دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

نمیدونم چم شده. 

اصلا از دستپخت خودم خوشم نمیاد دیگه. 

وقتی هم میخورم احساس میکنم بدمزس. 

اما وقتی دستپخت مامانم یا شوهرجانم رو میخورم خیلی کیف میکنم. 

نمیشه برام آشپزی کنن؟




من آب نمیخورم خیلی وقتا. 

ممکنه عرض یه هفته فقط یه لیوان آب خورده باشم. 

چون به نظرم به شدت بدمزس. 

اگه هم بخورم یا باید شکلات دهنم باشه یا آب لیمو بریزم توش. 

نمیشد آب رو یه کم خوشمزه تر میکرد خدا؟

از بی آبی دچار مشکلات شدم خب. 





یه دوستی دارم که یه رفیق داره که شغلش مثل شوهرجان من بود. 

این دوستم هروقت که باهم حرف میزدیم این رفیقش رو میکوبید برسرمبارکه بنده. 

شغلشون مثل شماس و کلی وضع مالیشون خوبه و فلان خونه رو دارن،فلان وسایلارو دارن

چراشما ندارین؟خب نداریم دیگه،زور که نیست. 

حالا فهمیدم  شوهررفیقش ورشکست شده و 400 میلیون ضرر کرده و داروندارش رو فروخته. 

ازاینکه این بلا سرشون اومد خیلی ناراحت شدم

امامیخواستم  به دوستم بگم نمیشه ره صدساله رو یک شبه رفت. کاری که اونا کردن. 

امیدوارم هرچه زودتر بدهکارا پولاشونو پس بدن و دوباره برن تو اوج. 





ازشب یلدا و رسم و رسومات یلدا خوشم نمیاد. 

به نظرم فقط قدیم ترها مزه میداده. 

الان یه جورایی مصنوعیه انگاری. 

امسال دایی شوهرجان دعوت کرده خونشون البته بدون شام. 

نمیدونم وقت میشه خونه مابریم یانه. 

اگه نریم میدونم اونجا هم بهم خوش نمیگذره

همش فکرم پیش خانوادم و تنهاییشون میمونه. 

شوهرجان که قول داده اول میریم پیششون. 




بعد مدتها،صبح با شوهرجان حرفمون شد و قهر کردیم. 

بعد که میخواست بره سرکار،خیلی سنگبن فرمودن من دارم میرما. 

درهمان حالت سنگینی و قهر ماچ فرمودن و رفتن. 

وقت نهار آشتی کردیم دیگه. 



خدایا به همه یه عالمه سلامتی و یه عالمه پول بده. الهی آمین. 

کاش وقتی دانشگاه قبول میشیم

یا وقتی کار پیدا میکنیم

یا وقتی ازدواج میکنیم

یا وقتی مادرمیشیم 

تغییر نکنیم و همون آدم سابق باشیم. 




مادرشوهرجان یه عروس زپرتی سقطی داره نمیدونه چیکار کنه. خخخ

رفته بودن تهران و طبق معمول برای من هم خرید کرده. 

امیدوارم به زودی ها عروس جدید وارد خانواده نشه

فعلا دارم پادشاهی میکنم. 




بازما حالمون خوب شد،دستورات شوهرجان شروع شد. 

دراز میکشه و دستور میده میوه هاشو پوست بگیرم و بذارم دهنش. 

هرچی هم که بخاد پانمیشه بیاره،میفرمایند برام بیار. 

بازم پررو شده شوهرجانم. 







دوستای بابام با اینکه حتی یه دونه ترکش هم نخوردن

رفتن درصد جانبازی گرفتن و حالشو میبرن. 

حالا ما هی بابام میگیم تو که جانباز هستی چرانمیری سراغش؟

ده سال نبودی،ترکش خوردی،اعصابت و جوونیت رو اونجا گذاشتی چرا مثل بقیه نباید استفاده کنی آخه. 




دختری مثل عروس عموم ندیده بودم،این اندازه پررو. 

جهاز رو عموم خرید. 

عموم کلی وام گرفت تا بتونه بخره،حالا هیچکدوم از فامیلاش حاضر نشدن ضامن بشن 

بابام ضامنشون شده. 

خانوم یخچال خریدن 8میلیون.

ظرفشوییشون هم خرید فرمودن. 

یک جهاز کامل و بی نقص. 

 چرا؟چون دوستاشون بیان خونشون آبروشون میره یخچالشون معمولی باشه. 

قرار شد عموم خونه اجاره کنه براشون. 

فرمودن باید جای بالاشهر باشه،درصورتیکه خونه خودشون پایینترین نقطه شهره. 

فرمودن باید رهن کامل باشه که اجاره ندن. 

غذاهم که خانوم درست نمیکنن و بیرون میل میکنن. 

از دلسوزی و مهربونی عموم دارن سواستفاده میکنن شدید. 

بدم میاد ازش. 





برادرشوهر هم به جاری آینده گفتن برو پی زندگیت. 

من نمیتونم تشکیل زندگی بدم. 

خیلی برای دختر ناراحتم. 

مادرشوهرم زنگ زده بود بهش. 

