دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوستم اقدام کرده و بچه دار نمیشه.
حالش اصلا خوب نیس.
دیگه اون دختر خندون و شاد سابق نیس.
دیگه اون زندگیه رمانتیکش رو نداره.
فقط میشینه و غصه میخوره.
 امروز دعواش کردم.
 بهش گفتم بچه اونقد ارزش نداره که به خاطرش زندگیتو تلخ میکنی.
تو زندگی مهم ترین چیز باید شوهر باشه،حالا بچه بود یا نبود خیلی هم مهم نیس.
ما ازدواج میکنیم که یه همدم داشته باشیم،ما برای بچه دار شدن که نیست،ازدواج میکنیم.
 بچه مال مردمه،چندسال بعد هم دختریاپسر ازدواج میکنن و میرن سر زندگیشون و باز تو میمونی و شوهرت.
آدم درکنار شوهرشه که به آرامش میرسه،اگه شوهر نباشه،به جاش ده تا هم بچه داشته باشی آرامش نداری.
 میدونم بچه نداشتن خیلی سخته،آرزوی هر دختری مادرشدنه،اما وقتی نمیشه،نبایدد که زندگی رو به کام خودمونو شوهرمون تلخ کنیم.
 قول داد که شب که شوهرش اومد بشه همون خانومه رمانتیک قبلی.
همون خانومی که من ازش خیلی چیزا یاد گرفتم.
امیدوارم بتونه.
میدونم هرچقدم از معایب بچه داری بگم،هرچقدم بخام با حرفام آرومش کنم نمیشه.
وقتی آدم رو از چیزی محروم میکنن بیشتر حریص میشه واسه داشتنش.
شرایط زندگیه منو دوستم شبیه همه،دوتامونم بیشتر روز رو تنهاییم،اما من جای خالیه بچه رو احساس نمیکنم و حتا از نبودش لذت میبرم.
اما دوستم دنباله یه هم صحبته،کسی که زمان تنهاییش رو با اون پرکنه و خونش پر صدا باشه.
امیدوارم به زودی خداقسمتش کنه.
  خدایا به همه چشم انتظارا قسمت کن. 

کاش میتونستم براش کاری بکنم،از دیشب حالم خوب نیس. حتا یه لحظه از جلوی چشام دور نمیشه.
باز محرم میاد و باز من باید هر روز حرص بخورم.
مادرشوهرمن 5روز بعضی وقتا هم بیشتر،روضه داره.
کلی هم مهمون واسش میاد.
 و اینجانب هم به عنوان آبدارچی اونجا انجام وظیفه میکنم.
و خانوم و دخترشون لم میدن چون اگه کار کنن خسته میشن.
 به مادرشوهرمیگم یه خانومی رو بیارین،کارهارو انجام بده.
 میگه نه خواهرزادم پارسال دعوام کرد که چرا آوردی.
خواهرزادمو و فلانی کارهارو میکنن. حالافلانی مریضه و نمیتونه.
منم گفتم پس من هیچ کاری نمیکنم.
 گفتم دیگه خواهرشوهربچه نیست که بره بشینه تو اتاق پیش دوستاش،اینم باید از امسال کارکنه. قیافش دیدنی بود اون لحظه.
 انگار عروس گرفتن که کارهای اونارو انجام بده.


 یادمه تازه که نامزد کرده بودیم،دوستاش برگشتن به مادرشوهرم گفتن،دیگه عروس آوردی و کارهاتو انجام میده.
من نمیدونم یه سری آدمها کی میخان بفهمن عروس خدمتکار نیست.
عروس هم تو خونش دست به سیاه و سفید نمیزده،چه برسه خونه مادرشوهر.
عصبانیم شدید.




 اونروزمادرشوهرم خودشو زد به بیخبری و گفت: میخاستین برین مشهد؟چرانشد؟
منم گفتم ماشین جورنشد،من ازقبل به شوهرجان گفته بودم تا قطعی نشده نگه،اماخب شنبه به شما زنگ زده بود و گفته بود.
 ضایع شد.
فک میکنه شوهرجان دور از چشم من اینکارارو میکنه.



 مادرشوهرداشت پشت سریه عده حرف میزد که چرا وقتی پول ندارن یه کارایی میکنن،خب ندارن انجام ندن.
منم گفتم خیلیا اینجوری هستن،میبینی پول ندارن بچشونو میفرستن دانشگاه آزاد.
آخه قراره خواهرشوهر تو دانشگاه غیرانتفاعی درس بخونه.
دیگه هیچی نگفت. 




مادرشوهرم معتقده هرکی نره دانشگاه نمیتونه بچشو تربیت کنه،من موندم مگه تو دانشگاه بچه داری یاد میدن؟
خانوم معتقدن زن درس بخونه و کار کنه تا کهنه بچه نشوره.
مگه میشه؟رییس جمهور هم باشی وظیفه مادری و شوهرداریت سرجاشه.



چقدغیبت کردم. اماباز آروم نشدم. فقط سر دردم شدیدتر شد
یه چندماهی بود که منتظربودم تا یکی از مشهد،ماشین بخره و مابتونیم بریم مشهد.
تو کوهسنگی یه بستنی فروشی هست،که بستنی قیفی داره به چه بزرگی.
ماهم یه مدت بود بدجوری هوس کرده بودیم.
اونروزم داشتم به دوستم تعریفشو میکردم. 

