دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

یه اتفاق بسیار نادر در زندگی مشترکمون به وقوع پیوست. 

شوهرجان من،ظرف میشوره،خیلی قشنگ و تمیز سینک رو میشوره و بعد خشک میکنه. 

خونه رو جاروبرقی میکشه.

ظرفارو میاره و میبره. 

میوه پوست میکنه. 

ومهم تر اینکه میگفت خودم لباسامو اتو میکنم. تاحالا اتو رو حتا لمس هم نکرده بوده. 

کلا متحول شده شوهرجان مرد سالار من. 




مادربزرگ و خاله،20 روزی مهمون خونمون بودن. اونم چه مهمونایی. 

میزبان رو حسابی کلافه کرده بودن. 

هیچ غذایی رو دوست نداشتن

هیچ چیزی رو نمیخوردن. 

فکر و ذکرشون هم که بچه و نوه های دیگشون بودن،کشتن مارو ازبس ازاونا تعریف کردن. 

کلی هم سوغاتی براشون خریدن و من و خواهرمم این وسط هویج بودیم. 

همون بهتر چندسال یکبار میان. 

اگه روزی مادربزرگ بشم هیچوقت تفاوت قائل نمیشم. 




یه دوستی دارم تازه نامزد کرده.

 اون وقتی که من نامزد کردم وقتی میخواست بهم پیغام بده منو به اسم زن صدا میکرد،انگاری که زن بودن یه عیب بزرگه. 

الان هم وقتی پیغام میده مینویسه سلام حامله. 

نمیدونم کی قراره بزرگ بشه. 





دخترخاله شوهرجان،خداخواسته حامله شده.

 ازالان نسبت بهش خیلی بی تفاوته. 

به شوهرش هم گفته ازهمون اول براش پرستار میگیری و من بهش اصلا کاری ندارم. 

شیرمادرهم قرار نیست بده،فقط شیرخشک. 

دلم واسه نینی خیلی میسوزه. 

امیدوارم وقتی دنیامیاد مهرش بیفته به دل مادرش





خدامنو گذاشته سرکار. 

یه روز دلم به قدری دردمیگیره و لکه بینی پیدامیکنم که منتظرم که سقط بشه. 

یه روز اینقد حالم خوبه،نه درد دارم نه لکه بینی. 

تکیف منو روشن نمیکنه راحت بشم. 

نمیدونم میخواد من چی بگم بهش که این همه اذیتم میکنه. 

آخه من آدمی هستم که باهرشرایطی خودمو وفق میدم. 

حتا اگه سقط بشه برای بعدش کلی برنامه چیدم و اصلا ناشکری نمیکنم. 

فک کنم خدامنتظره من ناشکری کنم که منم ناشکری نمیکنم. والا




ما اینجا یه بیمارستانی داریم که دانشجوهای پزشکی کار میکنن توش. دیشب مجبور شدیم بریم اونجا. 

کلی که معطلمون کردن هیچ،از هیچی هم سر در نمیاوردن. فقط چندتا اصطلاح پزشکی به هم میگفتن و تمام. 

من لکه بینی داشتم،خانومه بدون معاینه و دیدن جواب آزمایش بتا،بهم گفت تهدید به سقط. 

برو خونه و منتظر باش یا اینوری میشه یا اونوری. 



بهش میگم دارویی هست برای درمان تهوع بارداری؟

چندتاشو شمرد. 

گفتم خب بنویس. 

گفت دیگه از اولش اینقد خودتو لوس نکن. 




یه دختر دیگه ای هم بود که با دارو حامله شده بود و رحمش هم دوشاخه بود. 

به اون هم گفت تهدید به سقطی. برو خونه و منتظر باش. 

انگاری که به مریض بگی برو خونه،یا میمیری یا خوب میشی. 





تو سالن انتظار نشسته بودیم یکی از همین دانشجوهای دختر داشت رد میشد،

اون گوشیه پزشکی رو به جای گردن انداخت رو شونه ها و 

جوری از جلوی چشم آدمها رد شد که انگاری رو فرش قرمز داره راه میره. 

تمام آدمها هم تا رد بشه با چشم تعقیبش کردن. 

ملکه انگلستان این اندازه غرور نداشت که این داشت. 




خدا آخرو عاقبتمونو با این دکترای آینده ختم به خیر کنه. 

با عرض پوزش از دوستان پزشک خودم. 





یه پیج هست تو اینستا که خواهرشوهرم یکی از طرفداراشه.

 اسم پیج لاکچری سورپرایزه. 

پسرا برای دخترها و برعکس،کادو میخرن. اونم چه کادوهایی. 

یه پسره برای دوست دخترش یه آیفون 7 پلاس با یه عالمه گل رز خوشگل خریده بود. 

داشتم فکر میکردم دختره چه خدمات ارزنده ای ارائه کرده که طرف آیفون 7 خریده براش. 

یه پیج لوس و بیخودیه. 

فقط توقع ٱدمهارو از اطرافیانشون بالا میبره. 




خواهرشوهرعزیزم عاشق یه نویسنده شده. 

البته نویسنده روحش هم خبر نداره. 

جدیدا هم شروع کرده به نوشتن. 

اولین نوشتش هم خیلی قشنگ بود. 

ادامه بده حتما موفق میشه. 




اگه یه لحظه به یادتون اومدم برام دعا کنین. 

که اگه قرار به سقطه مثل قبلی اون قدر درد نکشم. 

اگه به موندنشه که بی دردسر بمونه. 

مادرشدن که زورکی نمیشه. 

باتشکر.