دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شوهرجان حرفی زد که کل روزم رو خراب کرد

کلی گریه کردم،نه برای از دست دادنش
به خاطر زحمتی که کشیدیم،رنجی که کشیدیم ومیکشیم.
شوهرجان گفت،میخواستم خونمونو با واحد طبقه 4عوض کنم.
اونجا کوچیکتره و ارزونتر.
اینکه این همه داره اذیت میشه،اذیتم میکنه.
با اینکه دلم نمیخواد اما برای راحتی شوهرجانم حاضرم.
همه چی فدای یه تار موی شوهرجانم.





زن جانش:چیه نگاه میکنی؟خوشگل ندیدی؟
شوهرجانم:خوشگل؟چه کلمه غریبیه واسه تو
ازاینکه زشتم اصلا ناراضی نیستم،به نظرم راحت تر زندگی میکنم.




یکی از دوستانم،طبقه بالای خونه مادرشوهر زندگی میکنن
میگفت یه روز مادر شوهر اومد دم درمون،در رو باز نکردم براش؛
چون آرایش نداشتم.
چشمام از حدقه داشت میزد بیرون.
یه عده چه سخت میگیرن.





یک سری از زن ها،عادت دارن ،ذهنیاتشون رو
به صورت یه دستور از طرف خدا بیان کنن.
شنیدین میگن آدمی که پاک نیست دست به حلیم یا چیزای نذری نزنه؟
اگه دست بزنه سیاه یا خراب میشه؟
به نظرم مزخرفترین حرفیه که من شنیدم.
یعنی یه غذای نذری از قرآن و مسجد خدا بالاتره؟

آخیششش تموم شد.
ازجمعه تا سه شنبه روضه های مادرشوهربود.
امسال هیچ کاری نکردم.
مثل مهمون میرفتم ومیومدم.
جالبیش این بود که کوچکترین تغییری تو رفتار مادرشوهر ندیدم.
نه اخم کرد،نه حرفی زد.
شاید هرمادرشوهری بود بالاخره یه چیزی میگفت.





دلم برای نیروی انتظامی ها خیلی میسوزه.
جشن باشه،عزا باشه،همیشه باید باشن.
تو این چند روز حسابی خسته شدن.





مغزمن خیلی دوست داره جنایی فکر کنه.
وقتی برای گشت وگذار خارج ازشهر میریم
همش چشمم اینورواونوره که یه جنازه کشف کنم.
امروزهم ازیه جایی ردمیشدم که برای ساختمان سازی کنده بودن.
ریشه یه درخت ازیه گوشه زده بود بیرون
دقیقا شبیه یه دستی بود که برای کمک اومده بود بیرون
اماموفق نشده بود و زیرخاک مدفون شده بود.




چرا فیلم های سینمایی اینجوری شدن؟
چه راحت همه چی گفته میشه،همه کار انجام میشه.
این چندشب،سرگرمی من وشوهرجان فیلم نگاه کردن بود.
قبلا فحش هایی که میدادن برام عجیب بود
حالا حرف ها و کارهایی که انجام میشه.
شاید ازنظر خیلی ها اصلا بد نباشه.
امابه نظرمن قشنگ نیست.
فکر کنم کم کم بشه مثل فیلم های زمان قبل انقلاب.







من معتقدم وقتی قهری،همه جا قهر باش.

دورویی بازی در نیار.

اما مامانم معتقده دورویی نیست،حفظ ظاهره،

جمعه روضه های مادرشوهر شروع میشه.

ازچند روز قبلش مهربون شده.

همش سعی میکرد باهام حرف بزنه.

امامن دم به تله ندادم.

تصمیم هم ندارم جلو جمع حفظ ظاهر کنم

،چون ازنظرم دوروییه نه حفظ ظاهر.





تا الان 15 جلد از کتاب های نادر ابراهیمی رو خریدم.

و چندتایی رو هم قبلا خوندم.

کتاب های چند جلدیش مونده که اونارو هم 

وقتی پول زیاد اومد دستم باید بخرم.

به عنوان کادو هم میتونم قبول کنم ازتون،تعارف نکنید.

کتاب به وسعت انتظارش رو اگه تونستید بخونید

خیلی قشنگ بود.





برادرشوهر کوچیک رو خیلی دوست دارم.

برام مثل برادر میمونه.

عقاید خاصی داره.

به نظرم پوچ گرا شده.

معتقده به دنیا آوردن بچه درست نیست.

فکر میکنه زن وشوهر از روی خودخواهی بچه دار میشن.

فکر نمیکنه هدف از خلقت آدم ها،بقای نسل بوده.

مثل کافکا و کامو حرف میزنه.

ازهمه جا و همه کس هم شاکیه.

دلم نمیخواد اینجوری باشه.





یه حس عجیبی دارم.

احساس میکنم قراره به شدت گریه کنم.

اما نمیدونم این گریه،گریه خوشحالی میخواد باشه

یا گریه ناراحتی.

ازیه طرف احساس میکنم قراره خبر مرگ بشنوم.یهو ته دلم خالی میشه.

از یه طرف احساس میکنم تو زمینه مالی،خبرای خوشی قراره بشنوم.

هرچی که هست،حس و حالم رو،ریخته به هم.


به شوهرجان میگم چرا مردها تو نامزدی کلی حرف میزنن

بعد عروسی یادشون میره؟

شوهر عروس خانوم،که به رفیقم گفته بود من اصلا مامانی نیستم

الان همش خونه مادرشه،میگه میرم تا به دوریشون عادت کنم.

آخه مگه میشه؟هر روز ببینیش و بتونی به دوریشون عادت کنی؟

حالا الان خوبه،وقتایی که رفیقم سرکاره میره پیش مامانش

قبلش که میگفت تو برو خونه بابات،منم برم خونه بابام.

کاش مردها تو نامزدی یه کم صادق بودن.




این همه اتفاقات چی جوری تو مغز ما جامیشه؟

اتفاقی بود که افتاد و تموم شد

چرا پس بعضی چیزها اونارو برات زنده میکنه.

جمعه خونه مادرشوهر،شبکه پویا حس وحالم رو خراب کرد.

آبان وآذر هم که تو راهه

اون زیراندازی که مخصوص روزای سرد،وباید به زودی بیارمش

همه اینا دست به دست هم دادن تا اشک منو دربیارن.

خدایا،راهی برای فراموشی نشونم بده.




یکی از رویاهام اینه یه دختر داشته باشم

اول مهر که میشه آمادش کنم و باهم راهی مدرسه بشیم

بعدش بیام خونه و نهار درست کنم و منتظربشم بیاد

و ازاتفاقات مدرسه برام تعریف کنه

درس هاشو برای فردا آماده کنیم.

عصر که میشه من و باباش و خودش بریم بیرون و باهم بگردیم؛

مثل یه خانواده کوچیک خوشبخت.




شوهرجان:من خیلی خوبم

زن جان:مثلا چند درصد خوبی؟

شوهرجان:90درصد

زن جان:من چند درصد خوبم؟

شوهرجان:تو 50درصد خوبی

رن جان:مطمئنی 90درصد خوبی؟

شوهرجان:بیشتر از 90در صدم،فقط نخواستم از خودم خیلی تعریف کنم.