دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

این پستم پرید

 

امروز خوب نبود. 

میخاستم با بقیه روزام متفاوت باشه امانبود.

 مثل همیشه تو خونه بودیم. 

الانم که نیست. 

ساعت 4 هم میریم سرخاک چون میخان پدر دوستش روخاک کنن. 

اصلا مجلس عزا رو دوست ندارم امامجبورم.

بعد هم که میریم خونه مامانش و مامانم.  

شب هم میره شام غریبان و من میمونم و تنهایی. 

دلم میخاد گریه کنم امانمیتونم.

 یه بغض هم تو گلومه باچاشنی عصبانیت

بالاخره نتمون وصل شد و اومدم،چقد دلم تنگ شده بود،به همه هم سر زدم.  



1:جمعه سالگرد ازدواجمونه،زندگیمون وارد سه سالگیش میشه. 

دو سال تموم شد باتمام خوبی ها و بدیهاش. 

اونوختایی که سنم کم بود،فک میکردم زن و شوهرا چی جوری چندین سال زندگی میکنن اماازهم خسته نمیشن،الان میبینم خستگی نداره که هیچ،خیلی هم لذت بخشه.

 امیدوارم من هم به سی سال برسم. 




2:یه جمعه ای آقایون جمع شده بودن توپارکینگ ساختمون و راجه به خونه بحث میکردن،که بعدش خانومها هم بهشون اضافه میشه و بحث حسابی بالامیگیره. 

منم چون نرفته بودم در رو باز گذاشتم و گوش دادم. 

بعد که شوهرجان اومدگفت خانومای همسایه پرسیدن خانومت نمیاد؟

ایشون هم گفتن خانومه من اینجور جاها نمیاد. 

شوهرجان میگفت یکی از زنها خیلی بد بوده،ازاونایی که شوهراشون مثل موش میمونن جلوشون. 

به شوهرجان میگم باید برم ازاون خانوما یادبگیرم. 

ایشون هم گفت: تو از همه اون ها بهتری.

ااین جمله رو باکلی احساس و بایه نگاه قشنگی گفت که هروقت یادم میفته تپش قلبم میره بالا. 

آخه عادت به تعریف کردن نداره. منم که بی جنبه. 




3:چرایه عده فک میکنن هرخانومی که چادر سرمیکنه و حجاب داره،بی پول و بیچارست؟

یعنی همه اینایی که آرایش میکنن و موهاشونو میزارن بیرون و تیپای آنچنانی دارن،همشون پولدارن؟همشون باکلاسن؟ 

من قبلاچادری نبودم،به خاطرشوهرجانم چادر سر کردم،حالامیبینم آدمها چی جوری فک میکنن و چقد هم که بد فکر میکنن.  


4:مادرشوهرم اونروز کلی سبزی گرفته بود و پاک کرده بود،داده بود خردش کرده بودن و پخته بود و بسته بندی کرده بود و سهم منو هم داد.
 گفت دیگه ازمامانت چیزی نخاه،کمرش درد میکنه نمیتونه انجام بده.
گفت به مامانت بگو اگه لازم داره بهش بدم.
  اونروز کلی لوبیاگرفته بوده،خردش کرده بوده و باگوجه پخته و فریزکرده و بهم داده.
 من چرا ازش کینه دارم؟چرا هرخوبی میکنه نمیتونم ببخشمش؟



حالا همه ایناچه ربطایی به هم داشتن رو نمیدونم.

سرماخورده بودم و طبق معمول با سرفه های شدید.

منم که تحملم واسه درد خیلی کم شده.یه قاشق شربت سرفه خوردم اماخوب نشد.

منم دیدم خوب نمیشه نصفه شربت سرفه با یه دونه قرص کدئین خوردم.

بعد یه ساعت احساس کردم چشمام یه جا نمیمونن و سرم سنگین شد وتپش قلبم شدید شد.

خاستم بلند بشم تلوتلو میخوردم.

لباسای مرتب پوشیدم و با مکافاتی خودمو رسوندم رو تخت، دیگه نمیتونستم تکون بخورم.

چشامو که میبستم به جای اینکه سیاهی ببینم نور بود،احساس میکردم مغزم خالی شده.

خودمو واسه مردن آماده کرده بودم.

خانوادمو و شوهرجان رو تصور میکردم که بیان و منو تو این حالت ببینن،چه حالی میشدن؟چه قد غصه میخوردن. 

اونوخت کسی نبود این وبلاگ رو بنویسه،کسی هم خبردار نمیشد که من مردم.

  چه قد مردن راحت بود. 




چه روزایی سپری شد تو این مدت و چه قد حرف واسه گفتن داشتم امانشد بنویسمشون. 

الان هم دلم پر از غرغرای فراوونه امامجالی واسه نوشتن نیست. 

کسی میدونه چطور میشه کینه رو گذاشت کنار؟

 دلم واسه نوشتنای بیخودم تنگ شده اما شرایطش نیست.

هنوز خط تلفن نداریم.

الانم خونه مامانم هستیم و نمیشه خیلی نوشت.

دلم خیلی خیلی گرفته.