دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

رابطه من و شوهرجان هم به روال سابق برگشت.
 خیلی فکر کردم،به این نتیجه رسیدم هیچ آدمی بدون عیب نیست
واین هم یه عیب شوهرجان هست که نمیتونه به خانوادش چیزی بگه.
عوضش خوبی های زیادی داره.
به خاطر همین خوبی هاش،بخشیدمش.
(حرف های پست قبل هم مثل آب رو آتیش بود)



تو یه وبلاگی خوندم نوشته بود:
وقتی از کسی تعریف می کنید بابت صفتی که داره -یا نداره - ناخودآگاه اون فرد را به خودتون بابت داشتن اون صفت طلبکار می کنید .
به خاطر همین جمله تصمیم گرفتم خوبی های شوهرجان رو بهش یادآوری کنم.
جالبه که اثرش رو هم خیلی زود دیدم.
وقتی یکی از خوبی هامون تعریف میکنه
سعی میکنیم بهتر و بیشتر انجامش بدیم
حس قدرانی به آدم انرژی میده.
http://torshilite.blogsky.com/1396/02(آدرس وبلاگی که خوندم)




همون دوستم که نامزده،میگفت:چی جوری به شوهرم بگم 
که بعد ازدواج ،خانوادش حق ندارن بیان خونمون؟
میگه خانوادش سطح پایینن من نمیتونم تحملشون کنم.
بعضی کارای شوهرجان رو که بهش میگم
میره و ازشوهرش میخواد.با اینکه شوهرش کم نمیذاره و
شوهرخیلی خوبی داره،اماقدرش رو نمیدونه.
امیدوارم زودبه خودش بیاد.




بادوستم رفته بودیم مراسم.باچندتا از خانوم ها آشنا شدیم.
بحث سن و سال پیش اومد.
ازمن پرسیدن چندسالته؟
گفتم سی و یک سال
فرمودن بهت میخوره 22سالت باشه.
اینو به شوهرجان گفتم
گفت:بهشون میگفتی من سنم رفته بالا،اما عقلم همون 22سالشه.(شوخی کرد)
اما من که میدونم از حسادتش بود😆





دلم میخواست نویسنده بودم.
اونم از نوع طنز.
اماخب من با این مغز مختصر گویی، که دارم عمرا بتونم نویسنده بشم.




فقط 2 روز مونده.
امیدوارم یک شنبه عید فطر باشه
که بابام نتونه بره دیارمون.

بالاخره جرات کردم و حرفامو زدم.

گفتم وقتی میام خونتون احساس تنهایی میکنم.

گفتم وقتی میام خونتون بهم بی احترامی میشه

گفتم مامانت کارشه که هرازگاهی بی دلیل قهر کنه

گفتم ببین داداشت رو،با زن مردم میگه و میخنده،اما نوبت به زن داداشش که میرسه خجالتی میشه

گفتم وقتی میام خونتون خواهرت رو با زور باید از اتاق درآورد بیرون 

گفتم وقتی تو میای خونمون همشون جلوی در منتظرن تا بریم تو.

گفتم وگفتم و گفتم،فقط شنونده بود.

بعد این سکوت نمیکنم

همین اندازه که من اذیت میشم

شوهرجانمم باید اذیت بشه.

احساساتم نسبت به شوهرجانم داره منطقی میشه

ازاون احساسات داغ و دلسوزانم دیگه خبری نیست.


الان نوشت:فهمیدم با دیوار حرف میزدم نتیجه میگرفتم اما باشوهرجان نه.

متاسفم برای خودم.




خیلی بی رحم شدم

شدم یه کوه یخ

مادرشوهر حالش بد شد

من فقط نگاهش کردم

سلام ندادم

واکنش هم نشون ندادم.

حتی مقابلم جون هم میداد

برام فرقی نمیکرد.



الانم خونه مادرشوهرم

دلم میخواد سربه تنش نباشه

سربه تن شوهرجان هم نباشه

میشینن دوتایی تصمیم میگیرن 

منم که هیچی.

ازمادرشوهر انتظاری نیست

اما ازشوهرجان که قبلش بهش گفته بودم

انتظار داشتم.

دراین روز و این ساعت شوهرجان رو دوست ندارم.




