دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

من: ازدواجم رو سپردم بودم به خدا،که بهترین رو قسمتم بکنه. 

شوهرجان: من که شوهر خوبی نیستم. 

من: خیلی هم شوهرجان خوبی هستی

شوهرجان: نه نیستم،مسافرت نبردمت،گردش نبردمت،وضع مالی خوبی ندارم. 

من: شوهرخوب بودن که به این چیزا نیست. این روزا هم تموم میشه. 





مادرشوهر: فلانی برای مادرش که آلزایمر داره تولدگرفته. 

شوهرجان: که چی بشه؟اونکه چیزی نمیفهمه. 

مادرشوهر: برای اینکه ارزش قائلن براش. الان بچه های ما بودن مینداختمون بیرون

سکوت من و شوهرجان



مادرشوهر: همین فلانی چون خواهرش تو مهمونی کار کرده،تو خونشون با زنش دعواس چون برای خانوادش ارزش قائله و باید زنش کار میکرد نه خواهرش. 

من: زن مگه خانوادش نیست؟

سکوت مادرشوهر و شوهرجانم



نمیدونم چی شده بود بهش،فقط تیکه بود که مینداخت. 

از ته دلم بازم از خدا میخوام، یه عروسی گیرش بیاد که بفهمه چقد بی انصاف بوده راجه به من. 

حیفه اون سفارشایی که راجه به مادرش به شوهرجان میکردم. 

حیفه اون غصه هایی که شوهرجان میخوره و همش تو فکره که چیکار کنه به مامانش سخت نگذره. 



از روزی میترسم که بالاخره این حرفای مادرشوهر اثر کنه و شوهرجان تغییر کنه. 

چرا خانواده شوهرها اینقد بی منطق میشن؟یه کم خودشونو تصور کنن،دوست دارن اینجوری؟




خدایا اگه مادرشوهرم کردی،بی منطقم نکن. 

این روزهارو به یادم بیار. 

الهی آمین. 







به شوهرجان میگم میخام برم درش بیارم و برای همیشه راحت بشم.

 خسته شدم از دوهفته یک بار درد کشیدن اونم نه یک روز،سه روز.

 نمیخام اصلا. 




پدرشوهر به مادرشوهر گفته فرش خونه رو بفروشین و قسط وام منو بدین. 




شنبه که سالگردمون بود مادرشوهر زنگ زده بود یه مامانم و

به همراه خواهرشوهر و یک عدد کیک اومدن خونمون و غافلگیر نمودن اینجانب رو. 

اجازه هم نداد وقتی هستن کیک رو ببرم. 

گفت وقتی شوهرجان اومد باهم عکس بگیرین و روز بعدش میدی به ما. 

شب هم با شوهرجان عزیزم رفتیم بیرون و یه جای خیلی قشنگ شام خوردیم و اومدیم. 

روز خوبی بود. 





من و فانتزی های بیمزم: 

دوست داشتم وقتی از یک بانکی سرقت میکنن،یکی از گروگان ها باشم. 

دوست داشتم وقتی جایی دور ازشهر میریم برای گردش،یک جنازه کشف کنم. 

دوست داشتم،شاهد به قتل رسوندن یک آدم باشم. 

دوست داشتم زندانی میشدم. 

دوست داشتم معتاد میشدم و بعدهم ترک میکردم. 

دوست داشتم یه گلوله میخورد بهم تا ببینم دردش چطوریه. 

دوست داشتم عاشق میشدم و تو عشق شکست میخوردم. 

دوست داشتم شاهد سقوط یک هواپیما باشم اما وقتی چند شب پیش خواب دیدم که هواپیما سقوط کرد وهمه مردن عذاب وجدان ولم نمیکرد،بیخیالش شدم. 





نمیتونم هضمش کنم چطور میشه یه چیزی سخت باشه اما شیرین باشه؟

چطور میشه همش درد داشته باشی اما دوست داشته باشی؟

من لذت همراه درد رو نمیخوام


دیشب خواب میدیدم تو یه کشور عربی هستم و دارن آدم هایی رو اعدام میکنن. 

