دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

آیا وقت آن نرسیده است که به من ایمان بیاورید؟(خطاب به شوهرجان)

دقیقا پنجشنبه۲۴ خردادماه شب هنگام،ماشین فروش رفت.

همون جور که پیش بینی کرده بودم،باز هم از گردش و بیرون رفتن خبری نیست.

رفت تا سال بعد، ماه رمضان که ما صاحب ماشین بشیم.





این چند روز فهمیدم اگه بخوام مادربشم قبلش باید پیش 

یه روانشناس برم تا ترس از حاملگی رو درمان کنم.

این چند روز فکر میکردم حاملم،کلی گریه و التماس به خدا که حدسم درست نباشه

مثل یه آدمی بودم که قراره ببرن پای چوبه ی دار،همون اندازه وحشت زده.





از یه اخلاق مهران مدیری خیلی خوشم میاد

آداب نشستن رو خوب بلده

از مردهایی که رعایت نمیکنن و بد میشینن بدم میاد

توجمع مردها هرجوری عشقشون میکشه بشینن

اماجایی که زن ها هستن باید رعایت کنن.





فکرنمیکردم مردباوفا هم وجود داشته باشه

یکی ازفامیلامون حامله بود،یه روز مونده به زایمان

میره حموم و کسی هم نبوده،گاز وارد حموم میشه ومیمیره

شوهرش با اینکه چندسالی ازمرگ زنش گذشته و اهله مشهد بود

اماهمچنان میره یکی ازشهرستانای تبریز دیدن مادرزن و قبر زنش

با اینکه حتی از زنش بچه ای هم نداره.

کاش زنش نمیمرد و خوشبخت میموند.

زمان:درحال پخش اذان

مکان:حیات خانه  مادرشوهر

موقعیت:شوهرجان درحال بادزدن کباب ها


مادرشوهر:نیلوفر تو برو افطار کن

نیلوفر:نه نمیرم 

شوهرجان:نیلوفر بدون من افطار نمیکنه

مادرشوهر:عه اینجوریه

نیلوفر:درحال سکته از خوشحالی






خاله شوهرجان:مامانت خوب شده؟

نیلوفر:نه هنوز،رعایت نمیکنه که

نوه خاله شوهرجان(9ساله):مامانت چی شده؟

نیلوفر:دیسک کمر داره.

نوه خاله شوهرجان:دیسکو که خوبه،توش میرن میرقصن!!!






ساعت 7 صبح شریکش زنگ زده

ماشینتو بده خانومم دخترمو ببره امتحان بده

نه که دختر پادشاهه نمیتونن با وسیله دیگه برن


زن فرصت طلب:یادبگیر چه هوای زنشو داره

شوهرجان:نگفت زنم که،گفت بچه هام.کو بچت؟

عمرا از رو بره این مررد





دو  روز مونده فقط،چهارشنبه و پنجشنبه و تمام.

امیدوارم زنده بمونم عید فطر رو ببینم.


مامانش زنگ زده بود به شوهرجان که بگه فسنجان پختم برای افطار.

شوهرجان:هوس کرده بودم میخواستم به مامانم بگم بپزه،دل به دل راه داره

زن خبیث:پس چرا دلت به دل من راه نداره؟

شوهرجان:دلم به دل تو،تونل داره

حالا نفهمیدم تونل نزدیکتره یا راه؟




جدیدا شوهرجان بد شده،نمیدونم چرا؟

وقتی میریم خونه مامانش،سعی میکنه کاری کنه بیشتر بشینیم

بعضی وقتا دلم میخواد،شوهرجان مثل شوهر ال بود،امانیست.

به خاطرهمین اصلا دلم نمیخواد دیگه با ال دوست باشم.

اما نمیتونم دوست نباشم😁

حسودیم میشه متاسفانه.




ماتازگیا ماشین خریدیم

زن آینده بین:چه بدموقعی ماشین خریدیم

شوهرجان:چرا؟

زن آینده بین:چون ماه رمضانه نمیشه جایی رفت،میدونم بعدرمضان هم باز بی ماشین میشیم

شوهرجان:خندید

چند روزی هست گذاشته برای فروش!!!

نمیدونم چرا ازبیرون رفتن بامن فراریه؟!!!




پدرشوهرمفقودالاثرم به منزل بازگشت

اما سعادت دیدار فراهم نشد.

فکر کنم باید اعمالم رو صالح کنم

همینجوری نمیشه دیدش😁.

مثل پادشاه ها،غذاشو میبرن اتاق میل میکنه.




اینقدغیبت تو دلم از شوهرجانم انبار شده،خواستم بنویسم،بعد فکر کردم گناه اونایی که میخونن چیه.

غیبت کنم درست نمیشه که.




