دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

موهامو کوتاه کردم.
 افتضاح کوتاه کرده.
 دیشب شوهرجان فرمودن زشت شدی،شبا موقع خاب اونوری بخاب تا یه وخت من نصفه شبی چشامو باز کردم،نترسم.
بعدشم فرمودن شبا پانشی بری دستشویی،هانی میبینه سکته میکنه.
 از دیروز هم به اسم زشت صدام میکنه.
 ازبس با محبته این شوهرجان من. 






چند روز پیش شوهرجان میگفت،چرا خونه ما اینقد خلوته؟
گفتم چون من از خونه پر از وسایل بدم میاد،پس به نظرم اهمیت بده و شلوغش نکن.
 با اینکه آشپزخونمون کابینتای زیادی داره اما اون روز خیلیاشو بردم گذاشتم انباری،تا از اینی هم که هست خلوت تر بشه.
 مریضیم اینقد شدیده وقتی دراور و باز کنم و ببینم لباساش زیاده،قیچی برمیدارم و به عنوان دستمال ازشون استفاده میکنم.
بعدشم از اونور غرمیزنم که من لباس ندارم.






 دیروز داشتم وصیت میکردم،به مامان و شوهرجان گفتم یادتون بمونه و حتمابهش عمل کنین.
 1:من که مردم هیچکس مشکی نپوشه.
:2:هیچکس ریش نذاره و از آرایشگاه رفتن نمونه.
 3:روز مرگ من،یا حتا فرداش،یا ماه بعدش،هرکی جشنی یا عروسی داشت حتما برگزار کنه.
ب4:بعد هفتم من،همه برن پی زندگیشون،حتا شوهرجان.
5:چهلمم رو دقیق بگیرن.
 6:برام سالگرد نگیرن،هیچوقت،هزینشو بدن به موسسه ای،یا یه آدم بی پول. 

دلم نمیخاد وقتی مردم همه بگن این چه وقت مردن بود،یا حرفای دیگه پشت سرم باشه.







 خانوم پسرخاله شوهرجان ازدواج کردن،وخالش،حسابی ناراحته.
اماخب دختره جوونه،نمیتونه بی شوهر بمونه که.
فقط برای دخترش سخت میشه.
چون هم بچه واقعیشون نبوده،هم شوهر دوم یک پسر داره.
یعنی هم پدر و هم پسر به دختر نامحرمن.
شوهرمیتونه به یه چشم دیگه هم به دختره نگاه کنه.
سرنوشت عجیبی داره این مادر و دختر

من: شوهردوستم همش به خانومش میگه خوشگلی و هی ازش تعریف میکنه،تو چرانمیگی؟ شوهرجان: واسه اینکه تو خوشگلی،نیازی نیست که بگم.

حالا نمیدونم واقعا گفت و یا خواست از سرش باز کنه. 




دیشب یه کم دیر اومد و طبق معمول که رفتم استقبالش،وبازهم طبق عادت بدم،تحویلش نگرفتم چون دیراومده بود.
 اومدنشست و گفت که باز اوضاع خرابه و به خاطرهمین دیرکرده.
چقدخجالت کشیدم از رفتارم.
 بعدش دیگه فقط گفتیم و خندیدیم،جوری رفتار میکرد که انگاری هیچ دغدغه فکری نداره.
موقع خواب کلی گریه کردم به خاطرمردی که قدرشو نمیدونم،کمک که نمیکنم،اماهمیشه باعث دردسرشم.

 چقدم خوشبختم که دارمش.





همون پسرعموم که نامزده،زنش جوری کرده که کلا یادش میره خانواده داره.
 زن عموم میگفت یه هفتس که ندیدمش.
کلا رفته و با اونا زندگی میکنه.
اینارو داشتم به مادرشوهرمیگفتم،آخه یه زمانی خاستگاری این دختره رفته بودن.
خاستم بدونه چه شانسی داشته که عروس خوبی مثل من نصیبش شده.
 مادرشوهر فرمودن،برا اینکه دختر خوبی قسمت شوهرجان بشه 12تا ختم قرآن نذرکرده
،گفت قرآن کارخودشو کرده.
بله ماهمچین عروس نمونه ای هستیم.




 اونروز تو روضه مادرشوهر،همه میگفتن خبریه؟خوشگل شدی.
 میخاستم بگم خوشگل نشدم،فقط بعد سالیان طولانی رفتم آرایشگاه.
 طفلک شوهرجان چی میکشه از دست من. 




بعدمدتها راضیش کردم آخرماه از شر این موهای بلند راحت میشم.
کلی تغییر میکنم،تنوعی میشه حسابیییییی.



امروز داشتم کتاب نکسوس اثرهنری میلر رو میخوندم،
چقد دلم میخاست میتونستم مثل اون بنویسم.
 کاش منم نویسنده بودم.


ازاونجایی که هر 2000سال یکبار اتفاق میفته که باحرف زدن آقایون محترم به راه راست هدایت میشن،

برای ما هم بعد این همه مدت بالاخره اتفاق افتاد وبا یک صحبت،به راه راست هدایت شد

،بدون هیچ بحث و دعوایی. 



سه هفته پیش آقا اومد و گفت جمعه میخام برم کوه،شکار آهو!!! 

منم دیدم پسر خوبیه و ازم اجازه میگیره،گفتم برو.

 اوایل هفته بعدش،شب جلوی تلویزیون درازکشیده بودیم که: 

 گفت: جمعه برم شکار؟

گفتم: نه. همون یه بار بس بود.

گفت: چرا؟ 

گفتم: نمیشه که همه گردش و تفریح ها مال تو باشه و من همش بمونم تو خونه. منم نیاز دارم برم بیرون. شده یه بار تو این یه سال ببری بیرون؟

 گفت: ماشین ندارم،الانم باماشین دوستم میرم دیگه

 گفتم: خب،خودت دوس داری،من جمعه ها با ماشین رفیقام برم گردش؟ 

گفت: نه،بهت حق میدم و حرفت درسته.  



گذشت و شد جمعه.  

صبحانه خوردیم و دیدم میگه پاشو حاضر شو بریم شکار. 

خیلی تعجب کردم که همون صحبت عادیه اون روز،روش تاثیر گذاشته باشه. 

رفتیم و خیلی خوش گذشت،مدتها بود که باهم جایی نرفته بودیم. 



اینقد حرفم تاثیر گذار بود که این جمعه هم باهم رفتیم شکار. 

خداروشکر تو این دوباری که با من رفت،هیچی نتونست شکار کنه. 



تو این دو سری که رفتیم اتفاقایی میفتاد که شوهرجان رو حسابی پشیمون کرده،یه سری تو اون جا،گوشیمو گم کردم و کلی راه رفتیم تاپیداش کردیم،سری دوم هم یه جاگیر کرده بودم که نمیتونستم برم پایین. کلی عصبانی شده بود. حالم جا اومد.



 زندگی خیلی خوبه،

رابطمون خوبه

،با مادرشوهر خوبیم،

همه چی خوبه

،و وقتی همه چی خوبه،نگران میشم. 

جدیدا وقتی شوهر جان دو دقیقه دیر میکنه،دلم هری میریزه پایین،میترسم از دستش بدم. 

همش نبودنش میاد جلوی چشام و الکی میشینم گریه میکنم. 

فک کنم خوشی زده زیر دلم.