دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

آخیییشششش بالاخره زندگی به روال عادی برگشت. 

دلم واسه بیرون رفتن و چرخ زدن تو خیابوناش تنگ شده. 

تو این شهر هم که قبله تعطیلات شروع میکنن به دسته های عزاداری. 

واقعا دلگیرمیشه. 

ازیک طرف هم 5 روز روضه های مادرشوهر بود و هر روز اون جا بودیم. 

دلم واسه خونه و آرامشش تنگ شده بود. 





بعد کلی فکر،دل رو زدیم به دریا و فعلا مامان شدیم. 

هنوز آزمایش و دکتر نرفتم. 

نمیدونم مثل سری پیش پوچ میشه یا نه. 

اما ته دلم امیدوارم. 

این سری هم حس پشیمونی میاد سراغم اما نه به شدت قبلی. 

یه کمی دوسش دارم. 




میخوام مثل زمان های قدیم باشم. 

همه کار بکنم. 

از هیچ چیزی پرهیز نکنم. 

زمان های قدیم اون همه بچه میزاییدن و مثل ماها لوس نمیشدن مگه بچه هاشون عیب و ایراد داشت؟

به نظرم بهترین کار رو اونا میکردن. 





یک سری از راننده های تاکسی،فکر میکنن مردم کورن و تاکسی هارو نمیبینن. 

میخوای از خیابون رد بشی بری سمت دیگه. 

هزار تا تاکسی بوق میزنن تا بری سوار بشی. 

خب اگه تاکسی بخواییم خودمون زبون داریم نیازی به بوق زدن نیست. 





خواهرم میره کلاس طراحی.

 فعلا سیاه قلم کار میکنه. 

منو نقاشی کرده درست شبیه خودم. 

هر وقت مهارت پیدا کرد قراره من و شوهر جانمان رو هم بکشه. 

اگه بلد بودم رمز بذارم حتما یه کوچولوشو تو وبم میذاشتم. 



دلم واسه اینجا تنگ شده بود. 

کلی نخونده دارم که باید برم بخونم. 






شنیده بودیم نفت لکه قیر رو پاک میکنه،اما ندیده بودیم با حشره کش هم میشه لکه رو پاک کرد. 

که به لطف شوهرجان اینو هم دیدیم. 

خیلی هم سفید وقشنگ کرد. 



یه چند روزی هست تصمیم گرفتم تغییر کنم. 

بزرگ بشم. 

فعلا که موفق بودم. 

از خودم راضی هستم. 




بعضی وقتا خدا مستقیم باهات حرف میزنه. 

یه مدت پیش که ازیک نفر ناراحت بودم و تصمیم داشتم چغولیشو بکنم همون لحظه

یه جاخوندم نوشته بود: 

ازخدا پرسیدن کدوم بنده پیش تو از همه عزیزتره؟ 

گفت: اونی که میتونه تلافی کنه اما میبخشه





مردک به زن اول گفته: زنمو طلاق میدم فقط تو قول بده از بچم خوب مراقبت میکنی. 

زن اول گفت: به چه دلیلی میخوای طلاقش بدی؟

مردک گفت: به همون بهانه ای که تو رو طلاق دادم. 

به همین راحتی بلده طلاق بده. 

زن اول هم گفته من اگه میخواستم با مردی ازدواج کنم که بچه داره الان مدتهابود ازدواج کرده بودم. 





مامان و بابای من چندسالی هست که هر روز صبح دوتایی باهم میرن پیاده روی. 

همیشه آدم های اون محل میبینن اینارو و هر سری هرکدوم یه تعریفی از اینا میکنه. 

الان هم کمر بابام هم کمر مامانم مشکل پیدا کرده. 

همین آدمها میگن ما چشمتون زدیم. 

همه فکر میکنن اینا لیلی و مجنون هستن. 

به مامان و بابا میگن مردم نمیدونن شما یا قبله رفتن از خونه بحثتون میشه یا بین راه یا وقت برگشت. 

حتا وقتایی که باهم قهر هم میکنن بازهم باهم میرن بیرون. 

کلا عتیقه هستن این دوتاگل من.