دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

مادربزرگ میگه: وقتی قرصامو میخورم میگم خدایا شکرت،ایناهم نعمتن.

 کاش منم همین طرز فکر مادربزرگمو داشتم،که هرچی خدا بهش میده،چه خوب و چه بد،خدارو شکر میکنه.





   دیشب از تخت پرت شدم پایین و مصدوم شدم،

شوهرجان هم تا دلش خواست خندید،

انگار نه انگار من مجروح شدم.

صبح هم داشت باخوشحالی تعریف میکرد و  میخندید.  

بهش میگم چرامیخندی،شاید میمردم،

میگه بادمجون بم آفت نداره.



عصر هم اومدم تکیه بدم به دیوار،سر مبارکم محکم خورد به شارژر موبایل که رو پریز برق بود و

 مخم از چشمم پرید بیرون،سومیشو خدا به خیر کنه.  





اونروز کلی مهمون اومده بودبرای دیدن خانه جدیدمون.

همه تعریف کردن و خوششون اومد. 

به شوهرجان میگم دستت درد نکنه خونه به این قشنگی خریدی.

 میگه دست تو درد نکنه.

میگم چرا من؟

میگه واسه اینکه خونه رو تمیز و مرتب نگه میداری.

 من: از  ذوق زبونم بند اومد.  






برای اولین بار پس انداز کردم،خیلی خوشحالم،

به شوهرجان میگم میخام بزنم رو خطه خرید و فروش سهام،

پولدار میشم،هیشکی رو هم تحویل نمیگیرم دیگه.




 بچه های نسل الان چه موجودات عجیبی هستن،

مشکل پیش اومده،اما خواهرشوهرجان اصلا ناراحت نیست انگار،

همچنان تمام وقتش تو گوشیشه،انگار نه انگار مامانش حال خوبی نداره. 

وقتی متولد شد،مادرش بیمار شد.

هرجا اسمش رو میاوردن اون کار نمیشد.

 یه سری،خواهرش قرار بود هیئت علمی دانشگاه بشه،امانشد،

چون خواهرش بهش وعده های خوب داده بود.

نامزد کرد،شوهرش خونه داشت

،ماشین های خارجی و مدل های بالا داشت،

یواش یواش از مدل های بالا فاصله گرفتن

،رسیدن به ماشین های ایرانی.

 بعد ماشینتشون شد پراید

،و الان هم هیچ ماشینی ندارن.

خونه هم تو دوران نامزدی فروخته شد.

هرسال خانواده شوهرش،عیدها مسافرت میرفتن،

اما ازوقتی دختر وارد این خانواده شد،دیگه اوناهم سفر نرفتن.

پدرشوهر اینقدها بد نبود،بعد ورود دختر،هرسال بدتر از پارسال شد.

 الان هم اوضاع همه به خاطر این دختر بده.

 دختر خستس. 

از این همه بدبیاری که واسه خانواده ها میاره،خستس. 

دلش میخاد بره برای همیشه تا همه راحت زندگی کنن. 

با خانوادم که نشد برم مسافرت

،اما از اون جایی هم که از دست شوهرجانمان دلخور بودم

،به مادرشوهرگفتم،بیایین بریم تهران خونه برادرشوهر.

مادرشوهر هم از خدا خواسته گفت باشه.

شنبه صبح زنگ زد گفت واقعا میای،یاباز پشیمون شدی.

 من هم قبول کردم و یه جمع 8نفره زنانه رفتیم تهران اونم ساعت 4 بعدازظهر. 

 اماخونه برادرشوهر نرفتیم.

دخترخالش تهران هم خونه دارن،موندیم اونجا.

 خیلی خوب بود.

 جاهای زیادی رفتیم.

 برج میلاد رفتیم و اون طبقه بالاش واستادیم و تهران رو نگاه کردیم.

اماطبق معمول،دلم موندپیش شوهرجان و هرجامیرفتم یه غم تو دلم بود.

چهارشنبه بود که خانوما تصمیم گرفتن بعد سیزده به دربرگردیم

،منکه اشکم داشت درمیومد

،تا اینکه شوهر دخترخاله زنگ زد و گفت مگه لات شدین که توشهر غریب میرین سیزده.

 منم بسی مشعوف شدم و پنجشنبه ساعت دو اومدیم اینجا.




اومدم خونه و دیدم خونه همون جور بود که تحویل داده بودم

،حتا رو تخت نخوابیده بود.

نهار هم هر روز ازبیرون ساندویچ میخریده و میخورده.

صورتش لاغرشده بود و سیاه.

 اینقده دلم براش سوخت،دیگه هیچوقت بدون شوهرجانم جایی نمیرم.

اصلا فکرشو نمیکردم اینقد دلتنگم بشه.




 مادرشوهر به شوهرش نگفته بود میریم تهران،باهم حرف نمیزنن دیگه. تواونجاهم یکبار زنگ نزدبهش.




 تو وقت برگشت دخترخاله با سرعت 160 میومد،یه جاکم کردیم و رسید به 132 که یهو پلیس گرفت

و باکلی چونه 60 هزار جریممون کرد،

اون یکی دخترخاله هم به خاطرسرعت زیاد و تموم شدن وقت گواهینامه جریمه شد.





چرا وقتی یه شهری میری خرید و میفهمن اهلش نیستی،جنساشونو گرون بهت غالب میکنن؟

دوتاشون تابلو میخواستن سرمونو شیره بمالن که فک کنم یکیشون مالیده.





چرابعضی مردا حرف دلشونو نمیتونن بزنن؟

شوهرجان راضی به رفتنم نبوده و اما نتونسته به زبون بیاره 

که طاقت دوریمو نداره.

 اینم اون روز اعتراف کردن. 



پستم طولانی شد. 

شرمنده. 

ازعید و تعطیلاتش متنفرم.

مزخرفترین و مسخره ترین روزای زندگیمه.

شوهرجان عزیز یا خواب تشریف داشتن یا تلویزیون یا مهمونی.

منم که بیکار و منتظر.

جایی هم نمیرفتیم چون آقامیفرمودن ممکنه یکی بیاد خونمون.




 تصمیم داشتم بی شوهرجان یه دوهفته ای رو با خانوادم بریم شهرمون،

اما الان پشیمونم و نمیرم،

متاسفانه طاقت دوریشو این همه روز ندارم.

کاش میتونستم.

 دلم میخاد برم و یه مدت پیش شوهرجانم نباشم.

شاید دلش برام تنگ بشه.




 امسال پدرشوهرم حسابی رو اعصابه همه رژه رفت

،اولاش میومد و با اخم مینشست،

بعد دو روز کلا نیومد و مادرشوهرم با خجالت تمام همه جا بی شوهر رفت

و مجبور شد به همه بگه که شوهرش کمرش درد میکنه.





شوهرجان فرمودن بعد تعطیلات برو دکتر برا نینی،منم گفتم تا منو مسافرت نبری،نینی بی نینی.

 به این مردا رو بدی پررو میشن. 



شوهرجان فرمودن یه سربرم مغازه بادوستام بشینم و

 یه کم بخندم حالم جابیاد،

دلم گرفت که فهمیدم با من شاد نیست و 

اینقد بی حوصله میشه که خواب رو به من ترجیح میده. 



همین