با آب طالبی به قتل رساند😁

خواستم آب طالبی بگیرم واسه شوهرجان

حواسم نبود در کوچیکه شیشه ای افتاده تو مخلوط کن

طالبی ها رو ریختم توش،اونم خرد شد

ریختم تولیوان و دادم به شوهرجان

قلوپ اول،شیشه دراورد از دهنش😁

هیچی دیگه،نقشه قتلم عملی نشد.





اخرش با این اوضاع و احوالم

یا خودمو به کشتن میدم یا شوهرجانمو

فقط یادم باشه به شوهرجان بگم این روزا وصیت کنه حداقل😁

چکش رو آوردم و حالشو نداشتم بذارم سرجاش

انگشتم خورد به لبه تیز چکش و داغون شد

حالا واکنش دوستداران من😁:

شوهرجان:تو باشی هرچیزی اوردی بذاری سرجاش،خداروشکر بیرون نمیری چند روز!

مامانم:چندبار گفتم وقتی میاری بذاری سرجاش

خواهرم:از اولشم تنبل بودی

هیچکس ابراز همدردی نکرد باهام😁







احساس میکنم دارم دیوونه میشم،شایدم شدم وخبر ندارم.

1:فکر میکنم به جز من یکی دیگه هم تو خونه هست که منو زیر نظر داره

بعضی وقتا احساس میکنم یکی از چشمی در، بهم زل زده.

2:وقتایی که تلویزیون نگاه میکنم،میبینم اون قسمت رو من دیروزش دیده بودم،

با اینکه اون قسمت دیروزش پخش نشده بوده.

حتی وقتی وبلاگ میخونم،نوشته هارو روز قبلش خونده بودم.

این قبل دیدنم،مثل اون جریان نیست که آدم احساس میکنه بعضی چیزارو قبلا دیده و براش آشناس،خیلی فرق میکنه.

نیلوفر ازدست رفت😁.







خاله شوهرجان قراره بره حج تمتع

بهمون گفته بریم لباس بخریم ازهمین جا

قرارشده فردا بادخترخاله شوهرجان برم اون مغازه گرونه(توصیه مادرشوهر)

و برای شوهرجان یه شلوار شیک بخرم،اگه لباسی هم بود برای خودمم بخرم.

مادرشوهرفرمودن چون میخواییم گوسفند بخریم پس چیزگرون بردارین.






جمعه یه کم دیرتر رفتیم خونه مادرشوهر،یه دور که زنگ زد

چندبار هم تو خونشون گیر داد که چرا دیر اومدین!!!

اونجاصبر پیشه😁کردم که جیزی بهش نگفتم.

اختیار رفت و آمدمون رو هم نداریم.

خیلی وقت بود غر نزده بودم.