دختر کلی گریه کرده بوده. 

اماخب کاری از دست مادرشوهرم برنمیاد. 




امسال خودم رو خوشحال کردم و کلی خرید کردم 

دلی از عزا درآوردم. 

دیشب به خواهرم میگم هدیه تولدم رو کی میدی؟(تولدم 25اسفنده) 

شوهرجان میگه خیلی پررو هستی،خخخ

خب چیکار کنم هنوز دوتا از خریدام مونده و پول ندارم. 

چه فرقی میکنه هدیه تولد رو چه وقت بگیرم. 

خواهرم میگه تا اونوقت یادت میره و باز هدیه میخوای ازم. 

من اصلا پررو نیستم. 

ازهدیه تولد استقبال میکنم. 

میتونم شماره حساب بدم واریز کنین. 😁


با همون دوستم که تازه نامزد کرده رفته بودیم بیرون. میخواست لباس بپسنده تا برای شب یلداش بیارن. 

یه کیف و کفش پسندید باهم 250 هزار.امابعد که فکر کرد گفت به نظرت ارزون نیست؟

داشت حساب و کتاب میکرد که یه وقت برای یلداش کم خرج نکنن یه وقت. 



عکس خونمون رو به دوستش نشون داده بود

،دوستش هم گفته بود اصلا به نیلوفر نمیاد همچین خونه ای داشته باشه. 

حالا فکر کردن ازاون بدبخت بیچاره هام چون آرایش نمیکنم،چادری هستم. 




رفتیم یه مغازه ای که یه خانومی جز مشتریا بود که موهاش رو استخونی رنگ کرده بود

با آرایش فراوان. ازآقاهه میپرسم قیمت سوشرت چنده همچین قیافه ای گرفت و روشو برگردوند که انگاری

یه چیز چندش آور دیده بود و فقط به خانومه توجه کرد.

 بعضی فروشنده ها… .




بالاخره نمردیم و اینجایه قطره برف دیدیم،زیرش هم قدم زدیم. 

به خواهرم میگم بیا ماهم عکس بگیریم بذاریم اینستا و پزشو بدیم. 

کلا اینستارو ساختن واسه پز دادن. 




سوارتاکسی شدم یه پیرمرد رانندش بود. دستاش هم میلرزید. 

عشق سرعت بود. و تند تند بوق میزد تا ماشین ها از جلوش برن کنار. 

امیدی نداشتم زنده برسم،خخخ

صد رحمت به جوون ها. 



حس خیلی خوبی دارم امروز. 


همین دوستم که تازه نامزد کرده،یه نامزد به شددددت سختگیر داره. 

دوستم رو به صورت خصوصی فرستاده باشگاه وگفته تا عید خصوصی میری و بعد اون کلاسای عمومیش میری. 

دوستم رو فرستاده دکتر تغذیه و فکرکنم هرماه میره پیشش. 

به دوستم گفته برو کلاس خودآرایی. من دوست دارم همیشه آرایش کنی. 

به دوستم گفته موهات رو رنگ کن. 

ودرآخر به دوستم گفته من نمیخوام تو رو تغییر بدم،همینجور که هستی قبول دارم. 

اماخب این اجبارهایی که براش گذاشته تغییر نیست؟

دوستم میگفت خیلی سخته،اذیت میشم. 





تو شهرما بیمارستانی تاسیس کردن مخصوص بیمارهای سرطانی که با کمک خیرین ساخته شده. 

یکی ازاین خیرین،یک پیرزنی بود که تنها داراییش خونه 52 متریش بود و تنها درآمدش 40 هزارتومانی که کمیته امداد میداده. خونش رو فروخت برای کمک به بیمارستان. 

پیرزن نه شوهر داشت نه بچه. 

باهاش که مصاحبه کرده بودن گفت: فقط ازخدا میخوام جنازم رو زمین نمونه. 

روز تشیع جنازش کلی آدم جمع شده بود،انگار نه انگار پیرزن،کسی رو نداشت. 






یکی از این پولدارای بی غم، به مادرشوهرم گفته معلوم نیست چه گناهی کردی که خدا اینجوری عذابت میده؟

خداروشکر من هیچ مشکلی ندارم،بچه هامم موفقن. 

حیف من اونجا نبودم والا طرف رو میشستم و پهنش میکردم. 

خداکلا این خانواده پولداربی غم رو ول کرده.اما طرف فکر میکنه از خوبیشونه که هیچ غمی ندارن. 

خیلی دلم میخواد زنده باشم و آخروعاقبت این خانواده رو ببینم. 

شوهرش تا دلش خواسته به شوهرجان من بدی کرده

خدا اینارو بی جواب نمیذاره. 






من : جیگرم

شوهرجان: من جیگر نیستما

من: پس چی هستی؟

شوهرجان: من رودم

مثلا ابراز احساسات نموییدیم،همون شکم گنده صداش کنم بهتره. 

البته درحال مردم آزاری بودم و نمیذاشتم بخوابه. 




فاطمه جان(یک زندگی ساده: آنا) کجایی شما؟

یه خبری از خودت بده اگه اومدی اینجا.