دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

1مرداد تولد شوهرجانم بود.

34 ساله شد. 

منم پنجشنبه شب براش تولد گرفتم و خونه رو هم هم مثلا تزیین کردم.

 اصلا فکرشو هم نمیکرد تولد بگیرم براش.

 هیچوقت براش جشن نگرفته بودم چون بدش میاد. 

جمعه هم مادرشوهر براش تولد گرفت. 

کلا تولد بارون بود. 




دوشنبه قرار بود مادرشوهر تشریف ببره تهران و منم کلی خوشحال که یه هفته راحتم. 

اما دیروز گفت نمیریم.

 قیافم اون لحظه دیدنی بود. 



مادرشوهرگفت: خواهرزادم با مادرشوهرش دعواش شده،کلی حرف بار هم کردن و خواهرشوهر و مادرشوهر حالا سهم ارثشونو میخان

عروس دلشکسته پرسید:  شوهرش به خاطر مادرش با زنش دعوا هم کرده؟

مادرشوهرجواب داد;:نه(قیافه شوهرجان و مادرشوهر اون لحظه دیدنی بود)

فک کنم یاد اون وقتی افتادن که اون کار رو بامن کرده بودن.

 حالا میخاستم چیزای سوزناک هم بپرسم تابیشتر شرمنده بشن اما دیدم بگم اشکه خودم در میاد،خخخ

،بعضی زخم ها همیشه تازن. 



یه مدت پیش یه پسر 17 ساله ای کشته میشه.

پسر تنها فرزند خانواده هم بود.

 قاتلش رو دست گیر کردن.

 یه پسر 32 ساله بود.

 میگفت با یک پسر 17 ساله باکلی اصرار دوست شدم و بهش گفتم من دوست دارم آدم بکشم و ببینم چی جوری جون میدن.

تو برام از دوستات چندتایی بیار تا بکشم. 

این پسر هم یکی از دوستاش رو میاره و قاتل میکشه و آتیشش میزنه و خاکش میکنه.

گفته بود اگه گیر نمیفتادم ادامه می دادم. 

چطور ممکنه یه آدم اینجوری باشه! !!!




فک کنم بعد این به جای اینکه مواظب دخترامون باشیم باید مواظب پسرامون باشیم.

فکر آدمها خیلی مریض شده.

یه آقایی به پسر یکی از دوستامون که ابروهاشم برمیداره زنگ زده و گفته بیا ببینمت

،یه هفته مزاحمش میشده.

 پدر پسر هم تهدیدش میکنه و دست از سرش برمیداره بالاخره



آینده بچه های ما چی میشه؟

من از الان نگرانم. 

این پست چرت و پرتی بیش نیست فقط دلم میخاست خالی بشم

امروز فقط میخام غیبت کنم،عصبانیم شدیدددددددددددددددددد.



یه روزسه شنبه ای حرف ازترامیسو شد و مادرشوهرگفت یکبار امتحان میکنم.

چند روز گذشت و مادرشوهر گفت فردای همون روز ترامیسو درست کردم،

اما اصلا خوشمزه نشده بود و خوشمون نیومد.

 بیارم تو بخور. 

گفتم:  نمیخورم. 

میگه:   واچرا؟

گفتم به خاطراینکه خیلی وقته درست کردیش و خوردینش. 

برگشته میگه:  نه همین دیروز درست کردم. 

گفتم:  همین الان گفتی که فردای همون روز بوده،چی شد حرفتونو عوض کردین؟





رفتیم خونشون،ازیه هفته پیش رولت خریدن 3تاش مونده

،با همون جعبه آورده میگه بخور.

 دلم میخاست همون جا. ...





همیشه بستنی دارن تو یخچال،مخصوصا خانواده.

منم ازهمه جا بیخبر وقتی میاوردن میخوردم.

 یه روز رفتم آشپزخونه دیدم پدرشوهر باهمون قاشق دهنی میزنه به بستنی و میخوره.

 دلم میخاست همون جا از حرص بزنم زیر گریه.

