دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

مثل هر روز ساعت 8:30منتظر اومدنش بودم. 

ساعت شد 9:30نیومد. 

منم پتو رو آوردم و دراز کشیدم،مثلا من خوابم. 

کلی هم خط و نشون میکشیدم که اگه بیاد باهاش حرف نمیزنم،همون که اومد میرم تو اتاق تابفهمه ازش ناراحتم.

 و کلی حرفای دیگه که آماده کرده بودم که دلشو کباب کنم. 


ساعت شد 10:30تشریف آوردن. 


منم یه ذره نگاش کردم که مثلا خواب بودم و بیدارم کردی.  

شوهرجان گفت: امروز تنها موندی،ببخشید!!!!!!!!

 شنیدن این ببخشید با اون لحنه مهربون واقعا ازش بعید بود،منم یه گوشم مخملی شد. 

بعد پشتمو کردم بهش و رفتم زیر پتو. 

دیدم اومد و پتو رو کشید بالا و گفت: تو رو خدا قهر نکن،

باز هم عجیب بود چون قبلنا عصبانی میشد و حق رو به خودش میداد.

 این یکی گوشمم مخملی شد. 

اون همه خط و نشون کشیده بودم دود شد رفت هوا. 

برای اینکه منو بیشتر مخملی کنه گفت زنگ بزنم پیتزا بیارن خیلی هوس کردم،

شوهرمردم گل میخره،مال ما پیتزا،

چون میدونه از هرچی بگذرم از پیتزا نمیگذرم

،کلا بنده شکمم. 

تو خونه هم هرکی میخاس ازم کار بکشه وعده و وعیده شکمی بهم میداد.

 وتیر آخر رو زد و اومد نشست پیشم و جوری حرف میزد که سابقه نداشت،

مخصوصا تو این چند روز که اینقددرگیری ذهنی داشت که منو نمیدید.

 تمام فکرایی که راجه بهش کرده بودم از یادم رفت،

باز هم حالم خوبه و پرانرژی شدم.



دیروز بانو یک پستی گذاشته بود،که دقیقا برای من هم پیش اومده،

اصلا فکرشو نمیکردم،اون مرد کمرو و خشک ووبی احساسم،تا این حد نرم بشه

،یا اون مردی که زود عصبانی میشد،بتونه غرغرای منو بدون عصبانی شدن تحمل کنه

درسته هنوزم دوستت دارم و به زبون نیاورده،یا حرفای عاشقانه نزده،

اما تا این حد نرم شدن از مرد به اون سفت و سختی واقعابرام دور از انتظار بود. 

شاید بعد چندسال هم یادبگیره ابراز کنه حرفای عاشقانه رو. 

راست میگن،گر صبر کنی زغوره حلوا سازی. 

اینارو نوشتم تا یادم بمونه،یادم بمونه که چقد تو زندگیم تغییر کرده،


برای من دیشب بهترین اتفاق زندگیم بود.


من فک میکردم حوزه جای خوبیه،آدم ها میرن که با سواد بشن و اعتقاداتشون محکمتر شکل بگیره.

 اما حالا میبینم آدمهای حوزه کاری میکنن که از هر چی دین و مذهبه به کل زده بشی،
یا اینقد مغزت رو شستشو بدن که فک کنی خدایی و هرجور خواستی با دیگران رفتار کنی.
خدا گفته حجاب یعنی گردی صورتت بیرون باشه و دست ها هم از مچ دست بیرون باشه،
اما تو حوزه میگن اون حجاب نمرش 8 میشه،
از نظراینا حجاب یعنی چادرتو جوری سرکنی که کل ابروهات پوشیده بشه.
 این حجاب یعنی 20.
حتمابیشتر از خدا میدونن دیگه.


ازنظراسلام مشکی مکروهه،حتا نماز خوندن باهاش جایز نیست،
اما تو حوزه میگن،همه لباساتون باید مشکی باشه.
 توجیحه یکی از خانوم ها،راجه به روسری و مقنعه مشکی اینه:
چون ما مو وابروهامون مشکیه پس باید مشکی بپوشیم. مثلا من اگه بور باشم باید مقنعه و روسری زرد سرکنم؟


 به نظرم یک مومن واقعی باید اخلاق خوش داشته باشه،
اما تو حوزه،وقتی میخان تذکر بدن،با لحنی تذکر میدن،اون هم جلوی کلی آدم که شخصیتت رو داغون میکنن.


میگن وقتی استاد آقا میاد،فاصله بین شما و استاد نباید نزدیک باشه و ایراد داره،
باید پرده مابین شماها باشه!!!

اینها اون دنیا جواب خدارو چی میخان بدن که با بدعت هاشون اعتقادات مردم رو به بازی میگیرن؟

فک کنم اینا با داعش نسبت دارن.




  یکی از فامیلای من،به شوهرجانم کاری سپرده بود،وایشون هم انجام دادن
،اما این فامیل من،فرمودن پول رو بعدا میدم،وقتی مطمئن شدم!!!
واین به شوهرجان ما سنگین اومد.
 البته حق هم داشت،یکی نیس بگه اعتماد نداری،نکن،زور که نیس.
حالاگیرم به شوهرجان اعتماد نداری،به بابای من که داری.
بعضی فامیلا آبروی آدم رو میبرن.