آخرین غرهای من راجه به مادرشوهرم بود.




صاحبه یه نمایشگاه ماشینی،شبانه درخت جلوی نمایشگاه رو قطع میکرده
که دادستان برحسب اتفاق رد میشده و میبینه
وحالا جریمه ش کرده و جلوی نمایشگاه 4تا نهال کاشته.
جوری کاشته که با زور یه ماشین رد میشه از لاشون.
و گفته اگه خشک بشن یا بهشون دست بزنی سری بعد 8تا درخت میکاریم.
به نظرم مجازات قشنگی بود.
این درختها هنشون شماره گذاری شده بود و حق نداشتن دست بزنن.





لحظه شماری میکنم برای اومدن جمعه.
بالاخره بعد 40روز شوهرجان میشه مثل روزای قبل.
بهش میگم ازت فقط چشم مونده،بقیه همه ریش فقط.
ازاین ظاهرش خوشم نمیاد،دلم میگیره.




یه کتابی میخونم خاطرات یکی ازشاگردان ابوعلی سیناس
چه شخصیتی داشته و چقد باهوش بوده.
و دوتا چیز جالب هم ازش خوندم.
یکی این که مشروب میخورده
وعلت مرگش هم قولنج بوده
که میگن به خاطر خوردن مشروب بوده.
و یکی اینکه زن ها رو خیلی دوست داشته.




شوهرجانم گفت برو واسه مامانم یه بلیزی بخر
تا مثلا از عزا دربیاریمش.منم چون ازش متنفرم
ومیدونستم روسلیقم اثر میذاره و زشت ترینش رو میخرم
به خواهرم گفتم بیاد و اون بپسنده
به شوهرجان گفتم خودت میدی بهش و من نمیتونم
وگفت باشه.



دوشنبه بدجنس شدم.
وقتی رفتم خونشون دیدم شوهرجان نیومده
ومنم جوری با اخم وارد شدم که حسابی حالش گرفته شد
دلم خنک شد.




برای اولین بار،درشب احیا،من هم شب زنده داری کردم.
که اونم فقط به خاطر مسائل دنیوی بود.
کلی خجالت کشیدم ازخدا.
اماخودش میدونه خیلی خستم.




فقط 10روزش موند.
به همین زودی داره تموم میشه.


سکانس اول:خانه مادرشوهر

چندسال پیش،باشوهرجان تصمیم گرفتیم صبحانه رو با خانواده شوهر میل بفرماییم.

دوتا سنگک جانانه خدیدیم با کله پاچه رفتیم.همین که پامون رسید خونشون:

مادرشوهر:چه خبره این همه زیاد خریدین،کی میاد بخوره؟

پدرشوهر:زیاد خریدین خورده نمیشه.

ایناگذشت،نشستیم پای بساط صبحانه.

فقط مابودیم و مادرشوهر.

بعد که خوردیم،همه تک تک اومدن و خوردن.

این شد صبحانه مثلا دورهمی.

شوهرجان که حسابی خرد تو ذوقش.



سکانس دوم:خانه مادرزن

هفته بعدش رفتیم خونه ما.

استقبال به گرمی صورت گرفت.حتی خواهرم که لب به کله پاچه نمیزد 

اومد باهامون نشست و نون و پنیرش رو خورد.

بعد اون دیگه هیچوقت،شوهرجان نگفت بریم خونمون برای صبحانه،اما هرازگاهی کله پاچه میخریم 

و میریم خونه ما،وکلی هم از دورهمی بودن لذت میبریم.




سکانس اول:خانه مادرزن

کوبیده های شوهرجان،بسیار لذیذ میشه چون باعشق تمام میپزه.

و هرازگاهی خانواده هارو مهمون میکنه.

اولین جمعه افطار خونه مابودیم با کوبیده شوهرجان پز.

خوردیم و کلی هم ازش تعریف کردیم و تشکر.




سکانس دوم:خانه مادرشوهر

این جمعه خونه مادرشوهربودیم.

شوهرجان که باعشق مشغول زدن کوبیده هابود که یهو:

مادرشوهر:واای خیلی زیاده،کی میخواد بخوره،بعدشم نازک کن مثل مال بیرون.