آدم هارو تو یه وسیله لوله مانندی گذاشته بودن و یک پاشون رو جمع کرده بودن تو شکمش و اون یکی پارو هم دراز کرده بودن بیرون. 

وبا یک چکش خیلی بزرگه سنگی میکوبیدن تو پایی که رو شکمش جمع شده بود. 

اینقد میزدن تا بمیره. 

همه جاشون پرخون بود. 

قیافه هاشونم داغون شده بود. 

*****************************************************************************************************************

شنبه سالگرد ازدواجمونه. 

3 سال زندگی با شوهرجان عزیزم. 

قرار گذاشتیم هدیه ای نخریم. 

فقط میریم بیرون و یه دور میزنیم و برمیگردیم. 

قرار کذاشتیم وقتی پول دستمون اومد براهم جبران کنیم. 

**********************************************************************************************************

تو این گیرودار گوشی نازنینم خراب شد. 

حتا میترسم بدم تعمیر کنن. 

چون یه لحظه خاموش شد و دیگه روشن نشد. 

حتافرصت پاک کردن اطلاعات و عکسام رو نداشتم. 

نمیدونم چیکارش کنم. 

*******************************************************************************************************

شوهر رفیقم به شدت پسر دوست بود. 

به رفیقم گفته بود رفتی سونو و دیدی دختره،بذار همون جا و خودت بیا. 

دیشب رفته بود و خدارو شکر نینیمون پسر بود. 

ان شاالله تنش سلامت باشه. 

***************************************************************************************************

به مادرشوهر،شوهر رفیقم رو تعریف میکردم. 

مادرشوهرم گفت،کاش برادرشوهر هم دختر بود تا اینقد اذیت نمیشدم.

 پسر به چه دردی میخوره. 

یه کلمه راست هم از دهن برادرشوهر بیرون نمیاد. 

دیروز تو این شهر بود،اما به مادرشوهرکفته بود،تو یکی از شهرستانام و ماشین هم خراب شده و نمیتونم بیام. 

دروغگوی مزخرف. 

***********************************************************************************

مادرشوهر یه تیشرت خیلی خوشگل به مناسبت سالگرد ازدواجمون از تهران خریده بود. 

یه کم خجالت کشیدم که به فکرم بوده و من حتا یه زنگ هم نزدم. 

البته فقط در همون لحظه بود و یادم رفت. 

مادرشوهروخواهرشوهر رفتن تهران گردی. 

خوشم میاد در هرشرایطی از خوش گذرونیشون غافل نیستن. 

فقط وقتی مارو میبینن شروع میکنن به آه و ناله کردن. 

تو این یه هفته ای که رفتن،زنگ نزدم و زنگ هم نزدن. 

منتظربودم شوهرجان بگه و منم هرچی حرف تو دلمه بریزم بیرون. 

اماجالبه اصلا غر نزد. وحرفام موند تو دلم. 

***************************************:***:***********************************************************

دیروز تو اینستاکردی،عکس دختر همسایمونو تو پیج خیلی بدی دیدم. 

کلی هم کامنتای بی تربیتی گذاشته بودن براش. 

کاش میدیدمش و میگفتم بهش. 

چون مطمئنم خودش هم خبر نداره. 

آخه هم خوش قیافه هست اما از اون تیپای خیلی خیلی ....

*******************************************************************************************************

یه گلدون داشتم فلفل کاشته بودم که سبز نشد. 

حالا شده محل غذای دوتا یاکریم خوشگل. 

منم هر روز بهشون غذا میدم و 

به خدامیگم وقتی مسئولیت آدم هارو به عهده داری،نباید تنهاشون بذاری،میبینی منم تنهاشون نمیذارم این دوتا یاکریم رو. 

اما تو هم فراموشمون کردی،هم تنهامون گذاشتی. 

نه تنها مارو،خیلیارو. 

انگاری گلچین کرده بنده هاشو. 

