دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

عشقش: پدرشوهر دوستم،به پدرومادر دوستم تهمت های زشتی زده

شوهرجان: حتما دوستت هم چیزی گفته که اونام حرفهای زشت زدن

عشقش: نمیدونم فک نکنم. 

شوهرجان: همه که مثل تو نیستن سکوت کنن. 

عشقش: امامن ازاین اخلاقم بدم میاد،تو دعوا باید گفت و شنید نه مثل من که کارم سکوت کردنه

شوهرجان: اصلنم اینجوری نیست،تو کار خوبی میکنی


اینکه شوهرجان قدر این سکوت کردنمو میدونه خیلی خوبه،فکر نمیکردم اصلا فهمیده باشه. 

*********************************************************************************************************************

رفیقم که تازه نامزد کرده،علاوه برمهریه،نصفه مغازه ای که داماد داره،و نصفه خونه ای که قراره بخرن به اسم دوستم میشه،کلا هرچی خریداری بشه نصفش مال رفیقمه.

 3میلیون و خرده ای هم پول حلقه ازدواجشون شده. 

قراره تمام کارهای مربوط به عروسی رو انجام بده به جز جشنش،به جای جشن برن یک هفته کیش. 

مردم هم دختر شوهر میدن،پدرنازنین منم دختر شوهر داده. 

نمیدونم کدوم کار درستی کردن؟

پدرمن که آسون گرفت و هیچ چیزی از داماد نخواست حتا مقداری از جهیزیه که تو این شهر رسمه،

یا پدر دوستم که این همه خواستنی جات داشتن؟

***********************************************************************************************************************

روز سه شنبه روضه مادرشوهر رو پیچوندم و نرفتم کلی هم لذت بردم با تمام اخمهایی که داشت. فردا معلوم میشه چه رفتاری میخواد بکنه. امیدوارم چیزی نگه

*****************************************************************†*****************************************

یه خواهر دارم که هر چی استعدادتو دنیا بوده خدا بهش داده وقربونش برم به منم هیچی نداده. 

نمیتونست بین دوتامون تقسیم کنه؟

خوب مینویسه،خوب نقاشی میکشه،خوب حرف میزنه. 

خداحواست هست خیلی فرق گذاشتی. 

*****************************************************************************************************

نمیشد من به جای اینکه مادر بشم،پدر میشدم؟

اینو از بچگی آرزو داشتم،مثل خیلی از آرزوهای دیگم ربطی به جنسیتم نداره و قرار هم نیست بهشون برسم. 

یه مدتی هست هرچی برای دوستانم خواستم عملی شدن.

امروز یکی از دوستام عقد میکنه و هیچ خبری این اندازه منو خوشحال نمیکرد.

یادش بخیر روز خواستگاری من هم روز ولادت امام رضا بود،از اون موقع 4 سال گذشت. 

چه قد زود گذشت. 

**************************************************************************************************************************

چند روزه خیلی احساس تنهایی میکنم.هرکدوم از دوستام به خاطر درگیری های زندگیشون وقتی ندارن.

 خواهرمم که اینقد سرش شلوغه که وقت نداره.

 حسابی از مامانم شاکی بودم که چرا من خواهر و برادر بیشتری ندارم؟

بالاخره یکیشون وقت نداشت،اون یکی که داشت.

 تنهایی خیلی بده،میخوای بری بیرون،میخوای لباس بخری کسی نیست نظر بده،

کسی نیست باهاش بگی و ازته دل بخندی،

کسی نیست وقتی گریه میکنی دلداریت بده.

 تو همه چی تنهایی. 

**************************†************:***********************************************************************************

بعضی زنها تو رانندگی خدای اعتماد به نفسن.

اون روز با قوم شوهر تو پارک قرار داشتیم،

یه خانومه سوار پراید بود و همچین با سرعت اومد

اگه یه لحظه من دیرتر میجنبیدم الان از اون دنیا مینوشتم.

وقتی مسئول پارک دعواشون کرد،خانومه میگه حواسم بود،

نمیدونم کی قرار بود افتخار بده و ترمز کنه. 

