دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

چه فرقی بین نزولی که یک آدمی میگیره با سودی که بانک میگیره هست؟

60 میلیون وام گرفتیم،8میلیون و 400 ریختیم تو شکم بانک. 

البته هنوز خود 60 میلیون رو ندادیم. 

بعد چندماه هم دوباره همون مقدار باید واریز کنیم. 





مردم چقد عجیبن.

تاوقتی پسرشون زنده بود باعروسشون کارد و پنیربودن.

حالا که عروسشون ازدواج کرده و  بچه دار شده عزیز شده

جوری برای بچه عروسشون هدیه آوردن که انگار نوه خودشونه.




قسمت نشد بریم دیارمون.

مامان وبابام رفتن و خواهرمم چند روزی مهمون خونه ماست.

دست شوهرجانم درد نکنه،مهمانداریش بیسته.





اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است

.لباس ها که تو تراس پهن کرده بودم یخ زدن.

منم دلم واسه بیرون رفتن و ول چرخیدن تنگ شده.

دلم میخواد برم یه کتاب خوب بخرم.

کسی کتاب خووووووب سراغ داره معرفی کنه لطفا.




بعضی وقتا خیلی خبیث میشم.

دلم میخواد تو خواب بمیرم.

البته قبلش هم شوهرجان منو ناراحت کرده باشه

تا وقتی صبح پامیشه و میبینه من مردم عذاب وجدان بگیره.

خودش که میگه من عمرا عذاب وجدان بگیرم،خیلی پرروئه شوهرجانم.



بعد سال ها رمان خوندم به اسم آب نبات چوبی. 

چون دیدم راجه بهش صحبت میشه وسوسه شدم.

 از صب شروع کردم به خوندن و شب هم تمومش کردم. 

از شخصیت مرد قصه خیلی خوشم اومد،به نظرم جالب بود. 

اما از زن قصه و خانوادش اصلا خوشم نیومد. 




یه خانومی نوشته بود که شوهرم تو خونه با من به زبان محلی حرف میزنه اما

بادیگران فارسی صحبت میکنه و این زن رو أزار میداده و از مشاور راهنمایی میخواست. 

نمیدونم من مشکل دارم که این چیزهارو مشکل نمیدونم یا این خانوم زیادیش کرده بوده. 

چون تو خونه ماهم،شوهرجان ترکی صحبت میکنه بامن،و منم فارسی حرف میزنم باهاش. 

اماباخواهرم و یه عده فارسی صحبت میکنه. 




تو اینستا مد شده ملت کلی خوردنی جات میذارن جلوشون و پاهاشون رو دراز میکنن

و مثلا تلویزیون نگاه میکنن و از پای مبارک و تلویزیونشون عکس میذارن با یه مطلب زیرش. 

معنی این کار رو نمیفهمم. 




پشت خونه ما دوتا بانک هست و یک هتل که خارجی ها بیشتر توش رفت و آمد دارن

به شوهرجان میگم بیایین همسایه ها جمع بشیم و ازاینجا تا بانک و هتل تونل بزنیم و سرقت کنیم. 

مثل اون فیلم خارجکی که سرقت کردن و هیچوقت هم دستگیر نشدن. 

بعدش هم فرار کنیم همگی. 



دلم رانندگی تو مه غلیظ یا بارون شدید میخواد اونم تو شب. 

دلم میخواد یه فیلم خیلی ترسناک ببینم. 

دلم میخواد یه فیلمی ببینم که توش پر از بدبختی باشه. 




امروز دلم میخواست به اون خانومه بگم نوه قشنگتون رو بدین تا من مامانش بشم به جای اون مامان بیوفاش. 


اون وقتایی که مجرد بودم آدمی بودم که هرچیزی فوری خستم میکرد و می ذاشتم کنار،حتا آدم هارو. 

یادمه از مامانم میپرسیدم این همه سال با بابا زندگی کردی،خسته نشدی؟دلتو نزده؟

مامانم میگفت آدم از شوهرش خسته نمیشه. 

درک این موضوع برام سخت بود اون موقع ها. 

اما الان میبینم روز به روز علاقم به شوهرجانم بیشتر میشه نه کمتر. 

وقتایی هم که نیست  بهش فکر میکنم و از کارهایش لبخند به لبم میاد. 




یه مدت پیش فهمیدم چه مادرشوهر با فهم و کمالاتی داشتم و بیخبر بودم،خخخ

یه نفر یه دختری رو معرفی کرده بود برای برادر شوهرم. 

دختر کار میکرد و خونه و ماشین داشت با حقوق بالا و متاسفانه خانوادش رو تو تصادف ازدست داده بود

دلش میخواست یه خانواده خوب نصیبش بشه تا جای اون هارو براش پرکنه. 

با توجه به مهربون بودن مادرشوهرم اگه میرفتن حتما قبول میکرد دخترخانمه

اما مادرشوهرم گفت من پسرمو میشناسم حاضر نیستم دختر از چاله بیفته تو چاه. 

اما خیلی ها برای اون دختر به خاطر امکاناتش دندون تیز کرده بودن متاسفانه. 





همسایه دارای اندکی شعور،وقتی آهنگ گوش میدن پنجره های خونمون به صدا درمیان. 

امروز جرات پیدا کردم و رفتم آیفونشون رو زدم و گفتم. 

بعد چندثانیه دیدم با حالت خشنی اومد دم درمون. 

گفت چهار دیواری و اختیاری. 

وکلی حرفای دیگه. 

منم گفتم یه سربیایین تو و بشنوین. 

خداروشکر حق رو دادن به من و گفتن جای ضبط رو عوض میکنم. 

باز کاچی به از هیچی. 




چقد خوبه خواهری داشته باشی که بدون اینکه پیشش دردو دل کرده باشی

 بفهمه که یه مدت حال دلت خوب نیست باتمام خنده هایی که رو لبهاته. 




چهلم عموم نزدیکه،خیلی دلم میخواد شوهرجان بتونه و باهم بریم دیارمون

خیلی دوست دارم خونه ای رو که توش دنیا اومدم،

جاهایی که باهاش خاطره دارم رو نشونش بدم. 

اولین باروقتی رفتیم دیارمون که عموم فوت شد،براش خیلی جالب بود اونجا. 




مهدیا جان کاش مینوشتی بازم.