دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

این روزها،روزهای دوری ازشوهرجانه

شریکش بیمارستان بستری شده

وشوهرجان صبح میره تا ده ونیم شب.

منم نهار رو که میپزم میذارم تو ساک ومیبرم که باهم بخوریم.

مثل زن های قدیمی شدم.





مادرشوهر:خاک برسرش بچه سوم رو میخواست چیکار؟

عروس خشمگین:خودشون نمیخواستن،خداخواسته.

مادرشوهر:نخیر اصلا اینجوری نیست،الکی میگن.پس چرا خدا به بقیه نمیده؟!!!

عروس خشمگین:چطور فلانی(خواهرزاده خودش)ناخواسته بچه دار شد!!

مادرشوهر:سکوت


ازنظر مادرشوهر بی پولا حق ندارن ناخواسته حامله بشن

فقط پولدارا میتونن هراشتباهی رو مرتکب بشن.


توضیح نوشت:

شریک شوهرجان دوسال پیش ناخواسته سومین بچشون به دنیا اومد

شریکش الان حالش بده،بیمارستان بستری شده

نمیدونم مادرشوهر چطور دلش اومد اینارو بگه.

حرف از ایمان میشه تو صف اول وامیسته

اما هنوز نمیدونه خدا صلاح بنده هاشو بهتر از آدم ها میدونه.






 از پسربچه میپرسن دوست داری بزرگ بشی؟

گفت نه.

پرسیدن چرا؟

گفت آخه الان بابام اجازه میده هرکاری بکنم.





ازخواهرم کتاب هدیه گرفتم.

اسمش هست پاپیون

داستانش هم واقعیه برای خود نویسنده اتفاق افتاده.

خیلی سخت پیداش کردیم.

سفارش دادیم رفیقش از تهران بخره

که میگفت اونجاهم خیلیا نداشتن،کلی گشته پیدا کرده.


آخر پست رو فرهنگی تموم کنم.😁







بعد این یادم باشه تو روزهای بارونی با کلاه کاسکت برم بیرون.

مردم چتر به دست خیلی خطرناکن

خطر کورشدگی داره.

اون چتر رو یه کم بالاتر بگیرین به جایی بر نمیخوره.





اگه حال خودتون و شوهرتون خوب نیست

اگه همه راه هارو رفتین و حالتون بهتر نشد

فرش زمرد مشهد بخرین

تمام مشکلاتتون حل میشه.

همشششششش حل میشه.




حال گیرترین  جمله هم تعلق میگیره به جمله زیر:

من:چه خوب بافتم تابلورو،اصلا فکرشم نمیکردم

شوهرجان:تو خوب نبافتی که،اونا خوب پرداختش کردن.





وقتی روزای آخرسال خداخونه تکونی میکرده،دیده عههه این بچه قراره دنیا بیاد

هیچی هم تو بساطش نمونده بوده که نصیب  این بچه بکنه،

دیگه آخرسال بوده و چیزای خوبش تموم شده بوده

اما چاره ای هم نبود،دیگه وقتش بود.

با همون چندتاچیز جزئی میفرستدش رو زمین.

همونه همیشه حسرت خیلی چیزها با این بچه هست وخواهد بود

تا 32سالگی چیزی نمونده.