**********************************************************************************************************************

پودر لباسشویی هوم کر خریدم،یهو دیدین منو تو تلویزیون به عنوان نفر اول نشون دادن. 

*********************************************************************************************

شوهر دختر خاله شوهرجان خواب دیده من حاملم،خخخخ

*********************************************************************************************

رابطه من و مادرشوهر هم مثل کاردو پنیره،فک کنم شمشیرامون رو از رو بستیم. 

1:اون سری بهم گفت لباس پوشیدنت باعث خجالتمه. 

2:جمعه هم وقتی گفتم تو 50 سالگیم میخام تولد بگیرم،گفت تو الانش هم پیری

3:به شوهرجان میگم چه عجب امروز تخمه کم خوردی،مادرشوهرمیگه برای اینکه از تو میترسه

کلا دیگه تحملش برام سخته. 

***************************************************************************************************


مادرشوهر: قیز(یعنی دختر) سبزی بخور. 

عروس خشمگین در دل: باشه میخورم

شوهرجان: قیز بخور(ادای مامانشو درآورد) 

عروس خشمگین: قیز عمته

مادرشوهر: قیز مگه بده؟یعنی دخترم

عروس زبون دراز: فک نکنم کسی خوشش بیاد اینجوری صداش کنن،اسم من نیلوفره نه قیز

مادرشوهر: فقط لبخند و سکوت

********************:*************************************************************************

مادرشوهر: فلانی میگه هروفت ازکنارخونه نیلوفر ردشدیم میخام برم دعواش کنم وبگم زودباش مابچه میخواییم! !!!!!

عروس زبون دراز: من بچه بیارم چی به اونا میرسه؟

مادرشوهر: باهاش بازی میکنیم. 

عروس زبون دراز: مگه بچه من اسباب بازیه،اصلا دورش حصار میکشم و مین گذاری میکنم تاکسی دست نزنه،دوما،هرکی بچه میخاد یا دخترشو شوهر بده،یابرای پسرش زن بگیره. 

مادرشوهر: بچه که بیاری،دو روز بعد میاری مثل هانی و میگی نمیخوامش مال شما

عروس زبون دراز بسیار متعجب: اون بچمه با پرنده خیلی فرق میکنه

مادرشوهر: حالا میبینیم


من چی بگم به مادرشوهرآخه. 

***************************************************************************************************************

سه شنبه ها نهار میرم خونمون،دیروز که اونجا بودم،یه دعوایی شده بود،شانس من. 

یه دختری با دوست پسرش قرار داشت،تو ماشین نشسته بودن که یهو برادر دختر سر میرسه و ازتو همون ماشین پسره رو یه دور زد. بعد خواهر و دوست پسر پیاده شدن و دختره میگفت شوهرمه،مامان میدونه.

برادره دست دوست پسر رو گرفت و برد پشت ساختمون که مرد همسایمون رفت تا کاری نکنن. 

یه دور هم دوتایی سوار ماشین شدن که دختره نذاشت برن خداروشکر. 

حالا این چه جور شوهریه که برادر نمیدونه! !!!

یهو سر برادر با تلفن گرم شد یه لحظه و دوست پسر سوار ماشین شد و فرار کرد،درحین فرار هم زد به دو تا برادرای دختره و رفت.

 ایناهم پشت سرش سوار ماشین شدن و تعقیبش کردن. 

فقط امیدوارم دستش بهش نرسه و الا هر دوتا خانواده بدبخت میشن. 

حالا دختره بی حیا،به مرد همسایمون میگه ماشینتو بردار ماهم بیفتیم پشت سر اون دوتا. 

ازیه طرف میگفت شوهرمه،ازیه طرف به مرد همسایه میگفت به 110 زنگ نزن. 

معلوم نیست برادرا با مادرشون میخان چه کنن! !!

****************************************************************************************************************

چرا همه مادربزرگ های خوبی دارن من ندارم؟هیچکدومشون منو دوست ندارن. 

