دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

همیشه فکر میکردم فقط تو کشورهای دیگه س که یک مردی خانوادش رو رها میکنه و میره

الان پدرشوهرمن روزهای اول عید رفته،موبایلش هم خاموشه

وکسی ازش خبر نداره.

حتا وقتی مادرزنش که خاله خودش هم هست مرد،کسی نتونست پیداش کنه 

و مجلس بدون اون برگزار شد.

وهمین باعث شد مادرشوهر من هرسری حالش بدبشه و بیهوش بشه.

ازیک طرف بهش حق میدم

وازیک طرف عروسم و تحمل این کارهای مادرشوهرمو ندارم

آخه خودش رو خیلی برای شوهرجانم لوس میکنه.

میدونم خیلی بی رحم و بی عاطفه شدم.





من وقتی مجرد بودم رابطه خوبی با بابام نداشتم،باهام مهربون بود اما اکثرا سرچیزای کلی و جزئی

گیر میداد بهم و دعوام میکرد.

اما از وقتی متاهل شدم مهربونیش چندین برابر باشه و دوست داشتنش رو هم بهم نشون میده

خیلی حس خوبیه،چیزی که 27سال تجربش نکرده بودم.





این دوستم که نامزد کرده،میخواد از همین الان پای خانواده شوهر رو از زندگیش قطع کنه.

خیلی راحت به شوهرش گفته حق نداری بعد ازدواج بری خونه مامانت فقط ماهی یک بار اونم فقط بامن.

حق نداری خانوادت رو جایی ببری و براشون خرید کنی.

حتا وقتی خواهرشوهرش مریض بود و شوهرش برده بود دکتر،باهاش قهر کرده بود.

دوستم میگه دوست دارم قدرت داشته باشم.

و خیلی هم به من گیر میده که مرد ذلیل نباشم.

میترسم یک روزی به خودم بیام ببینم روی من هم اثر گذاشته.

فعلا شوهرش هرچی این میگه،میگه جشم

نمیدونم بعد چندسال هم زیریه سقف رفتن هم همینجور میمونه؟!





گوشی یکی از فامیل های شوهرجان رو 

تو مسجد در روز اعتکاف از کیفش دزدیده بودن،





یه دوستی دارم که خانوادگی اصولگرا بودن

یه روزی بهم گفت اگه بی اعتقاد نبودی برای برادرم خواستگاری میکردم.

بی اعتقاد یعنی اصولگرانبودم و عاشق اون یک نفر هم نیستم.

حالا ازوقتی ازدواج کرده شده اصلاح طلب

عکس پروفایلش هم شده عکس روحانی.

میخواستم بگم بهش بی اعتقاد شدی ها.

ببین شوهر چه میکنه با آدم.




رفتیم و رای دادیم چهارسال دیگه هم باشه ببینیم چه میکنه.


بعضی اتفاقات ممکنه در ظاهر خیلی بد باشن و حسابی به هم بریزه حس و حال آدم رو

اما بعدش میفهمی یه خیری توش بوده و خدا دوستت داشته و به فکرت بوده.

وقتی روز پنجشنبه اون اتفاقات  افتاد،اولش فقط تو مغزم مرورش میکردم و خودمو شکنجه میدادم

بعدش یهو انگاری بزرگ شدم،تازه فهمیدم من یک زنم

و این سال ها من اشتباهی زندگی میکردم.

زندگی مشترک بله و چشم قربان نیست،اگه یک زنی اینارو نگه کسی طلاقش نمیده

ترسی که به خاطر مشکلات گذشته تو وجودم بود

همیشه میترسیدم اگه ازحقم دفاع کنم،اگه درمقابل مامانش واستم،اگه درمقابل شوهرجانم واستم 

حتما طلاقم میدن.

خداروشکر میکنم به خاطر روز پنجشنبه،که باعث رشد من شد.





پنجشنبه شب که رفتیم خونشون و برادرشوهرفرمودن هرکدومشون

یکی از وام های مامانش رو به عهده بگیره و قسطاشو بده

تونستم سکوت نکنم و حرف دلم رو بزنم بدون ترس از دست دادن.

گفتم مشکل دادن قسطا نیست

اینارو صاف کنیم،باز دوباره میرن وام میگیرن

و دردسرها باز شروع میشه.





من هروقت حرفی بخوام به شوهرجانم بزنم

تویه دفتر مینویسم و میدم میخونه

وجمعه هرچی تو دلم بود رو نوشتم و خوند

ودر آخر نوشتم هروقت منو دوست داشتی،منم دوستت خواهم داشت.

عصبانی شد

اماچون میدونه دیگه نباید راجه بهش حرف بزنه سکوت کرد

همینکه حرف دلم رو بفهمه برام کافیه.




دیگه مثل سابق همیشه لبخند ندارم

دیگه مثل سابق آویزون شوهرجانم نیستم

دیگه مثل سابق دلسوزی نمیکنم

دیگه مثل سابق وراجی نمیکنم

دیگه فقط و فقط خودم مهم هستم و بس.

