دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

امروز داشتم به کارایی که شوهرجان برام کرده فک میکردم،تو بیشتر زمینه ها برام کم نذاشته،این باعث شد برای چندلحظه حالم خوب بشه. امابعد شیطان وجودم بهم گفت اینا خوبی نبوده و وظیفه یک مرد همینه که احتیاجات زنش رو رفع کنه. حالا بین فرشته و شیطان وجودم گیر کردم. 




این چند روز بی وبگردی برام سخت گذشت،حسابی معتاد شدم،الان هم با سیمکارتم اومدم و سرعتش در حد یه لاک پشته پیره.



 خونمون رو به سختی چیدم و مرتب کردم. مادرشوهرم شاکی بود که چرا بهشون نگفتیم و شاید یه بلایی سرپسرش میومد.
بهش گفتم پسرتون بچه نیست دیگه،باید از پس کاراش بربیاد،گفتم خیلی لوسش کردین.
 مادرشوهرم میگه به مانگفتین بیاییم کمک چون نمیخایید ماهم از شما کمک بخاییم. گفتم اگه شما کمک هم بخایین من کمک نمیکنم چون حالشو ندارم.
ودیروز هم کلی از پسرش بدگفتم.  با حال خوب اینارو به هم میگفتیم،مادرشوهرم جنبش خیلی بالاست. 




هفته بعد مادرشوهرم میره تهران پیش برادرشوهرم،قراره دخترخاله ها و خاله شوهرجان هم برن و باهم زنانه برن گردش،نمیدونم برم یانه؟
هم دلم میخاد برم و از شوهرجان دور باشم،هم دلم نمیاد بدون شوهرجان برم خوشگذرانی.
خودمم نمیدونم چی میخام. 



به شوهرجان میگم خدا هیچی هم که بهت نداده باشه یه خانومه گل بهت داده.


شوهرجان به فکرتغییرشغل افتاده،چون هیچ درآمدی نداره فعلا. خوب میشه یه مغازه بزنه دوتایی کارکنیم،امامیدونم قبول نمیکنه.

بعضی روزا کم میارم و باز غرغرو میشم. کمبودهایی که دارم تو زندگی دونه دونه ظاهرمیشن و من میمونم وچشمایی که آبکی میشن.

 امروز ظهر شوهرجان حالمو دید و سعی کرد حالمو خوب کنه،کاری کرد که کلی خندیدم اما باچشمایی که پرمیشدن و مواظب بودم که نریزن.

 من خیلی چیزامیخاستم،امانشدن،سعی کردم بافک کردن به قشنگیای زندگیم اونارو بپوشونم،امانمیشه،بعضی وقتا از توانم خارجه.

دلم خیلی چیزا میخاد.

 امروز به همه حسودیم شد،دختر بدی شدم.

شوهرجان خوبی دارم،خیلی وقته کارایی میکنه که انتظارشو ندارم.
یه روز صب یه مزاحمی زنگ زد و میخواست باهام حرف بزنه،منم جواب ندادم و رفت پی کارش.  دیشب دوباره زنگ زد،منم فک کردم مدیره ساختمونه،چون صداش خیلی شبیه اونه.
  جالبه اولش پرسید آقاتون هستن؟منم گفتم نه.
گفت من حمیدرضام. که فهمیدم جنابه مزاحمه.
 منم جواب ندادم و بعدش هی زنگ زد حتاوقتی میرفت رو پیغامگیر بازم حرف میزد.
تا اینکه شوهرجان اومدن و یه فحش آبدار نثارش کرد،منم فک میکردم دیگه عمرا زنگ بزنه .
امروز ساعت 2:30ظهر بازم زنگ زد و شوهرجان برمیداشت و حرف نمیزد.
 دوباره ساعت 7 زنگ زد،میگه بیا تلفنی با هم دوست باشیم.
خدارو شکر از این خونه میریم و از دستش راحت میشیم.
 فقط نگرانیم اینه یه وقت یه آشنایی اینجارو کرایه کنه و اونم زنگ بزنه و فک کنن من خرده شیشه دارم.
جدیدا مزاحم ها چقد پررو شدن،انگار نه انگار طرف مقابل متاهله.