۹ روز مونده،امامن خسته شدم.

کاش ۱۵ روز اختیاری بود،۱۵ روز اجباری😁

وضعیت:شوهرجان در حال جابه جایی یخچال


همیشه طلبکار:ازوقتی اومدیم تمیز نکردیا پشت یخچال رو

همیشه بدهکار:مگه من میتونم تنهایی یخچال رو جابه جا کنم؟

همیشه طلبکار:خب میگفتی من انجام میدادم.

همیشه بدهکار:عید گفتم لوستر رو پاک کن،نکردی

همیشه طلبکار:اونو یادم رفت،یادم مینداختی


فرداش:

وضعیت:شوهرجان درحال بازی باتبلت بنده


همیشه بدهکار:یکی از پایه های یخچال کج شده ها

همیشه طلبکار:هیچی نمیشه

همیشه بدهکار:تا بیان تعمیرش کنن فشار میاد یخچال میفته ها

همیشه طلبکار:عجب گیری کردیما،باشه پاشو درستش کنیم

همیشه بدهکار:اینجوری میخواستی عید هم یخچال رو جابه جا کنی؟دیدی غرغر میکنی همش

همیشه طلبکار:لبخند ژوکوند تحویلم داد


به مردها باید اینجوری ثابت کرد که تنبلن.






یه زمانی ادم کم حرف و درون گرایی بودم

بعد دیدم همه هی بهم میگن،تو کم حرفی

تو هیچ چیز رو بروز نمیدی،خیلی سرد وخشکی.

هرجامیرفتیم جلو چشم من،میگفتن خواهرمو دوست دارن

بعد اشاره میکردن که یه وقت نشنوه ناراحت بشه

خب کر که نبود،میشنیدم.

تصمیم گرفتم تغییر کنم،پرحرف و برون گرا شدم.

اما الان به شدت پشیمونم.

مخصوصا بعد اینکه فهمیدم دخترخاله شوهرجان،حرف های منو 

جور دیگه ای تحویل مادرشوهرم داده.

از اون روز هر روز با خودم درگیرم

نمیتونم هضم کنم این اتفاق رو.

ازاینکه پای مادرشوهر میاد تو زندگیم متنفرررررم.






۵ سال و اندی سال هست که من،زن شوهرجان شدم

اما همچنان تو بیان کردن خواسته هام معذبم حتی ساده ترینش

فکر میکنم بیشتر به خاطر رفتار خود شوهرجانم باشه،نمیدونم!!!

هرچی هست،خیلی اذیت میشم.

کاش خودش میفهمید.

وشایدم نه،ممکنه بفهمه و کاری نکنه،اونجوری بیشتر اذیت میشم.

بهتره بیخیال خواسته هام بشم.





۱۶ روز موند.

دلم برای ول چرخیدن تو خیابون،برای پاتوق خودم و ال تنگ شده.




چقد طولانی نوشتم!!!

یه زن و شوهری هستن میان ساختمون رو تمیز میکنن

ازاونجایی که شوهرجان مثلا مدیر هستن

من وسایلارو میدم بهشون.

اون روز شوهرش منو دید وگفت:

به بابات😁بگو چکمه و جوهرنمک بخره.






مادردوست شوهرجان فوت کرده بود.

امسال پسرهاش چندین جلد قرآن برای مادرشون وقف کردن.

حالا یکیشو آورده داده به شوهرجان و گفته خانومت قرآن میخونه اینو بده بهش.

به شوهرجان میگم ظاهرم غلط اندازه،کلی خجالت کشیدم.

من همیشه باحجاب و بدون آرایشم،وهمه فکر میکنن چه آدم مومنی هستم.

اماخب متاسفانه نیستم.





مادرشوهر:برادرشوهر کوچیکه میگه کاش ازنمایشگاه نمیرفت،لااقل پزمیدادیم شغلش رو،الان بگیم شغلش چیه؟ترشی فروش!!!

عروس بی نهایت خشمگین:اتفاقا بهترین کار رو کرد،وقتی نمایشگاه بود نمیدونستم بگم شغلش چیه،همه فکرمیکردن تو نمایشگاه شاگردمغازس،الان باخیال راحت میتونم بگم مغازه داره.

نمیشد این همه کوته فکر نبودن!همین فکرارو کردن که تو زندگی عقب موندن دیگه.





دیشب به شوهرجان میگم هروقت من مردم حق داری اینجارو بفروشی.

بهترین خونه س برای آدمهای ترسویی مثل من 

که هم از صدای باد میترسم هم از صدای بارون شدید وخیلی چیزای دیگه.

اماتو این خونه صدای هیچکدوم نمیاد.





فقط 23 روز مونده

تاچشم به هم میزنی میبینی منتظری اعلام کنن عید فطر شده.