یکی حامله باشه و دوتافیبروم هم داخله رحمش باشه،بچه بزرگ میشه؟میمونه؟





پ.ن:دوستایی که از لینکام پاکشون کردم چون بلاگی بودن،تو دنبال شدگان ثبتشون کردم. وازاونجایی که از شلوغی خوشم نمیاد،از اینور پاکشون کردم. همین.
خسته شدم.
دلم میخاست میرفتیم از این شهر.
 اینقد دور میشدیم که دیگه کاری به کارمون نداشتن.
 که فراموش میشدیم.
که انتظارات بیجا نداشتن.
چرا نمیفهمن شوهرجان هم یه آدمه معمولیه،خدانیس که معجزه کنه؟
چرا اینقد اذیتش میکنید آخه؟
دلم میخاد بهشون بگم بذارید زندگی کنیم،دست از سرمون بردارید.
 مابا هم دوتایی خوشیم اگه شما بذارین.
خودمون مشکلی نداریم اگه شما بذارین. 
کاش میشد رفت،
کاش فقط من بودم و تو.





من: دخترموبه پسری میدم که بچه اول نباشه،دخترمو به پسری میدم که باباش مرد زندگی باشه،پولدار باشه 
 شوهرجان: این حرفات یعنی از ازدواج با من پشیمونی؟
من: نه پشیمون نیستم اما نمیخام دخترم سختی بکشه.

بغض نذاشت بگم غصم میشه کلافگیتو میبینم.
 غصم میشه وقتی میبینم باید جور اشتباهات مردم رو بکشی.

اولا فک میکردم برادرشوهرام همون احساسی رو بهم دارن،که من بهشون دارم. اماجدیدا وقتی با یکی از برادرشوهرام روبه رو میشم خیلی اذیت میشم. هیچ حرف زشتی بهم نزده،اما وقتی باهاشم حس های خیلی بدی ازش میگیرم،احساس میکنم از من خیلی بدش میاد.و با زور داره تحملم میکنه. اصلا دوس ندارم باهاش رو به رو بشم.




روضه های مادرشوهر هم تموم شد. 5روز پشت سر هم بعد هر نهار میرفتم خونشون. اما برعکسه سالهای قبل دست به هیچی نزدم و عین خانوما نشستم. مادرشوهرمم هیچی نگفت،حتا یه اخم ساده هم نکرد. بعضی وختا کارایی میکنه که ازاینکه دوسش ندارم شرمنده میشم. 





مادرشوهر و خواهرشوهرامروز رفتن تهران،خونه برادرشوهر کوچیکه،به منم گفتن برم،اما دلم نیومد شوهرجان رو تو این اوضاع بد زندگی تنهاش بذارم. تایک هفته هم نیستن. نمیدونم پدرشوهر و برادرشوهربزرگه چی میخان بخورن طفلیا.


یروز خاله شوهرجان میگه پدرشوهر و برادرشوهرتو دعوات کن شام خونتون،شوهرمم گفت اونا که خونه نیستن نمیتونیم دعوت کنیم،یکی نیس بگه به تو چه آخه.

بعد برگشته میگه بابات خودشو بیمه نمیکنه تو بیمه کن،از کی تا حالا پسر،پدر رو بیمه میکنه؟خالش انگار رییس همس.



جمعه رفتیم نهار،یکی از دوستای شوهرجان،چقد اونجا احساس غریبی کردم.خانوماشون خیلی اهله کلاس گذاشتنن،فکر و ذکرشون بوتاکس و عمل زیبایی و لباسای مارک داره. حالا خیلیاشون وضع مالیه آنچنانی ندارن،حتا بعد سالها زندگی خونه ندارن،امااز عمل و لباسای گرون دست بر نمیدارن.




پدرشوهرم میخاد جوازش رو بفروشه،شوهرجان منم برای اینکه به غریبه ها نفروشه و پدرشوهرمغازشو از دست نده تصمیم گرفته جوازش رو بخره. قیمت جواز 40 میلیونه،نمیدونم میخاد چیکار کنه. میگه میخام وام بگیرم و بخرم،اما ما به خاطر خونه پر از قرضیم. چرا بعضی پدرها اینقد بی فکرن؟شوهرجان من باید جور پدر بی فکرشو بکشه. آخه چرا؟



خدایا خودت کمکش کن.


از وقتی دیدمش با خانومش و بعدهاهم فهمیدم بچه دارشده،همش با خودم میگفتم،این چرا باید خوشبخت بشه؟
همش به خدا میگفتم این عادلانه نیست،که بیای با زندگی یه دختر بازی کنی و بعد ولش کنی و بری خوشبخت بشی.
 منتظر بودم تا یه خبری از بدبختیش بشنوم.
 تا همین چند روز پیش که بنا به دلایلی دختر مجبور شد با شوهرسابقش تماس بگیره.
 فهمیدم که به زور بهش گفتن زن بگیره،فهمیدم که هنوز به زن سابقش فک میکنه و ناراحته.
فهمیدم از زن سابقش خواسته باهاش باشه دوباره.
اماخب دختر قبول نکرد،چون نمیخاد یک زن دیگه زندگیش از هم متلاشی بشه.
  اولش خیلی خوشحال شدم که از زندگیش رضایت نداره،امابعد دلم به حال زنی سوخت که الان باهاش زندگی میکنه.
زنی که فک میکنه ذهن و قلب شوهرش مال خودشه.
به این مرد چی میشه گفت که به خاطر یه اشتباه،به دو تا زن داره بد میکنه.
پدر شده اماکوچکترین تغییری نکرده،بزرگ نشده. 


چراوقتی یکی اشتباه میکنه و تاوان عملش رو میبینه،چندنفر دیگه هم درگیرش میشن؟
گناه اون زن و بچه چیه؟
اونا کجای این ماجران؟
اونا که باعث بدبختی اون دختر نبودن؟پس چرا؟