  من قبلنا یه اخلاقی داشتم و دارم که هراتفاقی میفته و هرکاری میکنیم به خانوادم میگفتم،الان میبینم کارم اصلا درست نبوده و فقط نگرانشون میکردم و یه جور دیگه برداشت میکردن.
تصمیم گرفتم فقط خودمو شوهرجان بدونیم و بس. 





اامروز بعد مدتها پول تو حساب من اومد و میخام فقط خرید کنم،دلم لک زده واسه خرید کردن. پول داشتن چقد خوبه.






  جدیدا ازاینکه خونه خریدیم و پول داریم خجالت میکشم. ازاینکه سالمم و خانواده خوبی دارم خجالت میکشم. ازاینکه یه عده اصلا اوضاع خوبی ندارن خجالت میکشم. چرا اینجوریه؟چرا یکی هرچی مریضیه خدابهش میده،اماپول درمان بهش نمیده،شوهرخوب بهش نمیده؟غصه کدومو بخوره؟




 خانواده خودم و خانواده شوهرجان برای خونمون هر کدوم یه فرش 12 متری هدیه خریدن،نهایت لطفشون رو رسوندن.
بابای من قبلنا این اندازه خوب نبود،امابعدیه ماجرایی به کل از این رو به اون رو شد.قبلناخوب بود،الان خیلی خوبتر شده،اما کاش اون اتفاق نمیفتاد.
اونروز رفتیم تا خونه رو یه کم بچینیم،بعضی جاها یه کم لک داشتن به شوهرجان پیشنهاد دادم جرم گیر بریزیم تاپاک بشه. ایشون هم رفت و با دوتا شوینده برگشت که فک کنم جوهرنمک بود.  کل آشپزخونه و هال و دستشویی و حموم رو ریختیم. بعدش یه گازی از خودش میریخت بیرون که من دیگه نمیتونستم نفس بکشم،احساس میکردم الانه که بمیرم،اماخب به خیر گذشت. آخه من فداکاری کرده بودم و روسری رو داده بودم به شوهرجان تا جلوی دماغ و دهنشو بگیره،خودمم الکی یه دستمال بستم تاشوهرم عذاب وجدان نگیره. خیلی بد بود. آخرش فک کنم سالم پا تو خونه نذاریم. 






 یه دوستی دارم که شوهرش خیلی آدم جالبیه،خیلی راحت تو خواب حرف میزنه،هر سوالی هم بپرسی جواب میده و وقتی صبح از خواب پامیشه هیچی یادش نمیاد. دوستم میگفت وقتایی که ازش ناراحتم شب که میخابه بهش میگم و اونم جواب میده،میگفت صبح که از خواب پامیشم دیگه آروم میشم و دعوامونم نمیشه. کاش شوهرجان منم اینجوری بود،لااقل شبامیشستم باهاش دردودل میکردم یا ازش حرف میکشیدم.






 اونروز رفته بودیم یه مهمونی،که توش دو تا دختربودن که نامزد کرده بودن،همشون کلی آرایش،با کلی طلا که به خودشون آویزون کرده بودن،بالباسای زنانه. وقتی منو دیدن خیلی تعجب کردن،میگفتن بامجردیت هیچ فرقی نکردی،هیچ آرایشی نکرده بودم و هیچ طلایی هم استفاده نکرده بودم. نمیدونم من کار درستی میکنم که عوض نشدم،یا اونا کار درستی میکنن که نسبت به شرایطی که دارن تغییر کردن

اونروز شوهرجان فرمودن یه کسی رو بگیم تابیاد بهت کمک کنه تا تنهایی کارنکنی،امامن قبول نکردم و نزدیک 12 ساعت فقط کار کرده بودم،جوری خسته بودم که قدم از قدم نمیتونستم بر دارم. 

چقد تنهایی سخته،مامانم که کمرش مشکل داره نمیتونه،خواهرم که اصلا انرژی نداره،خواهرشوهرمم که خب فوتش کنی میفته،مادرشوهرمم که چندسال پیش از طبقه سوم پاساژ نیمه کاره افتاده پایین و دستش دچارمشکل شده.ملاحظه اینارو کردم و نذاشتم بیان. 