 الان دیگه گفتم بستنی خوردن رو ترک کردم تادیگه برام نیارن. 





شوهرجان داشت یه کلیپ نگاه میکرد که یه دختربچه بود شعر میخوند: 

مادرشوهر: ببین طفلک پسرم بچه دلش میخاد اما تو نمیذاری

عروس بدبخت: فقط خودمو کنترل کردم وگفتم آره اونم کی این،عمرا دلش بچه بخاد.

 بعد حرف تو حرف آوردم تا منفجرنشم. 




صبح زنگ زده به خونمون،منم داشتم با مامانم حرف میزدم و جواب تلفن ندادم.

فوری زنگ زده به شوهرجان که زنگ میزنم خونتون زنت جواب نمیده؟

حالا چندثانیه بعدش دوباره زنگ زد و جواب دادما،

اما نمیدونم منظورش چیه ازاین کار. 




یکی از دوستهای شوهرم برای کار میخاد بره مشهد. 

به شوهرجان میگفتم بیا به جای اون ما بریم.

 شوهرجان فرمودن خیرررر. 

دوربودن از مادرشوهرم  آرزوست. 


مادرشوهر: حالا که طلاهاتو فروختی،به شوهرجان میگی به همون اندازه که فروختی بعدها برات طلا بخره. 

عروس نازنین: باشه میگم بهش. 

مثل اینکه راضی نشد و به شوهرجان زنگ زد. 

مادرشوهربه شوهرجان: مغازه هات که فروش رفت اولین کاری که میکنی واسه نیلوفر طلا میخری به همون اندازه ای که فروخته. 

شوهرجان: چشممممم

مادرشوهرکه نیست جواهره. ❤همچین دعواش کرد شوهرجان رو که من ترسیدم. 




باخواهرجان رفته بودیم یه موسسه ای برای ثبت نام کلاس خوشنویسی.

اولش که رفتیم آقاهه اینقد بی ادبانه نشسته بود که من چشمم فقط به درو دیوار بود.

 بعدکه راجه به شغل خواهرم پرسید و فهمید که تو دانشگاه درس میداده،

خودش رو جمع و جور کرد و درست نشست و شروع کرد به چرت وپرت گفتن.

 خواهرم پشیمون شد،گفت خطرناکه آقاهه. 

آخه یه جایی بود مثل خونه با در بسته. 




بابای من از فحش و حرفهای بی ادبی خیلی بدش میاد. 

وقتی بچه بودیم اجازه نداشتیم حتا به همدیگه جناب خر رو بگیم چه برسه به حرفهای دیگه و

من و خواهرمم برای اینکه کم نیاریم رمزگذاشته بودیم.

عدد 1:یعنی خر

عدد 2:یعنی گاو 

انگاری واجب بود.  

اماخب بعدش دیدیم مزه نداشت بیخیال شدیم.

اما الان بعضی وقتا حرفای زشت به گوشم میخوره یامیبینم

که احساس میکنم کل بدنم درد میگیره. 

چرا اینقد راحت فحش میدن؟اذیت نمیشن؟

چی جوری میتونن به زبون بیارن آخه؟

آدم جرات نمیکنه بره اینستا،ازبس کلکسیونه فحشه. 




ازبس تو این مدت چندتایی از جهازم رو فروختم،مامانم میگه برای بچت هم سیسمونی نمیخرم.

چه فایده بخرم بعدیه مدت میری میفروشیش. 

فک کنم خیلی ازاین موضوع ناراحته.

یه مدته دختر خوبی شدم و به تغذیه اهمیت میدم.

 از اول رمضان هم نوشابه خوردن،چیپس و پفک خوردن رو حذف کردم.

شکلات رو هم نمیخورم به جز شکلات تلخ.

 اولاش خیلی سخت بود برام،مثل معتادها شده بودم. 

اما الان با دیدن نوشابه آب دهنم راه نمیفته.

 فقط یه کم دلم تاپ تاپ میکنه. 