یادمه بابابزرگم که فوت شد،ماه رمضانش اونجا بودیم و چون کمتر از ده روز موندیم من روزه نگرفتم.

 تو اون مدت یکبار مادربزرگم نگفت تو که روزه نیستی یه چیزی برای خودت درست کن و بخور،

یا حداقل مامانت درست کنه.

 جالبیش اینه خالم که روزه نبود،برای خودش درست میکرد و میخورد و یه تعارف هم نمیکرد.

منم گرسنه میموندم تا افطار بشه و با اینا بخورم.

 مگه اینکه میرفتم خونه عموم و زن عموم که رنگ و رومو میدید واسم غذا میپخت و میاورد.

بدیش این بود که فهمیده بودن اونجا بهم غذا نمیدن. 


منم از اون مادربزرگای خوب و مهربون میخوام. 

پدر بزرگوارم به جناب داماد خیلی رو میده. نیم ساعت قبل اومدن جناب شوهرجان،بابام کولر رو روشن میکنه تا خونه خنک بشه آخه اوشون تحمل گرما ندارن. 

یه سری که زمینی داشتیم و فرختیم،بابام به هرکدوم از ما به عنوان شیرینی مبلغی داد که مال شوهرجان ازمال من و خواهرم بیشتر بود. انگاری اون بچشه. 

وقتی شوهرجان میاد خونمون،بابام لباس های بیرونیش رو میپوشه به همراه جوراب. هیچوقت پیشش با لباس تو خونه نمیگرده حتا الان که تابستونه و هوا گرمه. 

یه مدت پیش پولی قرض کردیم و هنوزم ندادیم،الان هم که سند خونمونو گرفتیم و شوهرجان میخواد وام بگیره. پدربزرگوارم میگه نتونستین وام رو تصفیه کنین  و خونه فروش رفت،حداقل نصف پولش رو به عنوان سهم به خواهرت بده،ماهم بیرون چادر میزنیم.  (الهی من فداش بشم) 

*************************************************************************************************************

نزدیکه خونمون سیسمونی فروشی هست. یکی رو من پسندکردم،رفتم تو قیمت کردم و خانومه فک کرد حاملم ازبس چاقم. 

برد تمام تخت هارو نشونم داد.

 بهش میگم اون که عکس کیتی داره دخترونس یا پسرونه؟آخه سفید خالص بود و یه عکس کوچولوی کیتی بود. 

گفت بچه شما چیه؟

نیشم تا بناگوش باز شد و گفتم دختر.

 کلا دیوانه شدم رفت،دنباله لباس و لالایی و آهنگ و کتابهای بچگانم،

درحالی که اصلانمیدونم بالاخره بچه میخام یانه. 

****************************************************************************************************************

میگن هرچی تو وقت زایمان از خدا بخای همون میشه. مامان من موقع تولدم از خدا خواسته دیگه هیچوقت بهش بچه نده. وخدا هم دیگه نداد. 

حالا من مدتهاس فکر میکنم اون لحظه چی بخام واسه بچم؟به این نتیجه رسیدم که بگم تنش همیشه سالم و خودش هم همیشه فقط و فقط بنده خدا باشه. 

****************************************************************************************************************

مردک میگه چی جوری ثابت کنم دوست دارم؟اگه زنمو طلاق بدم باور میکنی؟

یکی نیست بگه اگه دوسش داشتی چرا طلاق دادی؟اصلا چرا بعد طلاق زن گرفتی؟اصلا حالا که زن گرفتی چرا بچه دار شدی؟

زن سابق میگه دلم میخواد زندگیش به هم بخوره،نه اینکه مرد زنش رو طلاق بده،زنش از مرد طلاق بگیره. میگه دلم میخواد دلم آروم بشه.

زن سابق دلش میخاد همون قدر که اذیت شد،همون قدر هم مردک اذیت بشه. 

*****************************************************************************************************************

یه مدته دروغ زیاد شنیدم،به حرف همه شک دارم. حتا حرفای خودم. 

ازاینکه اینقد راحت دروغ میگن و آدم رو ساده فرض میکنن متنفرم.