وپشت بندش چندتاجمله گفت و خودش رو لوس کرد.

جوری شوهرجانم ناراحت شد که دلم براش کباب شد.

خیلی بدجوری خورد تو ذوقش.




توخونشون هم که نه مادرشوهر،نه خواهرشوهر و نه برادرشوهر(البته عرض این ۵سال یک بار هم باهام حرف نزده)

هیچکدوم باهام حرف نمیزنن.

و من درسکوت مطلق هستم  تا وقتمون تموم بشه.

کاش میتونستم مثل بعضی زن ها باشم

هرکی جای من بود ،با این رفتارها پاشو خونشون نمیذاشت

اما من بزدل همچنان میرم.

درجه بزدلی به قدری در من بالاس که حتی نتونستم به شوهرجانم اعتراض کنم،

ویا حتی کمی دردودل.



خدایا نمیشه یه جوری بشه که دیگه نبینمشون؟

دیدنشون منو خیلی آزار میده.

اون حس طلبکارانشون بیش ازحده

اون نگاه مادرشوهر

ای خداااااااااااا




فقط 14روزش موند.

البته اگه جناب ماه افتخار بدن و ظاهر بشن.


آهان کتاب صوتی ماه و پلنگ خیلی قشنگه.

به شوهرجان میگم چرا هیچ کس مارو دعوت نمیکنه افطاری؟

میفرمایند:نه که خیلی افطاری دعوت میکنی،انتظار دعوت داری

من دلم افطاری رفتن میخواد خب.




تو ماه رمضان دلم برای شوهرجان خیلی کباب میشه.

دوستاش هیچکدوم روزه نمیگیرن،پیشش نهار میخورن که هیچ

سیگار هم میکشن.

هرکی اختیار داره روزه بگیره یا نگیره

اما خواهشا سیگار نکشید

تو روزای معمولی بوی سیگار حال رو بد میکنه

دیگه ماه رمضان چندین برابر میشه.




دیشب خواب میدیدم تو محوطه خونه بچگیام هستیم.

و جمعیت زیادی از آدم ها جمع شده بودن.

عرب ها هم بودن، با همون لباس های سفید بلند و چیزی که سرشون هست همیشه.

دیدم  عرب ها ،رییس جمهور ایران(روحانی نبود) رو به جرم شراب خواری شلاق میزدن.

خیلی هم بد میزدن،یه جوری بودن.

چه داد و فریادی میکرد،و عین خیالشون نبود یکی داره درد میکشه.

بعد تمام شدن شلاق داشت باهام حرف میزد

اما یادم نمیاد چی میگفت.فقط یادمه چیز مهمی بود.

حس و حال خوابم خیلی بد بود،با ترس از خواب پریدم.

این دومین باری هست که خواب میبینم عرب ها یه بلایی سر ماها میارن.

نمیدونم چرا؟درحالی که نه بهشون فکر میکنم،نه اخبار میبینم،نه اخبار میخونم.

دربیخبری کامل به سر میبرم.




پدر خانواده منصوریان تو برنامه ماه عسل،خیلی شبیه پدر شوهرمن بود.

با این تفاوت که فعلا خبری از ازدواج دومش به گوش ما نرسیده.

کاش بچه های مادرشوهرم هم مثل اون ها بودن.

به جای اینکه کمک خرج باشن،خرج میتراشن فقط.

بعدانوشت:بخشیدن دخترها باورپذیر نبود برام




همچنان با مادرشوهر،در قهر شیرین به سر میبریم

باشد که ادامه دار باشد،ان شاالله.



یادم رفت فقط ۲۰ روزش موند.

دخترعمه من یه دختری داره که وقتی دنیا اومد 1700 وزنش بود.

اندازه یه عروسک بود.

الان 4 و اندی سالش هست.

وچون خیلی ریز و کوچولو بود،همه اینو هی بهش میگفتن.

و حساسش کردن

وحالا هرچی میشه فوری میگه من بزرگ شدم دیگه کوچولو نیستم.

بچه ها هرچقد سنشون کم باشه اما باز متوجه بعضی مسائل میشن 

کاش مواظب حرف هایی که میزنیم باشیم.




داشتیم فیلم نگاه میکردیم،خانومه دکمه های لباس شوهرش رو میبست.