فقط و فقط خودم رو دوست دارم و بس.



قرار شده هر وقت پولی دستمون اومد یه تیکه ای از خونمونو کتاب خونه بسازیم برای کتابای نازنینم.

هروقت بهش فکر میکنم از ذوق،تپش قلب میگیرم.

امیدورام چشم انتظاری خیلی طول نکشه.




 دوستم اومده بود خونه ما تا منو آرایش کنه.

میگفت خیلی خوشگل شدی همیشه آرایش کن،آرایش لازمه یک زن هست.

بعد میگه شوهرجانت حق داره اجازه نمیده آرایش کنی  بری بیرون چون خیلی عوض میشی.

عکسامو هی نگاه میکنم از خودم سیر نمیشم،خخ

اعتماد به نفس بی نهایت.بی جنبه گی هم در حد اعلاء




از این حلقه های لاغری که تبلیغ میشد ،خریدم

فک نمیکردم تاثیر داشته باشه

اما وقتی قبل و بعدم رو اندازه کردم خیلی کم شده بود مقدارش

امیدوارم تا عروسی دوتا از دوستام اثری از شکم و پهلو نمونده باشه.





دوست دارم ازاین مادربزرگای تو سریال ها باشم.

مادربزرگی که یه خونه با یه حیات بزرگ و

یه دونه ازاین صندلیایی که تاب میخورن و

یه دونه از این چیزای سه گوشی که میندازن رو شونه هاشون

با یه کتابخونه بزرگ داشته باشم و بشینم رو اون صندلی ها

وکتاب بخونم و نوه هام تو حیات بازی کنن و شاد باشن

و ازداشتن مادربزرگ فرهیخته ای مثل من کیف کنن.





شوهرجان امروز تا تونست رو اعصابه من رژه رفت

اوشون:پاشو برو به مامانم کمک کن.

زن رنج دیده: نمیرم.

اوشون:به خاطر من برو

زن رنج دیده:تو هم به خاطر من اصرار نکن نمیرم،خواهش میکنم


بعد یک دقیقه


اوشون:حالا که نمیری یه زنگ بزن

زن رنج دیده به شدت عصبانی:باش

زنگ زدم و در حد چندثانیه حرف زدیم و راحت شدم.


چرا این شوهرجان من اینقد مامانیه آخه.

دلم واسه نوشتن تنگ شده بود.


الان و دراین لحظه با نسیمی که میوزه
با بوی خوشی که ازبارونی که باریده میاد
حس خوبی دارم.
منو برد به روزهای اول زیر یه سقف بودنمون
چقد زود میگذره.
چندماه دیگه میشه 4سال زندگی مشترک،





خوب بودن حال و احوال من رابطه مستقیمی با حال و احوال شوهرجانم داره.
یه مدتی بود که بدنش به شدت میخارید و بدنش برجستگی های قرمز رنگی در میاورد.
که بعد که توگوگل سرچ کردم نوشته بود کهیر.و بایه قرص درست شد.
چیز خاصی هم نبود ها،اما من به کل اشتهامو ازدست داده بودم.
سر درد گرفته بودم.
خیلی به هم ریخته بودم.



اینور قضیه اما کاملا برعکسه.
چند روز پیش:
شوهرجان فرمودن:بیا بدون اینکه دکتر بریم بازهم برای بچه دار شدن اقدام کنیم.
همسرنازنینش:اگه پوچ باشه چی؟
شوهرجان فرمودن:به کسی نمیگیم پوچه و میریم قایمکی بیمارستان و سقط میکنی.
همسرنازنینش:مشکله ما فقط فهمیدن دیگرانه؟دردایی که من میکشم چی؟برات مهم نیست؟
شوهرجان فرمودن:چیزی نفرمودن سکوت کردن.






مغازه ای که شوهرجانم توش کار میکرد رو میخوان بفروشن
البته ازبس گرونه فک نکنم کسی بخره.کی 2 میلیارد داره بده به این مغازه.
ماهم تصمیم گرفتیم به خاطر نبودن درآمد، شغل جدیدی رو شروع کنیم.
اما دست رو هرچی گذاشتیم طلا شد و کسی نفروخت بهمون.
یکیش راه انداختن سفره خونه بود که جواز ندادن.
یکیش  مرغداری بود که نشد.
یکیش که ازهمه بیشتر دوست داشتیم زنبورداری بود که کسی نفروخت.
و ماهمچنان بدون درآمد زندگانی را سپری مینماییم،باشد که رستگار شویم.



اما دم خدا گرم،واقعا گرم
که تو این مدت بی روزیمون نذاشته.
ازجاهایی که فکرشم نمیکنی برات میفرسته.
فقط خداجونم نمیشه یهووووییی یه گندشو بفرستی بدهیهامونو حداقل بدیم؟
خدایا مخلصتیم دربست.





مادربزرگمان همچنان هست
قدرتمندتر ازسری قبل
به خاطر رسیدگی هایه پدربزرگوارم.