دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

فک کنم هدف ازخلقت من این بوده که خدا با دوستاش دورهمی بشینن و بهم بخندن.

یه موجودی که هیچ فایده ای نداره،تاحالاهیچ کارمفیدی انجام نداده،

یه موجودی که یه هیجان کوچیک هم وارد زندگیش نشده.

فقط بلده مسخره بازی دربیاره وبخنده وچرت وپرت بگه.

 یه موجودی که به جای اینکه فقط و فقط به خودش فک بکنه به اطرافیان و صلاح اونا فک کرده،

خودشو ازخیلی چیزها محروم کرده تامشکلی واسه اطرافیانش پیش نیاد.

یه موجودی که حتی وقتی عاشق شد،به خاطرخانوادش پارو دلش گذاشت

،وقتی عاشق شد 15 سالش بود.

 میتونست مثل بقیه،مثل خواهرش،بیخیال خانواده بشه و یه رابطه قشنگ رو تجربه کنه.

امانکرد،جازد.

  یه موجودی که حتی جرات نداشت تو زندگیه مشترکش دعوا کنه

یا ازحقش دفاع کنه،چرا؟

چون میترسیدبه گوش خانوادش برسه و ناراحت بشن.

یه موجودی که حتی وقتی نامزد کرد،جرات نداشت نامزدش رو بیاره خونه،چرا؟

چون میترسید باعث زحمت بقیه بشه

،حاضر بودخودش هر روز بره خونه مادرشوهرو اذیت بشه اما اونا ناراحت نشن. 


الانم،بعد 30 سال تازه فهمیده چقدر اشتباه کرده،

چه چیزایی رو از دست داده. 

اماخیلی دیره،هیچی برنمیگرده. 



خیلی سخته وقتی میشنی و فک میکنی به گذشته  و میبینی هیچ خاطره ای نداره

،هیچی واسه تعریف کردن نداری جزیه مشت ملاحظات بیخودی. 

ازکثیف کاریه کاسکو پیش مادرشوهرمیگفتم،

واینکه خسته کننده شده برام.

مادرشوهرهم از اونجایی که علاقه شدیدی به ساز مخالف زدن با من داره

،گفت نگو گناه داره به اون قشنگی،

بیار بذارخونه ما.

منم بردم.

هروقت ازش میپرسم چطوریاس

،میگه خوبه.

درصورتی که مجبوره هر روز جاروبرقی بکشه،حاضرنیست کوتاه بیاد.



بردن کاسکو اونجا یه حسنی داشت،

اینکه فهپیدم بچمو هیچوقت با مادرشوهرم تنها نذارم،

چون هرچقدم بهش بگی که فلان چیز براش ضرر داره

،یا انجامش نده،

دقیقا همین کار رو انجام میده.






  همه برادرشوهر رو بایار دیدن،

اما مادرشوهرم میگه نه،بادختری دوست نیست.

میگم پس اونیکه بابای من هرسری میبینه،

یا اونیکه شوهرجان دیده پس چیه؟

میگه مسافر.

حتا خانم یار به خواهرشوهرپیام دادن و حتا دعواشون هم شد

،بازم میگه نه.





اونروز مهمونی زنانه دعوت بودیم،

به مادرشوهرمیگم دوسشون ندارم،

وقتی باهاشونم کسل میشم.

میگه زشته احترام بذار بهشون،

گفتم مگه بی احترامی کردم که اینجوری میگین.

میخاستم بگم به دخترت احترام گذاشتن یاد بده که وقتی باهاش حرف میزنی نپره بهت.


دیروز هم منو نصیحت میکنه که اینقد تنها نباش،تنهایی جیزه. 

اینکه اینقد ازبدیهاش مینویسم چون عصبانیم شدید.

 دلم میخادیه مدت ازش دور باشم،

دلم میخاد عروس جدید بیاد و دست ازسر من برداره و اینقد گیر نده.





چرا اکثرآدمها فک میکنن اونهایی که نظامی هستن سنگدل میشن؟

اونروز داشتم روز عمل رو واسه دوستام تعریف میکردم که بابام چشماش پراشک میشد،و دلشو نداره جای زخم رو ببینه،

دوستام گفتن عز نظامی ها بعیده. 




تو دورهمی یه زن و شوهر آورده بودن 55 سال از زندگیشون میگذشت،

به شوهرجان میگم،برای ما عمرا به این مدت برسه،

میگه آره ازدست تو به 50 سالگی نمیرسم و میمیرم.  




به این خانوادم خیلی رو دادم،

همش میرن مسافرت و منو تنها میذارن،

هروقت هم میرن تا برگردن من صد دفعه انواع و اقسام صحنه های تصادف میاد تو ذهنم.

 کاش زودتربیان و این مغزم یه نفسی بکشه. 

پدرشوهر به آغوش گرم خانواده برگشت،اما همچنان در سکوت به سر میبره.

 کسی هم کاری به کارش نداره،میترسن دوباره خراب کاری کنه.  




برادرشوهر هم بالاخره واسه خودش یه کاری انجام داد

،یه مدت بگذره احتمالا جاری دار بشم

،اما اصلا دوست ندارم،

اینکه یکی دیگه هم میاد و توجهات میره سمت اون خیلی بده.

فقط باید به من توجه کنن و بس.




نمیدونم چرا هرچی بزرگتر میشم،خبیث تر و کینه ای تر میشم.

یادمه قبلا ها،همه رو دوست داشتم،حتی اون هایی رو که بهم بدی میکردن،

کلا فراموش میکردم بدی هاشون رو.

 اما الان هر روز با خودم مرورشون میکنم و کینه رو شدیدتر.

تلاش میکنم که بدی هاشون رو فراموش نکنم. 

با یکبار بدی،تمام خوبی هاشون رو ازیاد میبرم. 

دلم واسه نیلوفر قبلی تنگ شده. 





 راست میگن وقتی رو یه مسئله تمرکز میکنی،حتما اتفاق میفته،

مادرشوهرمن،هرماه سر یه روز،روضه داشتن،منم خیلی بدم میومد،

تا اینکه تو لیست آرزوهام نوشته بودمش،

چند روز پیش مادرشوهر فرمودن،روضه های ماهیانمو جمع میکنم.

به همین راحتی،بعد این همه سال.





دخترای امروزی به شدت لوسن

،یه دختری،صاحب دوقلو شده،

جالبه که پسر رو خودش نگه میداره و ازشیر خودش غذامیده بهش،و دختر رو داده به مادرشوهرش و شیرخشک میدن بهش.

من جای دختر باشم،بزرگ که شدم برای همیشه بیخیال این مادرمیشم.

 تبعیض تا این حددددددد.

 میفرمایند سخته نگه داشتن دوتا بچه.

یکی نیست بگه خب پرستار بگیر که کمکت باشه نه اینکه کلا بیخیالش بشی که. 

 پس زن های قدیم اون همه بچه رو چی جوری بزرگ کردن؟