دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

دیروز وقتی داشتم پیاده میومدم ازخونمون

فکر میکردم که مدتهاس من وشوهرجانم جایی نرفتیم حتی یه خرید ساده

دلم خیلی گرفت.

امروز زنگ زد که میام دنبالت بریم ام دی اف نگاه کنیم.

وقتی سوار ماشین شدم

ازاون همه مهربونی خدا بغضم گرفت.

عرض یک روز به آرزوم رسیدم.

امیدوارم یه روز هم قسمت بشه و بریم مسافرت.





یه مامور شهرداری هست سمت خونمون،همسن وسال من میشه به گمونم

خیلی تو کارش احساس مسئولیت میکنه.

جوری جارو میکنه که انگار خونه خودشه.

خیلی تمیز وباسلیقه س.

به مامانم میگم زنها اینقد سلیقه ندارن که این آقا داره.




به شوهرجانم میگم خوبه ما تو مناسبت ها خونه هردوتا خانواده میریم

و گرنه کودتا میکردم.

ایشون هم یه حرکت ناشایستی انجام دادن خخخ




من با مادرشوهرم صحبت نمیکنم،بعد اون قهر بیخود طولانیش.

اما خیلی سعی میکنه سوال بپرسه تا جواب بدم و باب صحبت بازبشه

اونروز میگه رفیقت بچه نداره؟رفیقم که شهریور ازدواج کرده

منم با یه اخمی گفتم نه چه خبره،بچه چیه که بخواد بیاره.

دیگه هیچی نگفت

کافی بود خوب جواب میدادم باز احساس صمیمیت میکرد و به خودم گیر میداد.

غیبت زیاده در گزارشات بعدی اعلام میشود😁




تبلیغ جوراب رو تو تلویزیون دیدین؟

جدیدا تبلیغات خیلی مسخره شدن

مسئولین رسیدگی کنن لطفا

مگه با جوراب هم زندگی شیرین میشه؟

پدرشوهر مفقودالاثرم قدم رنجه فرمودن برگشتن.

اماخب تو این یک ماهی که برگشته ما روی ماهش رو ندیدیم.

فکر کنم باید اعمالمون رو صالح کنیم.




مامان و بابای من نسبت به وسایلشون یه حس عاطفی دارن

ماشین قبلیمون رو که میخواستیم بفروشیم،ناراحت بودن

رفتن یه مدل کوچولوشو خریدن و گذاشتن رو میز تلویزیون

تازه ماشینمون اسم هم داشت:عروس

مثلا لاستیکاشو که عوض کرده بودن میگفتن کفشای عروس رو نو کردیم.

اما من خیلی راحت دل میکنم.

اگه پولدار بودم،مطمئنم ازاونایی بودم که هر سال وسایلشون رو نو میکردن.

نتیجه میگیریم قدیمیا خوب گفتن خدا خر رو شناخت شاخ نداد😁




رفته بودم مغازه شوهرجان،براش نهار برده بودم.

داشتم کارشون رو انجام میدادم که اجازه نداد.

میگه الان یکی میبینه،میگه ببین اوضاعش اونقدر خرابه که زنش داره کار میکنه.

بهش میگم خب چی میشه کار کنم.

گفت خیلی چیزا میشه.

از دست این مرد،چی میشه گفت بهش!

کار کردن گه عار نیست،خیلی هم خوبه.

مکان:خانه مادرزنش

وضعیت:درحال خوردن آبگوشت

عزیز دلش:آبگوشت همسایه هم خیلی خوشمزه بود.

شوهرجانم:به پای آبگوشت های تو نمیرسه


وضعیت من:درآسمان سیر مینموییدیم.

آخه هیچوقت تعریف نمیکنه.





یه لباس خوشگلی دیدم،معرکه بود

از اونایی که میطلبه تو عروسی جاریت بپوشی

بعدش بری آرایشگاه

بیای تالار و چشم جاری بهت بیفته

از حدقه چشماش بزنه بیرون خخ

اماحیف از برادرشوهرهای من بخاری درنمیاد.





اون خانم همسایه قرتی ما،تقریبا سی وهشت سالشه.

به چهرش هم میخوره سن وسالش زیاد باشه.

اما وقتی ازش پرسیدیم چندسالته گفت سی وسه.

چرا آخه!!!

مارو چی فرض کرده.





از دوشنبه هفته پیش مادرشوهر رو زیارت نکردم

بسیار خوشحال میباشم.

حس خوبیه.

نه اینکه جرات کرده باشم و به شوهرجان بگم نریم خونتون

واوشون هم بگن چشم خانوم قشنگم خخ

نخیر اینجور چیزا نیست

مارشوهر رفته تهران پیش پسرش.



یه چیزایی شنیدم  که دوتا شاخ گنده رو سرم سبز شد.

یه عده آدم نامرد که میخوان روغن کنجد درست کنن

اول کنجدهارو میریزن تو روغن مایع،بعد روغن کنجد رو تولید میکنن.


یه عده آدم نامرد دیگه که میخوان آبلیموی تازه بفروشن

تو دستگاه آبلیموگیری،آبلیموی صنعتی میریزن

بعدچندتا لیموی تازه میریزن توش و میدن به خورد مردم که یه کمش حلال باشه.


یه عده آدم نامرد دیگه هم،وقتی میخوان رب انار درست کنند

کدو و دربعضی موارد آلو هم اضافه میکنن.

واینگونه میشود که جهنم خدا پرمیشود از کم فروش ها ومتقلب ها.





با سه تا از همسایه ها،رفته بودیم خونه یکی از همسایه ها

نصحیتم میفرمودن

گفتن آرایش کن

موهات رو هم رنگ کن.

گرگ زیاده،شوهرتو میخورن.

به شوهرجانم گفتم.

ازدیشب همش میگه گرگ ها منو میخورن ها،مواظبم باش.

اعتقاد من اینه:

مردی که مرض داره،چه زنش خوشگل باشه و با کلی آرایش قشنگ

میره دنبال زن های دیگه.چیزی که خودم زیاد دیدم.




به لطف کارجدید شوهرجانم،رفت وآمد به خونه مادرشوهر محدود شده.

واین برای من بسی خوشایندمیباشه.

وقتی هم میریم چهل دقیقه یا کمتر میمونیم وبرمیگردیم.

منم که دیگه حرف نمیزنم مگه اینکه سوالی پرسیده بشه.

خیلی راحتم.

کینه هم به مرور کمتر میشه.

خدایا شکرت.




برای اولین بار به شوهرجانم گفتم دلم برات تنگ میشه

خیلی سخت بود

چندکیلو وزن کم کردم😁