دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

چرا یه سری به بچه هاشون یاد میدن بعد گفتن مامان،اسم رو هم بگن؟
مگه قراره چندتا پدرومادر داشته باشه که با اسم مشخصش میکنن؟
یعنی به جز من که میشم مامان نیلوفر،یه مامان دیگه ای هم میخواد باشه؟





چه وضعشه آخه،یه پسری دیدم شاید دوم یا سوم ابتدایی
داشت راجع به دوست دخترش با رفیقش حرف میزد.
ایناچی میگن به هم؟
مثلا ازهم میپرسن مشقاتو تاکجا نوشتی؟یا معلمتون کجارو درس داده؟





ال وشوهرش هنوز قصد بچه دار شدن ندارن
اماشوهرش گفته بریم دکتر بفهمیم عیب وایرادی نداشته باشیم.
جالبه که اولش هم خودش رفته وآزمایش داده.
مردها خیلی سخت راضی میشن این آزمایش رو برن.
حالا ما مدتهاس به شوهرجانمان گفتیم،آزمایش بده،زیربار نمیره.
البته خوبه که راضی نمیشه.
هرچی دیرتر بهتر،ماهم دیرتر بچه دار میشیم.





فکر نمیکردم درخواست تغییر اسمم به این راحتی پذیرفته بشه.
اسم شناسنامه ایم چیز دیگه ای بود که به نیلوفر تغییرش دادم.
به خانواده شوهر گفتیم،برادرشوهرم گفت مگه تو شناسنامه اسمت نیلوفر نبود؟





تابلوفرشم رسید،اگه تونستم چندتا عکس رو باهم میذارم.
نمیدونم چرا میترسم از عکس گذاشتن.
با اینکه میدونم هیچ آشنایی اهل وبلاگ خوندن نیست اما باز میترسم.


تو جاده که میرفتیم تبلیغ یه ماست رو دیدم.
فقط وقتی میخواییم بخریمش باید صدای گاو دربیاریم.
اسم ماست مووو بود.
اینم شد اسم آخه؟






من:تو عکس چرا قیافت بی حاله؟
ال:دلم درد میکرد.
من:آره کاملا مشخصه حالت خوب نبوده.
ال:اتفافا خیلی خوشحال بودم.
من:چرا؟
ال:عمه پدرشوهرم فوت کرده وما نرفتیم.
نمیدونستم چی بگم.
فقط بهش گفتم امیدوارم برادرات زناشون مثل خودت باشن.
گفت غلط میکنن خودم انتخاب میکنم زناشون رو.

توضیح نوشت:ال همون رفیقمه که تازه عروسی کرده،بعد این باهمین اسم مینویسمش.






ازوقتی مادرشوهر باهام قهر کرد
شوهرجان نسبت به رفتارای خانوادش خیلی دقیق شده.
ازاونجا برای مادرشوهر وخواهرشوهر لباس خریده بودم.
دادم بهشون، اولا که حتی نیومدن از دستم بگیرن،گذاشتم رو مبل
بعدهم گفتم بپوشید ببینم اندازتون هست یانه،انگار نه انگار چیزی گفتم.
شوهرجان هم کاملا میدید و یه جوری شد.
بعد خودش برداشت وداد به اونا وگفت بپوشید 
فقط هم خواهرشوهر پوشید.
میتونستم به روی شوهرجان بیارم وغر بزنم،اما باخودم گفتم 
من که ضرر نکردم،همه چی هم به نفع من تموم شد و به ضرر اونا.
هرجور دوست دارن رفتار کنن
مهم خودمم و شوهرجانم.






یه کتاب میخونم به اسم سن عقل
از ژان پل سارتر
کتاب خوبیه
یکی از شخصیتهاش مثل من از بزرگ شدن وپیر شدنش وحشت داره.

خواهرم میگه،اولش برای آدم ها جاذبه داری

یه مدت کوتاهی که میگذره دافعه داری و ازت دور میشن

باید خیلی صبور باشن تا به مرور بشناسنت

ودوستت داشته باشن.

شاید علت اینکه دوستی های جدیدم دوام ندارن همین باشه.





تو برنامه رشید پور با یه کرمانشاهی تماس تلفنی داشتن

آقاهه گفت با ماهم مثل فلسطینی ها رفتار کنید.

هیچی نتونست بگه.

ازاین حرفش خیلی خوشم اومد.





جدیدا به این نتیجه رسیدم زیادی کتاب خوندن هم خوب نیست

چون دچار توهم میشی که همه چی دانی

وهمیشه حق باتوئه.

و در ضمن هرچیزی هم که تو کتاب ها نوشته شده درست نیست که.

ممکنه ازاینور بوم بیفتی.

اندازه نگهدار که اندازه نکوست.





عموی من حاضر نشد یک ماه سختی بکشه وبمونه پیش مادرش

رفتن واون پیرزن رو آوردن اینجا وبهش گفتن حق نداری بگی منو ببرین خونم.

قرارشد دوماه بمونه اونجا ودوماهم خونه ما.

اما فعلا که حاضرنشده بیاد خونه ما،چون خونه ما طبقه سومه وآسانسورهم نداره.

و حسابی اون هارو کلافه کرده.

به نظرم که حقشونه😁




همسایه ها اومدن خونمون،ازخونمون خوششون اومد.

ازکتابخونم و نیمکت سنتی مون هم خیلی تعریف کردن.

شب که شوهرجانم اومد به خاطر اینکه چیزای خوبی میخره تشکر کردم.

با اون همه غمی که داره این روزا،لبخند رضایت رو لبش اومد.

خدایا امیدم به همون آیه ایه که خودت نازل کردی.

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا