دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

اون دوستم که فیبروم داشت و حامله بود،زایمان کرد.

به خاطر فیبرومش اصرار داشت سزارین بشه و اول دکتر قبول نمیکرد و میگفت اول بیا طبیعی اگه نشد سزارین.

اما دوستم میترسید فیبرومش رو زایمانش اثر بذاره.کلی اصرار تا قبول کردن. 

بالاخره سزارین کردن،دوستم میگفت به جز بچه،سه تا فیبروم بزرگ،پنج تا هم فیبروم کوچیک تو رحمش هست.

 دکترا گفته بودن خدا فقط بچه رو نگه داشته با این شرایط رحم. 

معجزه یعنی همین. 





توشهرما،یه بیمارستان خصوصی هست،این شده معیار دوست داشتن شوهرها.

 اگه موقع زایمان خانومش رو ببره اونجا یعنی زنش رو خیلی دوست داره.

این بیمارستان چون بیمار زیادی نداره بی پول شده.

به خاطرهمین به بهانه های مختلف مریض ها رو نگه میدارن.

پسر همین دوستم رو نگه داشته بودن یه روز،میگفتن باید سه روز هم بمونه.

اما چندتا ازپرستارها به دوستم گفته بودن هیچ چیزش نیست و باخودتون ببرین ازاینجا.

برای یک شبه پسرش یک میلیون و نهصد هزار گرفته بودن. 





فک کنم پدرشوهرم داره عقلش رو از دست میده یواش یواش.

کارها و حرفهای عجیبی ازش سر میزنه.

جمعه هم رفته تهران،چرا و به خاطر چی خدا داند.

 خدا آخر وعاقبت منو با این خانواده به خیر کنه.

مادرش از یک طرف،شوهرش ازیه طرف دیگه.

 به حدی عصبانیم که قدرت اینو دارم همشونو بکشم. 





دیشب رفته بودیم پیاده روی تو کوچه ها،تندتند ماشین رد میشد و هی شوهرجان منو میکشید کنار.

آخرسر جاشو بامن عوض کرد،انگاری ماشین فقط واسه من خطرناکه. 

بهش میگم:  خوبه دیگه،میمیرم دیه رو میگیری و باهاش میری یه زن تازه میگیری. 

میگه: میترسم نمیری،یه چیزیت بشه تا آخر عمر مجبورشدم روکولم بچرخونمت. 

میگم: خب کاری نداره،باز دیه رو میگیری و منو میدی به خانوادم و میگی نمیخوامش و میری یه زن تازه میگیری

میگه: هیچی نگفت،سکوت کرد. 

حالا معلوم نیست سکوتش علامت رضایت بود یا نارضایتی

اینم عاشقانه ما. 




9 روز مونده فقط. 

عزیزش: پاشو دیرت شده

بداخلاق: چرا زودتر بیدارم نکردی،دیرم شده. 

عزیزش: واسه اینکه منم الان بیدار شدم. 

این مردا خیلی طلبکارن




برای افطار میخواستم رشته پلو درست کنم،منتظربودم ساعت 8بشه.

ساعت 8:20بود،هی نگاه میکردم به ساعت.

میدیدم از 8گذشته اما مغزم متوجه نبود. 

یه لحظه مغزم دوزاریش افتاد و تند تند گذاشتم پخت و یه غذای به شدت بدمزه تحویل شوهرجان دادم. 

الانم ول کن نیست و هی مسخرم میکنه. 



امسال ماه رمضان خوبی داشتم. زیاد نمیخوابم. کارهامو میکنم.

درسته هر روز میشمارم چند روز مونده اما ازاینکه ماه رمضانه ناراحت نیستم مثل سالهای قبل.

 برای شوهرجان سخته که دوستاش تو مغازه هم میخورن هم سیگار میکشن.

11ماه خوردن،1ماه رو نمیتونن کمتر بخورن خب. 




بالاخره یکی مارو هم دعوت کرد افطاری. چهارشنبه خونه دایی شوهرجانیم.

 طفلک مادرشوهرم،اصلا دوست نداره کسی دعوتمون کنه. چون پدرشوهرم کلا باهمه قهره. 

دلم میخاد هرازگاهی مادرشوهر و خواهرشوهر رو دعوت کنم افطار،تا پیش اون مرد مزخرف نباشن. 

اماتجربه های قبلی باعث میشه پشیمون بشم. کاش اتفاقای گذشته پیش نیومده بود. 



یه دوستی دارم ازوقتی دخترش دنیا اومده نسبت به شوهرش سرد شده و همه زندگیش شده دخترش.

امروز کارهای دخترشو تعریف میکرد و کیف میکرد،میگفت تاحالا تو هیچ بچه ای ندیده

.میگفت دخترم خاصه. 