راست میگن ماه رمضان،ماه تقویت ارادس. 





چند روزی هست یه حس عجیبی دارم، احساس میکنم قراره یه خبری بشه،امیدوارم هرچی هست خیر باشه برامون. 




قراره سرویس طلامو ببرم بفروشم،شوهرجان بده به بدهی هاش.

خودمو کشتم تا راضی شد.

 میگفت نه،حیفه.

 گفتم بدهی هاتو صاف کن خیالمون راحت باشه،

بعدش داشتیم میخوریم،نداشتیم نمیخوریم

،مهم اینه زیر دین کسی نباشیم.

مهم اینه تو رو غصه دار نبینم.

 حالا قراره مادرشوهر بره طلاهامو از بانک بگیره.

 امیدوارم من که میفروشم بره بالا،بعد بیاد پایین.

اصلا هم ناراحت نیستم،

خیلی هم خوشحالم از دست سرویسی که خاطرات بد پشتشه خلاص میشم.





 دیروز تو خبرها میگفتن یه خیر ناشناسی هست که هرسال کلی پول واریز میکنه و زندانی آزاد میکنه،هیچکس نمیدونه کی هست.

 میگفت پارسال یک میلیارد و امسال هم 800 میلیون واریز کرده.

خیر به این میگن،نه به آدمهایی که تو بوق میکنن کمکهاشون رو.

 بهش حسودیم میشه،اینکه این همه پولدار باشی و راحت ببخشی. 

کاش وبلاگ میخوند و میومد مغازه شوهرجان رو میخرید. 




برادرشوهرخوبه هم مثل اینکه یه کم برای ازدواج نرم شده،اما اصلا دوست ندارم زن بگیره.

 من این برادرشوهرمو خیلی دوست دارم،مثل برادرمیمونه واسم.

 منم که حسود،طاقت نمیارم خب.  


برادرشوهر بده،بره زن بگیره راحت بشیم،چون تاجایی که میدونم خانومش یه کم از اون عروسا میشه ها،

مادرشوهرم متوجه بشه عروس خوب و بد یعنی چی،خوبه براش. 

قدر عروس گلی مثل من رو بدونه،والا. 


پیام هایی که جاری آینده،به برادرشوهر فرستاده بود رو کشف کردم. اصلا فکرشو نمیکردم همچین مکالماتی بینشون ردوبدل شده باشه. منم شمارش رو ذخیره کردم،شاید لازم شد. 



شوهرجان زنگ زده به پدرشوهر و باهاش پسرانه حرف زده،اون روز اخلاقش خیلی خوب شده بود،غذایی که مادرشوهر پخته بود رو خورد و حرف هم میزد باهاشون. 



قدیما ماه رمضان حرمت داشت. آدم ها بعضی کارارو انجام نمیدادن. اون روز جلوی در آپارتمانمون یه ماشین واستاده بود و دختروپسر توش بود،نمیدونم چیکارمیکردن که یهو دختر جیغ زد. پررو ها،همینجور زل زده بودن به من،حیا هم که ندارن. 



این روزها خبرهای خوبی میشنوم،اطرافیانم به سلامتی مادر میشن. حتا بهترین دوستم که سه سال بود منتظر بود. چقد دکترها اذیت کردن،چقد بهش عیب و ایراد چسبوندن. آخرش هم متوسل شد به طب سنتی و بعد دو ماه درمان حامله شد،دقیقا مثل اون یکی دوستم که پیش همین دکتر حامله شد. 



به خاطر تغییرات هورمونی که زودبه زود برام اتفاق میفته،امسال ماه رمضان همش به خوردن گذشت. نصفش رو خوردم حالا موندم به فکر قضاهایی که رو هم تلنبار شدن. کی فرصت میکنم ادا کنمشون. 

 


قرار شد وقتی باهم رفتیم سفر،بعدش بچه دار بشیم. تاوقتی سفر نبره،بچه بی بچه. 




فقط 1 روز باقی مونده. 

عیدفطر مبارک.