***************************************************************************************************

شوهرجان: اگه 5میلیارد پول داشتی چیکارمیکردی؟

زن جان: برای خانواده هامون هزینه میکردم به جز داداش و بابات. 

یه آپارتمان میخریدم و به صورت رایگان میدادم به تازه عروس و داماد به مدت چند سال. اینجوری زودتر هم صاحبخونه میشدن. 

مابقی رو هم خودم تمومش میکردم. 

***********************************************************************************************

عموی من 80میلیون هزینه کرده و یه مغازه برای پسرش فراهم کرده. حتا کرایه مغازه رو هم عموی طفلکم میده. 

به پسرعموم و نامزدش هم گفته 40میلیون هم میدم باهاش عروسی بگیرین و اون سه تیکه جهازی رو که باید مابخریم،بخرید. 

این به زن پسرعموم برخورده و قهرکرده. خانوم فرمودن بابات باید هم جهاز بخره،هم خونه بگیره و هم عروسی تو بهترین تالار. 

انتظار داره عموم 100 میلیون بهشون بده. 

حالا جالبیش اینه،دختره آرایشگاهشو رفته،لباس عروس پوشیده،آتلیه هم رفته. 

اما خانواده عموم خبر نداشتن. 

حتا عکسارو هم ندیدن. 

به شوهرجان میگم فقط یک هفته،جای تو با پسرعموم عوض بشه،تا یه کم قدر عموم رو بدونه. 

خیلی ناراحتن طفلیا. 

****************************************************************************************************

عکس جاری آینده رو هم بالاخره دیدیم. 

شوهرجان و خواهرشوهر نپسندیدن. 

خوشمان آمد. 

فقط از خدا خواستم زن برادر شوهر بشه مثل زن پسرعموم. 

میشه یعنی؟

الان دو روزی میشه که خواب مردن میبینم.

 یه شب خواب میدیدم شوهرجانم مرده. چقد تو خواب گریه میکردم.

دیشب هم خواب میدیدم خودم مردم.اما ناراحت نبودم. 

جالب بود که شوهرجانم رو میدیدم که بعد مرگم زندگیش چطوریه.

 نشسته بودم و زندگیش رو تماشا میکردم. 

خوابم خیلی واقعی بود.

 چه حس عجیبی داشتم تو خواب. 

*************************************************************************************************************************

زندگی بدون مشکلات داریم؟

من و شوهرجان مشکلی باهم نداریم،اختلافات جزئی دیر به دیر برامون اتفاق میفته. 

مشکلات مالی هم دیگه برام عادی شده،چیزیه که شده. برام مهم نیست دیگه. 

امامشکلات ما خارج از زندگیه مشترکمونه. 

پدرشوهر و برادرشوهرم کارایی میکنن که واقعا ظلمه.

 مادرشوهرم میگفت اگه دخترم نبود خودمو میکشتم. 

با تمام کینه عمیقی که بهش دارم،اما براش ناراحتم. 

کاش کاری ازم برمیومد. 

************************************************************************************************************************** 

دیروز روز خوبی بود،با دوستان دوران دبیرستانم قرار داشتیم تو پارک.

عکسامونو نشون شوهرجان دادم. 

شوهرجانم میگه:  چقد زشت شدی،نگاه کن چشات رفته تو عین روح شدی. ببین اینارو. 

ماشاالله همشون سنگین وزن بودن. 

************************************************************************************************************

خواهرم میگه: تو که میتونی نقاشی کنی،بیا باهم بریم کلاس طراحی. 

خودم میگم: من میتونم به شرطی که سخت نباشه،من حال تلاش کردن ندارم،زود خسته میشم و میذارمش کنار. 

کاش یه کم اراده داشتم،یه کم سرسخت بودم. 

برای دیگران و مشکلاتشون اراده دارم،برای حل شدن مشکلاتشون تلاش میکنم اما نوبت به خودم که میرسه نمیتونم. 

*********************************************************************************************

ای خدا منو شفا بده،یه کمم عقل بده. باتشکر