دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

کاش 19شهریور زودتر بیاد تا این رفیقم عروسی بگیره
 دست از سر کچل من بر داره.
بعدشم فرمودن من تو عروسیم زشت شده بودم.
منم گفتم امیدوارم زشت بشی.
مطمئنم اینو هم رک بهش خواهم گفت تا حالش جا بیاد
فکر میکنه فقط سلیقه اون سلیقه س،مال بقیه کشکه.
مخصوصا اینکه معتقده هرجا گرونتره،قشنگتره.
اینقد خرج تراشیده که قراره شوهرش همه این هارو چک بکشه
حالا قراره این همه بدهی رو چی جوری بده خدا میدونه.
راز موفقیت اینجور زن ها چیه؟
یا شایدم شوهراشون،زیادی دوستشون دارن؟
پس شوهرجانم چرا منو دوست نداره؟
چی میشه یک زن،تسلط کامل روی مرد داره؟
چرامن ندارم؟
چراهمه به من زور میگن؟
من عصبانی ام.





من میدونم دوستم از همه زن ها خوشبخت تر خواهد بود.
اما منی که همیشه ملاحظه کردم
همیشه دلسوزی کردم
جزپشیمونی چیزی عایدم نخواهد شد.
از همین الانش کاملا واضح و مبرهن میباشد.
فرمودم:قدر منو بدون.تو عروسی و زندگی خرج تراشی نکردم.
فرمودن:نداشتم که خرج بتراشی
فرمودم:دخترها به داشتن یا نداشتن پول توجه نمیکنن،معتقدن یک شبه باید هزینه کنه،بعدشم تو،اون موقع ها وضع مالیت خوب بوده.
سکوت نمودند.
توجه بیش از حد،همین میشه دیگه.
لطف تو رو نمیبینن.
باید اون قدر خرج کرد تا پوست مرد کنده بشه.
لطف به این جماعت نیومده.


من  هم عصبانیم.
هم از حسادت دارم منفجر میشم.والا (به زورگوبودن و دلسوز نبودنش حسادت میکنم)
من دلم میخواد زمان برگرده عقب.
دوباره از نو عقد کنیم.
اونوقت میدونم چی کارشون بکنم.




اینا اراجیفی بیش نیست
من همون نیلوفر بدبخت و دلسوز میمونم و میمیرم.

شوهرجان:پاشو برو سمت خودت بخواب
زن جان:نمیرم جام راحته
شوهرجان:خب نرو،نصف شب که دوتا دست سیاه از پنجره اومد تو وگرفتت اونوقت میگم بهت
زن جان:دست از پادرازتر رفتم سرجام
خوب نیست مردها نقطه ضعفت رو بدونن اینجوری سواستفاده میکنن.






+وقتی میوه میخری و به جای میوه ای که سفارش دادی،میوه لهیده نصیبت میشه
+وقتی راننده تاکسی فکر میکنه هیچی حالیت نیست و کرایه رو دوبل ازت میگیره
+وقتی راننده اتوبوس کارت خوانش رو خاموش میکنه تا پول بیشتری ازت بگیره
+وقتی میری داروخونه،دارو رو گرون تر از قیمتش بهت میدن
نباید انتظار داشته باشیم کشورمون گل و بلبل باشه وقتی ایراد از خودمونه.





ازبچگی دوست داشتم عمر نوح داشته باشم.
اصلا دلم نمیخواست بمیرم.
ازاینکه بمیرم و فراموش بشم میترسیدم.
ازاینکه بمیرم و نفهمم تو این دنیا چه خبره،خوشم نمیومد.
اماحالا،دلم نمیخواد عمر زیادی داشته باشم.
وقتی به زندگی و مردمای این دنیا فکر میکنم
ترجیح میدم بمیرم و نباشم.
وقتی این همه بیماری رو میبینم
ترجیح میدم بمیرم و نباشم.
وقتی پیری و غصه عزیزانم رو میبینم
ترجیح میدم بمیرم و نباشم.
اصلا به من چه بعد من،این دنیا چه جوریه.
آدم این همه فضول نمیشه که.




کتاب فروشی ها فروش فوق العاده دارن،20تا25درصد تخفیف.
بهترین وقته که کتاب بخریم.

دوتا کتاب از نادرابراهیمی میخونم

یکیش تکثیرتاسف انگیز پدربزرگ که خیلی جالبه

یکیش هم مصاباورویاهای گاجرات که داستانهای کوتاه و نمایشنامه داره که اینم خیلی قشنگه

مخصوصا نمایشنامه مردگان دیرباورند.

نوشته هاش رو خیلی دوست دارم،عاشقشم.

شماهم بخونیدش شاید عاشقش شدید.




هیچوقت تو دلتون ازاخلاقای خوب شوهرتون ذوق نکنین

اونوقت مثل شوهرجان ما چشم میخوره

وممکنه دستتون به خون شوهرتون آلوده بشه.




یکی از فواید بزرگ شدن شکم شوهرجان این بود که

تصمیم گرفتیم برنج خوردن رو حذف کنیم.

ووقتی نوبت شستن ظرف میشه میبینم عهههه 

فقط یه قابلمه س و یه بشقاب 

بعدش باخیال راحت به ادامه تنبلیم میرسم.




