دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

رفته بودم خیابون گردی

خیابون،پیاده رو پر ازآدم بود.

داشتم فکر میکردم اگه یکی بمب میذاشت،تو این شهر جمعیت از نصف هم کمتر میشد.

خداروشکر امنیت هست.




تو این روزهای آخر سال خیلی تنهام

خانوادم که رفتن و معلوم نیست کی بیان

شوهرجان هم که درگیره کار

نمیدونم قراره بشه سالی که نکوس از بهارش پیداس؟




از دیروز بدون چادر بودن رو افتتاح کردم

و از دیروز شوهرجان سر هرچیزی غر میزنه

و من جزسکوت،کار دیگه ای نمیکنم.




خواهرشوهرم میگه تو یکی ازاین فال ها خونده

که سال خروس برای اونایی که سال گاو دنیا اومدن،سال خوبی میشه

کاش این چیزا راست بود.




روز  تولدم شوهرجان ساعت 8 شب رفت تهران و 5 صبح رسید.

و ازشانس بد من برق ها نوسان داشت و میرفت و میومد.

منم لباسهامو پوشیدم و شمع هارو آماده کردم

تا اگه رفت سکته نکنم و اگه شد بتونم در برم.

وقتی برق به کل قطع شد،اولش گریم گرفت

بعدش چراغ قوه تبلتم رو،شمع هارو روشن کردم و چشمهامو تاجایی که جا داشت باز کردم.

ویه جا میخکوب شدم تا برق تشریف آورد.

خوب شد،حداقل یه کم ترسم کم شده.

وقتی متاهل میشی همه چی تغییر میکنه.




سال خوبی داشته باشین.

ابد و بک روز رو دیدیم.

فیلم قشنگی بود،به نظرم از فروشنده خیلی بهترتر بود.

همه میگفتن گریه ناکه،اما نبود.

فقط با دیدن این فیلم،بیشتر دلم، برادر داشتن ،خواست.




من آدمیم که نمیتونم تو دلم حرفی رو نگه دارم.

تواین مدت به سختی جلوی خودمو گرفتم و نمیگفتم چه روزی تولدمه

تا ببینم شوهرجانم یادش هست یانه.

که درنهایت ناباوری،یادش بود.

امروز گفت فردا تولدته ها.




هردم ازاین باغ بری میرسد

حکایت این روزهای ماست.

خدایا امیدمون فقط و فقط به خودته

فراموشمون نکنی ها.




همون دوستم که نامزد کرده،کاش زودتر ازمن ازدواج کرده بود

یه خریدایی میکنه،یه کارایی میکنه که من هاج و واج میمونم.

مامانم میگه،تو هیچوقت نمیتونی مثل اون باشی،چون فوری دلت میسوزه.

ازمغازه های عادی خرید نمیکرد حتما باید اسم و رسم دار بود و گرون.

یه دستبند خرید نزدیک 4میلیون با یه انگشتر.

بعد میگه شوهرمن پولدارنیست

خوش به حال تو که پولدارین خخخ(جوک سال 95بود)




وقتی به مادربزرگم گفتیم بیاد یه سر خونه ما

گفت من نمیتونم راه برم و نمیام.

اما رفته خونه پسرعموم.

حتما بال درآورده تا اونجا.




خیلی وقت بود غر نزده بودم.




این چهارشنبه سوری هم ختم به خیر بشه راحت بشیم.




آناجان،من دو روز نبودما،کجارفتی پس؟

شوهرجان:چیکار میکنی؟

عزیزش:آلبوم عکس نگاه میکنم برای تجدید خاطره

شوهرجان:بده منم تجدید خاطره کنم

عزیزش:خب تجدید خاطره کردی؟چی شد؟

شوهرجان:به این نتیجه رسیدم اولش چه زن زشتی گرفته بودم اما الان به حوری تبدیلش کردم.





بهش میگم فردا نهار چی درست کنم؟

میگه هیچی.

میگم چرا؟

میگه آخه فردا حالت خوب نیست.

تواین چندسال خوب یادگرفته روز دوم من حتی حال حرف زدن هم ندارم چه برسه به نهار درست کردن.





 اگه خدا بخواد تابلو فرشم بعد از سالها بالاخره تموم میشه.

از سال 93 شروع کردم و احتمالا اردیبهشت یا زودتر به بهره برداری برسه.

خیلی دوست داشتم برای عید تمومش میکردم و میزدیم دیوار

تا همه هنرنمایی منو ببینن.

شوهرجان میگه یه نیروی کمکی بیار،قبول نکردم.

امسال هم به خاطر تابلو فرشم خونه تکونی ندارم،

هروقت تموم شد حسابی به خونه میرسم

فعلا خونمو حسابی شلوغ کرده.





آی فیلم قصه های مجید رو پخش میکنه.

خیلی دوستش دارم،برام پرازخاطرس.

امیدوارم تمام قسمتهاش رو نشون بده نه گلچینش رو.




خیلی زشته یه دختر نزدیک به 31 سال این اندازه از تاریکی بترسه.

هرکاری میکنم درست نمیشم.






بعدا نوشت:عکس تابلوفرشمو گذاشتم.


چند روز پیش سر چادر سر نکردن با شوهرجانم دعوا کردیم که آخرش موفق شدم

وقراره از عید بذارمش کنار برای همیشه و به جاش باید مانتوهای بلند بپوشم.

هرچی باشه ازچادر خیلی بهتر تره.

شوهرجان من،نمونه جامونده از مردهای قدیمه هنوز حساسیت داره به نوع پوشش.





وقتی یه ملایی رو میبینم که سوار ماشین خارجی میشه

باخودم میگم الان این میره بالا منبر و به مردم میگه به فکر مال دنیا نباشین؟






رفتم دیدن نینی دوستم،خیلی باهاش صمیمی هستم.

تواین نه ماه منم پابه پاش حامله بودم،موقع زایمانش هم همینطور.

همش بغلم بود،عشقی که بهش داشتم مثل بچه خودم بود،

دلم نمیومد ازش دل بکنم.

چه موجودات دوست داشتنی هستن.

نمیشد همیشه نوزاد بمونن؟





از عمه های من عمه تر وجود نداره.

مادربزرگم بعد فوت عموم حال خوبی نداره و رفته بود خونه عمه بزرگم مونده بود

وهرچی بابام اصرار کرده بود نیومداینجا گفت دوره و هروقت دلم تنگ بشه نمیتونم برم.

اما عمه هام برای اینکه نگهش ندارن،بهش گفته برو خونه پسرت بمون،اون الان خیلی ناراحته که نرفتی

مادربزرگ منم دلسوز به خاطر بابام اونده اینجا،

الان هم هی دلش میگیره و به بابام میگه منو ببر.

به مامانم میگم،چطور دلشون اومده پیرزن رو آواره کنن.

بیچاره به زندگی آپارتمانی عادت نداره خب.

خداهیچکس رو محتاج بچه هاش نکنه.





امسال تصمیم گرفتم روز تولدم رو هر رور اعلام نکنم.

میخوام ببینم یادش میمونه یانه!!

البته کادوم رو ازهمه پیشاپیش گرفتم

میمونه کیک و تبریک تو اون روز.

اگه یادش نمونه باید محوش کنم از روزگار.