دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

در نظر یک سری از آدم ها،خدا وقتی میخواسته آدم رو خلق کنه
رو تخته سیاه نوشته:
خوب ها           بدها
خارجی ها رو تو خوب ها نوشته
ایرانی ها رو تو بدها
همه ایرانی ها بد،هوس باز و کلا بد وحشتناک.





عروس خانوم میگه این چند روز آشپزی نکرده
میرن بیرون و پیتزا میخورن.
میخواستم بگم تو همونی نبودی که حرص میخوردی مادرشوهرت به شوهرت غذا نمیده؟
آخه میگفت به خاطر اینکه به شوهرم غذانمیده ازش متنفرم.
حالا چی شده خودتم همون کار رو میکنی باهاش.
نمیدونم برداشت من از دوست داشتن اشتباهه یا کار دوستم اشتباهه.
آدم برای عشقش غذا نپزه،پس برای کی بپزه😁


بهش میگم چرا نهار درست نمیکنی؟
میگه:بلدنیستم باپلوپز کارکنم🤔
میگم خب برنج رو تو قابلمه دم کن.
با سی و یک سال سن خجالت نمیکشه بلدنیست.





دوسه سال پیش که فامیلشون،پول شوهرجان رو بالاکشیده بود
شوهرجان فقط تونست یه مقدار از پولش رو بگیره.
حالا هم میگه برم شکایت کنم.
قاضی گفته اگه خانوادش بیان قسم بخورن که همچین چیزی نبوده کاری از پیش نمیبری.
به شوهرجان میگم نمیشه منم به عنوان شاهد بیام و قسم بخورم؟
که گفت نمیشه.
الانم طرف داره عشق و حال میکنه.
سی و هفت میلیون کم نیست برای ما تو این اوضاع بدمالی.
کاش یه راهی بود که بشه به حقمون برسیم.




یه سری از وبلاگ هارو که میخونم به افسردگی شدید مبتلا میشم.
بسیار باکلاس و قشنگ مینویسن.
بعد میام وب خودم،به نشانه تاسف،سرمو تکون میدم و میرم.
خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینمشون
ببینم چه شکلی هستن.
رفتارشون چی جوریه.



19شهریور:

یکشنبه رفتیم عروسی رفیقم.

لباس عروسش  جالب نبود.

اماخوشگل شده بود.

ولی بهش میگفتم زشت شدی.

اونم گفت حسود.



عروسیش خیلی سوت و کور بود

خواهرها و مادر داماد مثل مهمون اومده بودن بنا به دستور عروس خانوم

دوستای رفیقم ازم سوال میکردن پس عروس خواهرشوهر نداره؟



 دوستای عروس بهم میگفتن تو که ازدواج کردی چرا موهاتو رنگ نمیکنی؟

مگه هرکی ازدواج کنه باید رنگ کنه؟

من موهامو دوست دارم،نمیخوام گند بزنم بهشون.(به خاطر سختیه شونه کردنش گفتم،سوسولم یه کم راجه به موهام)



یه دختری تو عروسی بود که تازه یکماه بود عروس شده بود.

15سالش بود.

باباش هم 32سالش بود.

یعنی مامانش چندسالش بوده؟

میگفت باباش 14سالگی ازدواج کرده بوده.

اپیدمیه زود ازدواج کردن تو خاندانشون.




20شهریور:

سالگرد ازدواجمون بود.

چهارسال گذشت.

من عاشق بالارفتن عدد سالهای ازدواجم.

حس خوبی داره.



شوهرجان جدیدا میخواد صدام کنه میگه کلاغ.

وقتایی هم که ساکت میشم میگه چرا دیگه برام غارغار نمیکنی.

یه جور قشنگی میگه که خوشم میاد.


میری سفر،قبلش زنگ نمیزنی خداحافظی کنی.

وقتی اونجایی زنگ نمیزنی به خانوادت.

وقتی هم میپرسن ازت،که چرا زنگ نمیزنی؟

میگی:خسیس شدم نمیخوام پول تلفنم زیاد بشه.

اگه اینجوره،پس چطوری تندتند به خواهرومادرت زنگ میزنی؟

زن و بچه ت مگه آدم نیستن؟

حالا من که هیچ،هیچوقت دوستم نداشتی

اما بقیه چی؟چرا اونارو فراموش میکنی وقتی باخانوادتی؟

خیلی ازت دلخورم.




قرارنیست چون چندتا کتاب خوندی ازتظرت همه بیسواد باشن

قرارنیست به خاطر اون چندتا کتاب،به سلیقه دیگران توهین کنی.

قرارنیست وقتی باهات حرف میزنن،قیافت بره تو هم،چون ازنظرت سطح پایین

والا ماهم حوصله شنیدن حرف های سطح بالای تو رو نداریم.

خونه دوست و آشنا نمیای،چون به برنامه ریزیات نمیرسی

عاقبت تنها میمونی و زندگی برات سخت میشه ها.

همیشه جوون نمیمونی،یه روزی به همین دیگران سطح پایین نیاز خواهی داشت.





حالم خوش نیست.