19مرداد عروسی یکی از دوستان دعوتیم.

تصمیم گرفته بودم این سری هرجور شده لباس مجلسی بخرم

تا برای یک بار هم که شده،شوهرجان به خاطر من دست درجیب مبارک بکنن

اماهرچی بیشتر فکر کردم،دیدم من که تو عروسی ها از جام تکون نمیخورم

رقص هم که بلد نیستم.

پس چرا الکی هزینه کنم برای لباس مجلسی.

من همچین خانومه خوب و نازنینی هستم.

که متاسفانه قدرم رو نمیدونه نامردددد.

شاید به جاش،پول رو بگیرم و مانتو بخرم.

تا زیادی خوش به حالش نشه.




آخه چرا؟

ایده مال ما بود،فکر مابود.

آخرش قسمت یکی دیگه کردی؟

خدایا داشتیم؟

با ما به ازاین باش.




پرمحتواترین وبلاگ دنیا،تعلق میگیرد به وبلاگ اینجانب.

اونایی که تو کار ساخت و ساز آپارتمان هستن

خیلی راحت کم کاری میکنن و فکر عواقبش رو نمیکنن.

ساختمان بغلی ما،سنگ نماش جوریه که هر سری یه تیکه جدا میشه و میفته

اینکه میگم یه تیکه،تیکه بزرگ.

سری پیش دقیقا جایی ریخت که همسایه های ما ماشین پارک میکنن.

اگه یه دفعه یه آدم زیرش بود ازنوک سرش میرفت تو و ازغبغبش میومد بیرون.

به شوهرجان میگم خوبه بنزمون رو اونجا پارک نکردیم.خخخ

کی میخواست خسارتمون رو بده آخه.





یه اخلاق بسیار بدی که شوهرجانم داره اینه

که وقتی ازصبح میره تهران و تا شب برمیگرده

به جای اینکه بیاد خونه،باخودش بگه ازصبح زنم رو تنها گذاشتم

امروز رو زودتر برم پیشش

دیرتر هم میاد.

این یعنی ذره ای هم دلش برای زنش تنگ نمیشه.

وقتی هم اعتراض کنی

میفرمایند:مگه من برای خوشگذرانی رفته بودم؟

اون موقع است که دلم میخواد خرخرشو بجوام.





یه سری از مردم هستن،کاری ندارن تو چی نوشتی

حتی حاضر نیستن یه کم توجه و فکر کنن.

یکی نوشته به دخترکوچولوی سابقم تبریک میگم

یه عده نوشتن یعنی  دیگه دخترتون نیست؟

وچندتا کج فهمی های دیگه هم نوشته بودن.





چقد ناراحت شدم،

راست میگن ظاهر زندگیه آدم ها رو ملاک قضاوت قرار ندیم.

فکر میکردم خوشبختن و خیلی هم خوشبختن.

اماخانومش گفت،شوهرش هیچ تمایلی بهش نداره

با اینکه تازه ازدواج کردن اصلا رابطه گرم و صمیمی ندارن.

میگفت مثل دوتاپسر زندگی میکنیم.

خیلی کم باهم حرف میزنیم.

میگفت فکر میکنم ازمن بیزاره.

امیدوارم رابطه شون خوب بشه.


من:راست میگفتی،خربزه نباید میخوردم،معدم بازم درد کرد.
شوهرجان:حالا که گوش ندادی،الهی جوری درد بگیره که رو زمین غلت بزنی
اوج احساسات یک مرد راجه به همسرش




یه دوستی دارم،اصلا اهله دنیای مجازی نیست.
خیلی راحت و بی دردسر زندگی میکنه.
خیلی بهش حسودیم میشه.
دلم میخواد برای همیشه بذارمشون کنار.
قدم اول،اینستام رو حذف کردم.
قدم بعدی ان شاالله اگه بتونم تلگراممو حذف میکنم.
فقط دوست دارم همین وبلاگم بمونه.
وبلاگ نویسی رو دوست دارم.





ملت همیشه جوگیر هم تو این چند روز شورهمه چیز رو درآوردن.
همه هم صاحب نظر شدن.
وقتی میرفتی اینستا از اون همه احساسات الکیشون حالت به هم میخورد.





ازوقتی سقط کردم دکتر نرفتم
خبرندارم اون تو چی میگذره.
فقط نمیدونم چرا این ویار دست از سرم برنمیداره
وقتی حامله بودم به یه نوع از عطر شوهرجان حساس بودم،تهوع میگرفتم.
بازم خریدم براش و بازم تهوع شدید میگیرم.
نسبت به غذاها هم همینجور شدم.
دلمم نمیخواد دکتر برم
که بعدش بگن حالا که رفتی دکتر،بزا.





1مرداد تولد شوهرجانم بود.
برای اولین بار کیک سفارش داده بودم
یه کیک خیلی کوچیک.
شوهرجان هم مثل بچه کوچولوها غرغر میکرد چرا کیکم کوچیکه.
در اوج نامردی هم یه تیکه کوچولو سهم دوتامون شد
مابقی هم سهم خانواده هامون.
فرمودن تا تو باشی کیک کوچیک نخری.
(نکته خوبش:مادرشوهر اینجانبودن،خداروشکر یک هفته ندیدمشون)