دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

هی اومدم اینجا و ناله وشکایت که چرا مغازه ها فروش نمیره

وحالا اومدم بنویسم بالاخره فروش رفتن.

پول یکی از مغازه ها که کلا رفت پای پول زوری که شهرداری میگیره

پول اون یکی مغازه هم میره بابت بدهی هایی که به مردم داریم

فقط میمونه بدهی بانکها که اونم خدابزرگه.

این وسط شوهرجان خیلی ناراحته که هیچ پولی دستش نمیمونه

بهش میگم ناشکری نکن،برو خداروشکر کن فروش رفتن 

و اززیر بار منت آدم ها اومدی بیرون

خدایا شکرت.

دلم میخواست شماهم تو شادی من شریک باشین.


نهارآبگوشت داشتیم،مثل رستورانای سنتی، رو نیمکتمون چیدم.

وقتی تموم شد،به شوهرجان گفتم صبرکن جمع کنم و بعد بخواب،کمک هم  میتونی بکنی.

دیدم پاشد و گفت صبرکن کمکت کنم

پتو وبالش رو برداشت و پهن کرد رو زمین!!!

گفت اینم یه جور کمکه دیگه.





همسایه طبقه دوم:واای خونتون خیلی سرده،پکیج رو روشن کن

نیلوفر:آخه وقتی روشن میکنیم خیلی گرم میشه

همسایه طبقه دوم:خب وقتی گرم شد پنجره هارو بازکن خنک بشه.ما توخونه همین کاررو میکنیم.

نیلوفر در دلش:همین شماها گند زدین دیگه





یه روستایی هست تو این استان،که علاقه زیادی به اسم علی دارن

هرچیزی رو به اسم علی میچسبونن مثل:گرزعلی،کتابعلی،گرگعلی،امامعلی

امروزم تویه آگهی ترحیم اسم یه خانومه رو دیدم بامزه بود:موچول





به ال میگم دلم میخواد یه پدرزن مثل بابات و یه عروس مثل تو،نصیب مادرشوهرم بشه.

یعنی میشه!یه تنه انتقام منو ازشون بگیره.





یه نقد به سریال شهرزاد😁

نویسنده یا کارگردان یا حتی عوامل دیگه

نمیدونن مادرزن و پدرشوهر محرم ابدی هستن؟

حتی بعد طلاق هم این ها محرم میمومن برای عروس و داماد

اونوقت تو سریال شهرژاد،قباد که میخواست دست مادرزن سابق رو ماچ کنه

مامان شهرزاد فرار میکنه و میگه نامحرمی!!!

یعضی جاهای سریال زیادی بچگانه و لوسه ازنظرمن

فقط قسمتهای زندگی باقباد رو دوس داشتم.

مکان:راه پله آپارتمان


همسایه طبقه دوم:سلام خوبی؟خوش گذشت؟

نیلوفر:سلام،بله جای شماخالی بود

همسایه طبقه دوم:داشتم پله هارو تمیز میکردم.خیلی کثیف شده

نیلوفر:آره باید بگیم بیان تمیز کنن

همسایه طبقه دوم:اینجا چرا واستادی؟

نیلوفر:کلید شکست موند توقفل،منتظرم شوهرجان بیاد درستش کنه

همسایه طبقه دوم:آره زیر پایی خیلی کثیف بود،اون کثیف باشه انگار کل خونه کثیفه😑





مادرشوهر زنگ زد برای روضه یکشنبه.

منم کلا به شوهرجانم نگفتم و نرفتم.

شب که اومد گفت مامانم زنگ زده بود و گفت روضه داشته

منم به مامانم گفتم نیلوفر پاهاش درد میکنه نمیتونست بیاد.

ازش خیلی بعید بود،سال های قبل بود حتما دعوا میکرد.

خدایا شکرت.





بنا به درخواست شوهرجان شهرزاد رو نگاه میکنیم.

 تو این سریال هر چندثانیه یه بار سیگار نکشن نمیشه؟

من جای باریگراش بودم حتما اعتراض میکردم.

مریض میشن تا آخر سریال.





همسایه دوست:بیا فلان کار رو انجام بدیم.

شوهرذلیل:اول  به شوهرجانم بگم

بعد از چند دقیقه

همسایه دوست:بذار منم آدم حسابش کنم و به شوهرم بگم.

زنگ زد،منت گذاشت،عزیزتر شد خخخ

شوهرش هم کلی تشکر کرد.

چه چیزا که آدم تو زندگی دیگران نمیبینه

همش درس،به شرطی که مثل من دانش آموز خنگ نباشی.

ال:برای داداشم دنباله دختر خوب میگردیم.کم جمعیت باشه

خودت میدونی که مامانم مظلومه زیاد باشن اذیت میکنن.

نیلوفر:خب تو هم کم جمعیت بودی دیگه😁

ال:خندید،فحشم داد.





جمعه با همسایه میریم قلعه رودخان

تنها تصویری که تو ذهنمه:

جیغ زنان پرت میشیم تو دره😁

اثرات تصادف سری قبله.





مکان:اتوبوس

بغل دستی:چرا کاپشن پوشیدی؟

من:آخه سردمه،اماهوا سرد نیست

بغل دستی:آره،حتما کم خونی داری

من:اتفاقا مامانمم همینو میگه

بغل دستی:از رنگ و روت هم مشخصه کم خونی داری،حتما دکتر برو






موقعیت:درحال تماشای سریال

من:لباساشون خیلی تنگه،همه جاشون زده بیرون

شوهرجان:کجاش تنگه

من:نه ببین فلان جا و بهمان جاشونو

شوهرجان:چقد هیزی تو،خوبه مرد نشدی

(اینو همه بهم میگن😁)





مادرشوهر:خواهرشوهر به جای پارچه ای که خالش قراره بده،لباس خریده.

عروس چاق:چی خریده؟

مادرشوهر:ازاین سرهمی ها خریده،آخه خواهرشوهر لاغره،بهش میاد

عروس چاق درحال تفکر:منظورش اینه من چاقم؟منظورش اینه نرم جفت خواهرشوهر بخرم؟