دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۴ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

به نظرم خیلی ترسناکه
آخر دی ماه باشه
اما تو با لباس آستین کوتاه و یه سوشرت بری بیرون و سردت نشه.
آخه چرااااااا!!!
نه به پارسال نه به امسال.
ازبرف هیچ خبری نیست.
خدایا پس کی؟





همسایه روبرویی  میگفت یکی ازهمکاراش سرطان داشته
وقتی به خواهرشوهرش میگن،سکته میکنه ومیمیره
آخه عروس وخواهرشوهرخیلی به هم علاقه داشتن.
تاچهلم خواهرشوهر،به عروس نمیگن که مرده.
بعدیه مدت کوتاهی هم عروس فوت میکنه ومیمیره.
کنارهم خاکشون میکنن.





برای یه کاری رفته بودم نیروی انتظامی تا عدم سوپیشینه بگیرم.
اصلا فکرشو نمیکردم این همه خوش اخلاق و مهربون باشن کارمندای خانومش.
با لبخند سوالاتو جواب میدادن 
همکارشون که نبود برای اینکه علاف نشم،میومدن وانجام میدادن.
خیلی خوشمان آمد😁
بقیه اداره جات وکارمندای بانک هم یادبگیرن خوب میشه ها.





فکر کنم منم به زودی مرحوم بشم.
دست سمت چپم درد میگیره
بعدش میشه مثل یه تیکه یخ.
دمای دوتا دستام قابل مقایسه نیستن.
به شوهرجانم میگم دیگه رفتنی شدم.
میفرمایند:کی ان شاالله؟دوست داری تو مراسمت غذا چی بدیم؟😁
بعدشم برام یه مراسم ترحیم گرفت و یه دور مرثیه سرایی نمود.
خیلی خوشحاله،امانمیدونه ما آدمی نیستیم که خوشحال کنیم کسیو😈
من که ازخدا عمر نوح خواستم
ببینیم چقدرش رو بهمون میده.

این همه میگن کالای ایرانی بخرین.

ماهم گفتیم چشم.

سفارش کفش دادیم و اومد، اما تابه تا.

کلی پیگیرش شدیم که آخرش گفتن دوباره پست کنیم براشون.

فعلا هم که خبری ازشون نیست.

پول هم که دادیم.

خب همین کارهارو میکنید که اعتماد نمیکنیم دیگه.





پدرجانمان داشت ازخاطرات زمان جنگ تعریف میکرد

میگفت یه عده آفتاب پرست های بی زبون رو میگرفتن

زنده زنده پوستشون رو میکندن و با پنبه پر میکردن ومیبردن خونه هاشون

واون موجود طفلکی رو همینجور ول میکردن تا با درد جون بده.

به بابام میگم اون دنیا چی جوری میخوان جواب خدا رو بدن؟





خیلی بد شدم،خیلییییی.

سنگدل شدم.

خودخواه شدم.

زورگوشدم.

نامهربون شدم.

کلا خسته شدم ازخودم.

من اینجوری نبودم.

همه رو دوست داشتم.

مهربون بودم.

خدایا میشه بشم همون نیلوفر ساده و مهربون که همه بهش زورمیگفتن؟





زندگی بدون تلگرام هم بد نیستا

البته برای آدم های مثل من که ارادشون ضعیفه 

ونمیتونستن اعتیادشون رو کنترل کنن.





تلویزیون چقدر ارزون شده ها،چرا؟!!!


بعضی وقتا خبری که بهت میرسه هم خوشحالت میکنه هم ناراحت.

صاحبخونه زنگ زد و گفت سند خونتون آماده شده.

خوشحال شدیم که خونه دیگه مال خودمونه،ترس پلمپ از طرف بانک رو نداریم.

ناراحت شدیم چون چهل وپنج میلیون باید بدیم بهش.

فکرمون مشغوله جور کردن پولشه.

خدابزرگههههههه.




بعداین باید عکس سونوگرافی های مربوط به حاملگی های قبلیم همیشه پیشم باشه.

چون یه سری از آدم ها هستن که ممکنه باور نکن

وبهت سفارش کنن برای درمان ناباروری بری یزد.

فک نمیکنم چهارسال بعد ازدواج اونقدی دیر باشه که به یکی توصیه کنی بره مرکز ناباروری.

برای من نازابودن اصلا ناراحت کننده نیست اما وقتی میبینم حرفم رو باور ندارن ناراحت میشم.




علت مهربون شدن مادرشوهر رو فهمیدم.

با شوهرجان داشتیم حرف میزدیم که گفت بامامانم حرف زدم.

پشیمونه که باهات بدرفتار کرده.

علت قهرش هم این بوده که چراوقتی مادرش مرد،من تومراسما نچسبیده بودم بهش.

شوهرجان هم گفته بود نیلوفر از دادوهوار کردن و گریه زیاد میترسه.

این شده بود سوتفاهم برای مادرشوهر.

منم سعی کردم یه کم مهربون بشم.

امابه شوهرجان گفتم نمیبخشمش و دیگه مثل سابق نمیشیم.





کمی توضیح برای اونایی که برای افکارکودکانه من متاسفن.

وقتی بچه بودم،یکی ازفامیلامون فوت میکنه.

تومراسم بودم که دیدم یکی ازبچه هاش،ازگریه زیاد حالش بدمیشه ومیبرنش.

ومن فکر کردم که مرد.

بعداون توهیچ مراسمی نمیذاشتم مامانم گریه کنه

تاگریه میکرد میزدم زیرگریه که توروخدا گریه نکن،اونوفت میمیری.

با اینکه بزرگ شدم ومیدونم باگریه کسی نمرده

اما این ترس همیشه باهامه.

تا ببینم یکی بلند گریه میکنه،حالم بدمیشه.




این سری چقد طولانی شد

دلبندش:باید برم آرایشگاه

دلبندم:برای چی؟

دلبندش:ابروهام خیلی پرشده زشت شدم.

دلبندم:نه خیلی خوبه نمیخواد بری.(یه نگاه میندازه)

حالا سه گزینه میاد تو ذهنم:

1:منو همینجوری که هستم دوست داره.

2:ازبس زشتم،رفتن یا نرفتنم توفیری نداره،باخودش گفته هزینه الکی نکنه.

3:شایدم کلا نگاهم نمیکنه که اصلا متوجه زشت شدن ابروهام نمیشه.

جواب خود را به شماره 1234 پیامک کنید.





بابا گفت بیا بریم خونه عموت،مادرجونمو(مادربزرگم) ببینین

گفتم نمیام،دیگه چیزی نمونده بیاد اینجا،بهمن ماه میاد دیگه.

بایه حالتی گفت آهان بهمن.

همینمون مونده برای مامانی بودن بابامم شکنجه بشم.

من دوسش ندارم،زور که نیست.

همون نوه های عزیز دلش برن سربزنن بهش.





تو این رفت وآمد با همسایه ها،فهمیدم که آدم به شدت نچسب و دوست نداشتنی هستم.

با اینکه همسایه دوست،سنش کمتره،اما همسایه های دیگه با اون درارتباطن تا من.

یه همسایمون دهه چهل،همسایه قرتی دهه پنجاه،من دهه شصت،همسایه دوست دهه هفتاد.

علت تنها بودنمو هم کشف کردم.

حالا میفهمم چرا هیچ کس منو دوست نداره.

حالا به همشون حق میدم و ناراحت هم نمیشم.





یلدای ماهم در سکوت کامل خبری طی شد.

چیزی هم عاید شکم مبارکمان نشد.

برای بعضی دوستان به شدت هوس انگیزناک بود

دفعه بعد دعوتمون کنید لطفا.