من یه مشکلی که دارم اینه تو یه جمع خودمو گم میکنم و به کل فراموش میکنم چی بودم.مثلامیریم خونه یکی برای شام،غذاو میوه رو به سختی میخورم اونم درحد یکی دو قاشق،حتا خونمون هم مهمون بیاد همینجورم.

یا اگه کسی بخاد تو کارام کمکم کنه فقط دورخودم میچرخم و نمیدونم باید چیکار کنم. 

یا وقتی که من قراربودنامزد کنم و بعد نامزدیم من اصلا نمیتونستم غذابخورم،اونقد لاغر شده بودم که کسی باورش نمیشد من همون دخترم. خودمم نمیدونم چرا!!! 






ااز اونجایی که قرار بود مادرشوهرم اینا 25میلیون بریزن بانک تاخونشون فروش نره،مادرشوهرم به هر دری زد وبه همه رو انداخت و پول رو جور کرد،اونروز پدرشوهرم عوض اینکه ازش تشکر کنه،دعواش کرده که میذاشتی خونه رو میفروختن،به جای اینکه خودش پول رو جور کنه.

 این پدرشوهرمن شغلش جوریه که درآمدش خوبه،اماهیچوقت خرج نمیکنه،وقتی بدونه کسی پول لازم داره،یه مدتی باهمه قهرمیکنه تاکسی باهاش کاری نداشته باشه،

میدونست ما لنگ 3میلیون هستیم امااصلا به روی خودش نیاورد.  

دیروز به مادرشوهرم میگم من اگه جای شمابودم خیلی وقت پیشا ازش طلاق میگرفتم. 

مرد هم اینقد… .

 دلم برای مادرشوهرم میسوزه،تمام مشکلات زندگی رو دوششه،به خاطر بچه هاش همه کار میکنه. واقعا مرد بودن به ریش و سیبیل نیست.

مادرشوهرم واقعا یه مرد به تمام معناست. 



 فدای بابام بشم که به خاطر ما زنگ زده به عمو بزرگم و بعد 21 سال ارث پدرش رو از عموم خواسته تا به ماکمک کنه.




هیشکدوم به هم ربط نداشتن میدونم.

دیروز رفته بودیم خونه جدیدمون رو تمیز کنیم،که مادرشوهرمحترم تماس میگیرن و اصرار میکنن که بیایین منم ببرین که بهتون کمک کنم،شوهرجان هم گفتن نه. 

چون من گفته بودم مامانت نیاد،با اون سابقه ای که داره،بهتره کار نکنه.

بعدچندساعت دیدیم تشریف آوردن و رفتن سروقت کمد که ماتازه قفسه بندیش کردیم تا خانوم تمیزش کنه،بعدچندلحظه صدای شکستن و افتادن اومد،بله خانوم رفتن رو قفسه ها و قفسه هام شکست و ایشونم خوردن زمین.  

کاردمیزدی خونم درنمیومد،دلم میخاست مادر و پسر رو همون جا خفه کنم.

هرچی ذوق داشتم همش به خاطر محبت بی جای مامانش به باد رفت.

  فک میکنه محبت یعنی این که بیای هی کار کتی و بعدش یه بلایی سرخودت بیاری و هی خودتو پیش این و اون شیرین کنی.

به شوهرم گفتم دیگه حق نداری بهش بگی که کی میریم و چیکار میکنیم. امیدوارم درس عبرتی شده باشه براش.  

اونقد عصبانیم که حد نداره دوباره قراره بیان و قفسه درست کنن و دوباره همون گردو خاک.

چی جوری میخاییم تمیز کنیم.

 الانم دستم رو بستم اینقد که دیروز کار کرده بودم درد میکنه شدید. 

حالا با این دست گل مادرشوهر کارمون بیشتر شد. اه اه اه

 مادرشوهرم خیلی بی ملاحظست،رعایت هیچیرو نمیکنه،هروقت کارکنه یه بلایی سرخودش میاره و دیگران رو دچار زحمت میکنه،فک میکنه کار خوبی میکنه وبا افتخار همه جامیگه.  

چقد غیبت کردم. بسه دیگه. 

فقط خیلییییییییی عصبانیم