شوهرجان:واا خانومه چرامیبنده مگه خودش دست نداره؟

زن جان:از روی عشق و دوست داشتن

شوهرجان:پس تو چرا نمیبندی دکمه های لباسمو؟

زن جان: برای اینکه خودت فوری میبندی فرصت نمیدی

شوهرجان:سکوت





مردی که تا به الان دست به سیاه و سفید نمیزد،خیلی کارا میکنه

آشپزی میکنه،یکی دوبار ظرف شسته،سبزی پاک میکنه و به خانومش کمک میکنه.

اماچرا خانومش بعضی وقتا این همه بیرحم میشه؟

امروز که درازکشیده بودیم و شوهرجان چشماش بسته بود

بهش زل زده بودم و فک میکردم چرا من اینقده بد شدم؟

چرا ازمحبت یه بچه به مادرش این همه ناراحت میشم؟

شوهرجانم مگه حاصل تربیت مادرش نیست؟

این همه مهربونی و مسئولیت پذیری رو کی بهش یاد داده؟

درسته از مادرش کینه دارم،درسته بعضی وقتا با من بدتا میکنه

اما مادرشه،باید سعی کنم خوب باشم.




یکی هست که بعد 15 سال،فهمیده که نوزادی رو که دنیا آورده بوده 

و بهش گفته بودن مرده،زندس و به یه خانواده بی بچه دادن.

والان باخودش فکر میکنه که بچه ش چه شکلیه،چه اخلاقایی داره.

فکر کنم بهتر بود میرفت برنامه ماه عسل،شاید پیداش میکردن.





27روزش موند.





شوهرجان:بیا پیشم دراز بکش
زن جانش:نمیام قهرم
شوهرجان:قهر باش اما بیا پیشم




هفته های پیش که برای شوهرجانم نامه نوشته بودم اولش واکنشی نشون نداده بود
اما دو روز بعدش یک چیزهایی گفت که من شرمندش شدم اساسی.
خب تقصیر خودشه،وقتی چیزی بهم نمیگه،وقتی کارهایی که واسم میکنه رو نمیگه
من ازکجا بدونم براش مهمم خب؟
هرچی بهش میگم علاقتو،کارایی که واسم میکنی روبگو تا منم خوشحال بشم
میگه اگه بگم دیگه صفایی نداره.
من با این شوهرجانم چه کنم؟






فکرمیکنم مردها تو رفاقت نسبت به زن ها باوفاترن.
یکی از رفیقای بابام،تمام دوستای زمان جنگ رو پیدا کرده و به همشون زنگ زده
ازشهرای مختلف اومدن خونشون
تعدادشون بیست نفری میشه
بابام خیلی خوشحاله،تا حالا اینجوری ندیده بودمش.






 نمیدونم خدا چی برامون مقدر کرده که دست رو هر چیزی گذاشتیم 
یانشده،یاقبلا اجاره دادن.
امیدوارم هرچی که خیرو صلاحمون توش هست بشه
خودمون رو سپردیم به خدا.





خیلی وقته غیبت مادرشوهر رو نکردم
خیلی دلم ازش پره
دلم میخواد یه دعوای حسابی بشه و برای همیشه رابطمون قطع بشه و خلاص بشم.
دوشنبه طبق معمول همیشگی رفتیم نهارخونشون.
بدون هیچ دلیلی،حتی یک کلمه هم حرف نزد.
تاخواستم حرف بزنم سمت نگاهش رو برگردوند.
منم دیگه حرف نزدم و فوری پاشدم و بدون هیچ حرفی رفتم خونمون.
ازاین کارهاش سر در نمیارم اصلا.
من به اندازه کافی ازش متنفر هستم اینجوری بدتر هم میشم.
نه دلم میخواد صداشو بشنوم نه دلم میخواد ببینمش.
از الان غصه اینو میخورم که جمعه چی جوری باید تحملش کنم.
پیش شوهرجانمم نگفتم،نمیخوام اوقاتمون به خاطر یه آدم ...تلخ بشه.
نمیدونم روز جمعه واکنش شوهرجان چه خواهد بود.



خدایا روزگار  تمام عروس ها رو با خانواده شوهر ختم به خیر کن.