دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

این حاملگی هیچی هم نداشته باشه

یه چیز خوبی داشت 
باعث شده من عادت ناخن جویدن رو ترک کنم با ۳۳ سال سن😁
نه اینکه خودم خواسته باشم ترک کنم
نمیدونم چرا تا ناخنم میبرم سمت دندونام تهوع میگیرم.






پدرشوهرجان موندگار شدن بالاخره
خبرهای رسیده هم نشون میده فعلا پدر خوبی هستن خداروشکر.
وقتی هم میریم خونشون میبینم باما میشینه سرمیز
باهمه حرف میزنه
خیلی حس خوبیه.






یه اشتباهی کردم،به مامانم گفتم
شوهرجان میگه اگه طرف مغازه رو بفروشه
خونه رو میفروشیم و مغازه رو میخریم.(منم مخالفتی ندارم)
از اون روز،هر سری منو میبینه
مثلا غیر مستقیم نصیحت میکنه
میگه:الان آدم هر چیزی داشته باشه باید نگهداره
نباید بفروشه به امید پیشرفت،که بعدها نمیتونه بخره!!!
منم فقط سکوت میکنم و تایید میکنم.







فکر میکردم بعد ۶ سال صبوری
بالاخره براش عزیز شدم و به حرفم گوش میده.
وقتی دوهفته پیش،جمعه نرفتیم خونه مامانش
خیلی خوشحال شدم،باخودم گفتم بالاخره براش مهم شدم
اما امروز وقتی گفت میریم خونه مامانم
فهمیدم شوهرجان همون شوهرجانه
 ومنم همون نیلوفری که براش مهم نبوده.
بهش میگم انتظار زیادیه ازت بخوام دو هفته یکبار که جمعه ها
خونه هستی فقط خونه باشی و پیش زنت؟
کل هفته که نیستی،این یه روز رو هم نمیخوای باشی!!!




به نظرتون من دیوانم؟

من خوشم نمیاد هی حالمو بپرسن.

مامانم هی زنگ میزنه و آمار میگیره

مادرشوهر زنگ میزنه و آمار میگیره

شوهرجان که هیچوقت زنگ نمیزد روزی چندبار زنگ میزنه

منم الکی میگم خوبم که هی نپرسن.

ازاینکه لوسم کنن خوشم نمیاد.






تقریبا دوهفته پیش یه پسر جوون،میبینه مغازه کسی نیست،پول هارو میدزده

چند روز پیش هم دوباره یه آقای دیگه میاد و میره سر صندوق و پول برمیداره

هیچکدوم  هم نمیدونستن دوربین هست.

پلیس، اولی رو شناسایی کرده،مونده دومی.

جالبیش اینه هر دوتاشون شیک پوش بودن،مخصوصا دومی.

(چون مغازه کوچیکه،دوتا مغازه کنارهم رو اجاره کردیم،که وقتی میرن اون یکی،این یکی خالی میمونه)






آقایی که ازش خونه خریدیم،داره میمیره

چندتا از همسایه ها،به امید اینکه پول زور ندن،ازش شکایت کرده بودن

و هنوز نتونستن برن دنباله سند زدن خونه

اگه دیر بجنبن،معلوم نیست ورثه چه بلایی سر همسایه ها بیارن.

این آقا در حق تمام اهالی این ساختمون بد کرد.

از ماهم کلی پول اضافی گرفت،اونم تو اوضاع بد مالی که داشتیم.

نمیدونم قراره چی جوری جون بده.






دوست شوهرجان اومده بود برام سرم بزنه

بهم میگه خدا به زن ها خیلی ظلم کرده،گفتم آره؛

عوضش اون دنیا تلافیش رو در میاره.

گفت دنیایی وجود نداره.

اما من با تمام وجودم به اون دنیا اعتقاد دارم

محاله همه چی با یه مرگ تموم بشه.


*یه نکته اخلاقی:خبیث نباشیم

همیشه تو دلم میگفتم،اگه یه روز حامله شدم امیدوارم به مادرشوهر و خونش
حساس بشم و نرم خونشون،الان دقیقا برعکس شده.
به بوی خودم و خونمون حساسم،ازخودم کجا گریزم؟😁
حالا اگه چیز خوب واسه دیگران میخواستم برام پیش نمیومد.
خدا هم سر لج داره بامن.





یلدا رفتیم خونه مادرشوهر،از گیرها و حرفهاش 
فاکتور بگیرم در کل خوب بود،مامان و خواهرمم بودن(بابامم رفته دیارمون به مدت ۱ماه😢)
و مهم تر از همه اینااااا،روی ماه پدرشوهر رو بعد ۳ سال دیدم.
و خواهرشوهر هم افتخار دادن و صحبت کردن
یلدای پربرکتی بود😁.





برای اولین بار،دوتا پسر دیدم با صورت زنانه
چقدم خوشگل بودن به چشم خواهری.
اینا چرا نمیرن خودشونو راحت کنن 
خب اینجوری سخته که،نمیدونی دختری یا پسر.






بنا به توصیه دوستان به شوهرجان گفتم سیرابی بخر
ایشون هم درکنار سیرابی جگر خریده بود.
چند تیکه رو کباب کردم و خوردم
چند لحظه بعد،چنان حالم بد شد که فکر کردم سم خوردم
و  معده جانمان است که تیکه تیکه شده و بیرون میاد.
هیچی دیگه زنده موندم😁.





سریال بیمزه شبکه دو،حرص منو در میاره
خب مادر بودن که فقط زاییدن و ادعای دوست داشتن نیست.
به نظرمن اگه مادری بچه شو دوست داشته باشه،باید کاری رو بکنه که به صلاح بچه س
نه ارضای خودخواهی خودش.