جمعه شوهرجان اومد و گفت همین بستنی فروشه،بازهم از اینجا ماشین خریده،و قراره بریم بهش تحویل بدیم.
خیلی خوشحال شدم که بالاخره به آرزوم رسیدم.
البته بعدش تردید داشتم،چون بعدش قراره با اتوبوس برگردیم.
اماخب چون بدون شوهرجان نمیتونم بمونم منم باهاش میرم. 
موقع رفتن با ماشین شاسی بلند میریم و خوش میگذره.با اینکه از اینجا تامشهد کلی راهه.
  حیف فقط سفرمون یه روزست و تحویل میدیم و برمیگردیم.




  یه دلشوره عجیبی دارم،احساس میکنم موقع برگشت میخاییم تصادف کنیم،اکه نیومدم حلال کنید دیگه.



ناراحت نوشت: کنسل شد سفرمون

 البته خوب شد نشد،چون مادرشوهر فرمودن منو هم ببرین،وقرار بود شوهرجان ببره. میدونم اگه میشد حتما دعوامون میشد.
 ممنونم خدا.

من از بچگی یه آدمی بودم که خیلی برای کارایی که دقت و حوصله میخاست مشتاق بودم

،یه آدمی بودم که دلم میخاست یکی بود تا من بهش محبت میکردم و بهش میرسیدم. 

اونوختا که مجرد بودم نسبت به خواهرم اینجوری بودم،

چون خیلی حوصله هیچی چیز رو نداشت من براش انجام میدادم. 

وقتی که میخوند واسه کنکور،

یاوقته امتحاناتش براش میوه پوست میکندم و تزیینش هم میکردم و میبردم تا بخوره. 

یا کارهاش رو که وقت نداشت براش انجام میدادم.  

الانم که متاهل شدم این کار هارو برای شوهرجان انجام میدم.  

نمیدونم اینکارایی که میکنم درسته یانه؟ 

نمیدونم بعد براش عادی میشه و فک میکنه وظیفمه؟ 

موقع نهار،قبله اینکه بیاد،همه چی آمادست،میاد و نهار میخوره و میخوابه.

 تاوقتی هم هست من کاری نمیکنم و میشینم پیشش.  

شب ها که از سرکار میاد،چون شام نمیخوریم،میوه هارو از قبل آماده میکنم. 

ایشونم دراز میکشن و من براش پوست میکنم و خرد میکنم و میدم میخوره.

 صبحا،وقتی کفش کتونی میپوشه،کفشاشو میپوشونم و مرتبش میکنم و میفرستم میره سرکارش. 

و خیلی کارهای دیگه.

 هرکاری میکنم نکنم نمیشه.

 تا اینجا که،هرکاری میکنم رو میبینه،و قدردانش هست،یعنی تا آخر اینجوری میمونه؟

چهارشنبه:

چه کیفی داره وقتی برای اولین بار یه فسنجون بدمزه درست میکنی،اماشوهرجانت میخوره و چیزی نمیگه.

چه کیفی داره وقتی حالت گرفتست و فوری شوهرجانت میفهمه و با اینکه وقت نداره و باید بره،اصرارمیکنه که بگی بهش. 

چه کیفی داره وقتی از مامانش گلایه میکنی،دعوات نمیکنه و میگه: قبول دارم اون رفتار مادرم اشتباهه،خیلی وقتا موافق کارای مامانم نیستم. 




پنجشنبه:

چه کیفی داره وقتی میبینی شوهرت به خاطر تو،صبح عید نمیره خونشون تا تو کارات عقب نمونه درحالی که هرسال عیدقربان ازصب باید بریم خونشون.

 چه کیفی داره وقتی میبینی که شوهرت،هم مادرش رو راضی نگه میداره هم زنش رو. 

پنجشنبه عیدی بردیم برای نامزد پسرعموم،جالبه که پسرعموم خونه مامانش نبود و خونه پدرخانومش بود،و هم اونجاهم رفته بود دوش گرفته بود،بعد تشریف آورده بود خونه مامانش.
چقد ناراحت شدیم هممون.
مخصوصا دلم واسه زن عموم سوخت.
پسرعموم از وقتی زن گرفته،خانوادش رو فراموش کرده.
مطیع و برده خانواده زنش شده.
وتا دلش میخاد عموم رو تیغ میزنه.
 ازاینجور پسرا خوشم نمیاد.




 جمعه :

خانواده هامونو مهمون کردیم،آخه برادرشوهرم اومده بود،منم خیلی دوسش دارم مثل برادرم میمونه. بهم میگه چون داداش نداری،میشم دایی بچت.
خیلی خوش گذشت.
خیلی خوبه که از لحاظ خانوادگی مثل همیم و دور هم خوش میگذره.
این مهمونی خیلی برام زحمت نداشت،برنجش رو که برای اولین بار تو پلوپز درست کردم،اون یکی رو هم که شوهرجان زحمتش رو کشید.
یه سالاد هم درست کردم. همین.
راحت و بی درد سر.




امروز شوهرجان میگه قراره عید باهمکارا بریم کربلا،اونم با چی؟وحشتناکترین وسیله نقلیه: هواپیما. اسمش که میاد من اشکم درمیاد،چه برسه به اینکه بخام سوارش بشم.
اولین بار که سوار هواپیماشدم،کم مونده بود بگم همون وسط آسمون نگه داره من پیاده بشم.
 اگه رنگ و روی منو میدید یکی فک میکرد تازه از قبر پاشدم ازبس رنگم پریده بود.
باید بشینم دعاکنم پشیمون بشن.