درصورتی که کارهای دخترش همش لجبازیه محضه نه چیز دیگه. 

حیف نمیشه گفت بهش. 




15روز مونده فقط

 روز عروسی،صب ساعت 8 شوهرجان اومد دنبالم و رفتیم آرایشگاه.

نزدیکای نهار زنگ زدن و خواستن نهاربرام بیارن،که به کل اشتها نداشتم و نخوردم چیزی.

 از دست آرایشگر هم عصبانی بودم و کم مونده بود بزنم زیرگریه.

موهای من خیلی لخته،یه جانمیمونن. شوهرجان هم که اجازه نداده بود رنگ کنم.

آرایشگرهم هرکاری میکرد اینا میفتادن. بعدش با حرص سنجاقارو فرومیکرد تو سرم.

میگفت چرا شامپوی خارجی زدی؟گفتم ازکی شامپوی صحت شده خارجی.

کلی مکافات داشتیم با آرایشگر.

منم موقع رفتن نه تشکر کردم،نه پولی دادم.

 بالاخره تموم شد و شوهرجان خبرداد که رسیده.

 وقتی دیدمش اولش نشناختم،خوشگل شده بود،مو دار شده بود

.مونذاشته بودن براش،امایه کاری کرده بود،جلوی سرش پرپشت شده بود. قیافش کلی جوون شده بود.

 دم آرایشگاه هم یه دور دور خودم چرخیدم و ماچ کرد وبعد پیش به سوی آتلیه.

هرچی فیلمبردار میگفت شوهرجان مخالفت میکرد.

به من میگفت کلاه شنل رو بده بالا و نگاه کن شوهرجان فوری میگفت نه بکش پایین.

 یافیلمبردامیگفت دستتو بیار بیرون و بای بای کن،یا با دست بوس بفرست،شوهرجان خشمناک میشد.

 کل راه کلاه شنل تاگردنم بود،اجازه نمیداد یه کم بدم بالا.حالت تهوع شدید هم گرفته بودم،چون سرم همش پایین بود.  

تو آتلیه هم نمیذاشت عکاس کارش رو بکنه.

عکسامون هم در حد 12تا شد که خیلی هم ژست های معمولی بود.

باغ هم که اجازه نداد بریم.عروس گردونی هم در حد دو دقیقه بود و تمام.

  درکل روز عروسی عقده موند تو دلم.

 عکسامونو که نگاه میکنم ازاین که کمه و خاص نیس حرص میخورم.

 امااز آرایش و لباس وماشین عروسم خیلی راضی بودم. 

اینم خاطرات من از روز عروسیم.





 شوهرجان: افطاری چی میدی بخورم؟

 خانم گلش: هیچی

 شوهرجان: اونوقت از گرسنگی میمیرم

 خانم گلش: خب بمیر

شوهرجان: دلت میاد؟

خانم گلش: تواین لحظه که چشم دوختی به تلویزیون آره،دلم میاد.

 شوهرجان: به خاطر خانمم این همه راه رفتم بامیه هندی خریدم

  خانم گلش: حالا افطارچی درست کنم میل بفرمایید؟(باکوچکترین بی توجهیش،خوبیاش یادم میره)





 امروز هم تموم بشه میمونه 26 روز. نمیدونم چرا روزها اینقد لاکپشتی پیش میرن.




  امشب تادیروقت تنهام،آنای عزیزهم که یه داستان ترسناک گذاشته،خودمم که یه کتاب میخونم ترسناکه،موندم شب رو چطوری طاقت میارم. من همینجوریش هم تو خونه توهم دارم. 

سه شنبه به صورت زنانه نهار خونه دخترخاله شوهرجان بودیم.

یه خانمی بود که میگفت با جن های گرامی ارتباط دارن.

وسایل خونش رو برمیدارن و

ایشون هم باتهدید به بستن بخت دختراشون وسایلاش رو پس میگیره.

من نمیدونم اجنه های نازنین قاب گوشی رو میخاد چیکار؟



 به من میگه بچه دار شو. بعدبه مادرشوهرم میگه فلانی بچه دارنمیشد،فلان کار رو کردم حامله شد. کلارو اعصاب بود.





 ازوقتی گل پسرمو سپردم دست مادرشوهر،یه بلاهایی هی سرش میاد.

یه سری که دماغش زخم شد،بعد ناخن پاش شدیدا خون اومد،حالا هم کل صورتش نقطه نقطه قرمز شده.

فک کنم زیادپسته خورده گرمیش شده،اینقدم بانمک شده.





دیروز مادرشوهر100بسته سبزی خریده برای قرمه سبزی،

فرمودن تو هم میخواهی آیا،

عروس پررو هم فرمودن،بله.