دلم میخواد به مدت یک ماه،من و شوهرجانم بریم یه جایی،

یه جایی که تلفن نباشه،موبایل هم آنتن نده.

فقط من باشم و شوهرجانم.

بدون هیچ استرس و نگرانی.

بتونم دولقمه غذا بخورم و لذت ببرم.

الان لذت نمیبرم

هیچ چی دوست ندارم.

همه چی حالم رو به هم میزنه.

هیچ چیز رو دوست ندارم.

هیچ کس رو دوست ندارم.




خدایا،کجایی؟

من:پاشو چقد میخوابی؟

اون:پاشم چیکار کنم؟

من:پاشو با زنت حرف بزن

اون:اگه حرف بزنیم تا چندسال بعد حرفامون تموم میشه!!!

من:پس چرا زن و شوهرای دیگه باهم حرف میزنن تموم نمیشه؟

اون:کدوم زن و شوهرا؟

من:مامان و بابام

اون:همش مامان وبابام.منم میتونم اسم ببرم که حرف نمیزنن(یه خنده شیطانی هم تحویلم داد)

من:کیا؟

اون:مامان و بابام😁

همین دوتا اسم منو قانع کرد حسابی.

حالا فردا.پس فردا مثل پدرشوهر مجهول المکان نشه خوبه.





اوشون:هلت بدم بری زیر ماشین

خودم:چرا؟

اوشون:که دیه بگیرم دیگه

خودم:دلت میاد؟بدون من مزه میده بهت؟

اوشون:آره بابا،از عسل هم شیرین تره

خودم:لااقل بنداز زیر شاسی بلند،تا بتونی به پولت برسی

اوشون:خب بیمه میده دیگه

خودم:شاید بیمه نبودن،هم منو از دست میدی،هم پولارو

دیگه رسیدیم خونه و وقت نشد،موند جمعه هفته آینده ان شاالله.





تو برنامه وقتشه یه خانومی تعریف میکرد

یه آقاوخانومش رفته بودن پارک،یهو یه گربه میاد و خانوم جیغ میزنه

مرد بدش میاد و دیگه زنش رو نمیخواد.

یادم افتاد که تو خونه اولمون،طبقه چهارم بودیم،پنجره هاش خوب نبودن

وقتی باد میومد انگاری یه زن جیغ میکشه.

یه شب باد شدیدی میومد،منم از ترس گریه کردم

شوهرجان دستش رو باز کرد و من خوابیدم روش و مچاله شدم تو شکمش

تا خود صبح بیدار نشدم،یه آرامش عجیبی داشت.

اماطفلک شوهرجان،صبح دستش خم نمیشد،خشک شده بود.

به خاطر من اصلا تکون نخورده بود.

میخوام اینو بگم که ترس که دست خود آدم نیست.

مرد پیش خودش چی فکرده آخه؟

مردم به چیزای عجیبی طلاق میگیرن.




اگه بهم بگن فقط میتونی یه آرزو بکنی،اون آرزوت چیه؟

میگم کلا انواع و اقسام سرطان ها ریشه کن بشه

دیگه هیچ جایی اسمی ازش نباشه.

اینو واقعا از ته ته دلم آرزو میکنم.


همسرجانش:پاشو بریم بخوابیم
شوهرجانم:تو برو بخواب،من میخوام نود نگاه کنم.
همسرجانش:روانشناس ها میگن زن و شوهر باید باهم برن بخوابن و گرنه سرد میشه رابطشون
شوهرجان:دستم درد میگیره،نمیتونم اجازه بدم،سرتو ،بذاری رو دستم





یه شوهرجانی دارم،کلا به کتاب اعتقادی نداره
تا به حال دو خط کتاب هم نخونده.
اما برای تولد خواهرم،شاهنامه فردوسی خریده 
ازاین همه دقتش تو علایق ما،بسی تعجب کردیم هممون.
کتاب نمیخونه،اما کتابخون ها رو دوست داره.




مادرشوهر،خودش قهر کرد
خودش هم آشتی کرد.
امامن کم حرف شدم.
تا سوالی نپرسن،حرفی نمیزنم.
حتی با اینکه گفته ما خونمون رو بفروشیم و خونه اجاره کنیم
هم شما بدهی هاتون رو بدین،هم ما
باعث نشد فراموش کنم بدی هاش رو.




دوتا از رفیقام به فاصله سه روز،نینیشون دنیا میاد.
شوهر این یکی براش یه سبد گل طبیعی به همراه یه نیم ست هدیه میده بهش.
شوهر اون یکی هیچی نمیخره،نه یه دونه شیرینی،نه حتی نکرده بود یه گل از باغچه بکنه.
حتی تو بیمارستان هم نبوده.
یه مرد چقد میتونه بی تفاوت باشه؟





یکی میگفت سزارین بهتر از طبیعی زایمان کردنه
با طبیعی به بدنمون  آسیب میزنیم.
منم گفتم اگه اینجوری بود پس چرا اونور دنیا
همه طبیعی زایمان میکنن؟
یعنی اونا هنوز نمیدونن طبیعی خطر داره؟