 اما قرارنیست عروس پررو دست به سبزی ها بزنه،

حاضر وآمادش نصیبمون میشه.

دست مادرشوهرجان درد نکند.





  دیروز برای اولین بار سوار ماشین پی کی شدم،

خیلی توش بامزه بود،وقتی سوارش بودم،یاد فیلم های قدیمی میفتادم،

الکی هم تکون میخوردم توماشین تاقشنگ مثل اونا بشه.

یادش بخیر قدیما،یه ماشینی داشتیم،گردشی داشتیم،هعییییی.  


بعدمدتها هفته پیش جمعه دوتایی رفتیم گردش،نهارمونو هم تو بیرون درست کردیم و خوردیم. خیلی چسبید.

 کی این روزهای سخت تموم میشه خدا؟






 ماه رمضان هم که بدو بدو اومد،هم دوسش دارم،هم نه.

نمیدونم من فقط اینجوریم یا بقیه هم مثل من فکرمیکنن

،وقتی ماه رمضان میاد،احساس میکنم هرچقد خودمو برای خدالوس کنم نازمو میخره.

احساس میکنم خیلی عزیز میشم. 

دوسش ندارم چون تشنگی رو دوس ندارم اصلا. 



امیدوارم ماه خوبی برای همه باشه. 





چه پست مفیدی،اصلا هرنکتش درس زندگیه،خخخخ

کلی حرف از اون سوزناکاش براش نوشتم

 و فرستادم.

شب که اومد خونه برای هرکدوم از حرفام دلیل خواست.

 منم نتونستم بگم.

 وقتی میبینمش کلا زبونم قفل میشه.

میگفت بهم بگو توجه کردن چه طوری میشه؟

بگو تا یاد بگیرم.

با اینکه حرفی نزدم.

 اماخیلی آروم شدم.

حرفاش برام دلگرم کننده بود.






 میگه:  نمیدونم چراهمه چی به هم ریخته و وضعم بده.

میگم :برای اینکه خدا دوستمون نداره.

میگه :شاید ما ناشکریم.

میگم :نه خدا مارو فراموش کرده.

میگه:  نه،کدوم ازهمسن و سال هام اینایی رو که ماداریم دارن؟

 فک کردم دیدم راست میگه،این مدت چقد بد با خدا حرف میزدم.






روبه روی پنجره پذیراییمون یه دیواره،

دلم میخاست نقاشی بلد بودم و خودم دیوار رو نقاشی میکردم

که هروقت چشمم بهش میفته دلم نگیره.


 دیروز دور از چشم شوهرجان،آستری پرده رو کلا درآوردم،فعلاکه متوجه نشده خداروشکر.






 یک هفته پیش دونه فلفل تو گلدون کاشتم و

 هر روز بهش سرمیزنم اماخبری از جوونه زدنش نیست

،نمیدونم من خیلی عجولم یا اشتباهی کاشتمش.  




یه دختری هست همسن و سال من و هنوز ازدواج نکرده.

 الان چندسالی میشه که خودش دنباله پسرها افتاده و پیشنهاد میده.

ومعتقده خداگفته از تو حرکت از خدا برکت!!!!

جدیدا هم فرمودن جز خواستگار دکتر حق نداره پاشو بذاره خونمون.

درهمین راستا،خانوم دیروز به بهانه دندانپزشکی رفته مخه یه دندونپزشک رو بزنه،

وچون دریک جلسه مخ زدن کاردشواریس،

میخاد به دکتربگه که میخاد پزشکی بخونه تا ازاین طریق بیشتر باهاش درارتباط باشه

وبه بهانه راهنمایی هر روز بره پیشش.

 به دکترپیشنهاد داده که بریم کافی شاپ،ودکترفرمودن من وقت ندارم خاستی بیا مطب.

 وقتی بهش میگی دکتری که به راحتی مخش زده بشه

،فردا یه دختر دیگه مخش رو میزنه.

 خانوم میفرمایند :

مهم نیست بعد ازدواج دوست دخترداشته باشه یانه،یا بره زن دوم بگیره،مهم اینه شوهرم دکتر باشه. 




خاستم یه غیبتی هم ازمادرشوهربنمایم اماپشیمون شدم. هرچی بیشتربنویسم راجه بهش،به همون اندازه دیرتر از ذهنم پاک میشه. 




بزرگترین آرزوم اینه اگه یه روزی پولدار شدم

اولین کاری که باهاش میکنم یه لباس عروس خیلی قشنگ میخرم.

 میرم آرایشگاه و شوهرجان رو هم کشون کشون میبرم آتلیه و

 هرجوری دوست دارم عکس میگیرم تاتلافیه روز عروسیم دربیاد.