دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

پنج شنبه تولد شوهرجانم میباشد. دیروز رفتم براش یه شلوار خریدیم و خواهرمم براش یه پیراهن خرید.

 ازاونجایی که خواهرم میدونه من خیلی دهن لقم و فوری میبرم میذارم کف دست شوهرجان،کلی اصرار کرد که تا پنجشنبه بهش نشون ندم،منم قبول کردم اما خیلی سخته حرف نگهداشتن برای آدم دهن لقی مثل من.  

نمیدونم روز تولدش چیکار کنم؟ اول تصمیم گرفتم بریم رستوران مورد علاقش و غذای مورد علاقشو بخوریم،بعد تصمیم گرفتم برم از همون رستوران غذارو بگیرم و تو خونه میل نماییم. 

خیلی دلم میخاست خانواده هارو هم دعوت کنم اما میدونم اگه این کار رو بکنم شوهرجان منو زنده نمیذاره. کاش میتونستم یه کار خاص انجام بدم براش.  




یه ذره غیبت: 

ازدست این خانواده پسرا،مادرشوهرمن سه تا پسر داره،اما فقط همین پسرش زن گرفته،و فقط مادرشوهرم برای همین پسرش کادوی تولد میخره،دوتا پسرای دیگش حتاتبریک تولد از مامانشون نمیشنون. 

فک کنم باید زن بگیرن تا مهم بشن واسه مامانشون





 من اولین باری که وارد این خانواده شدم،فک میکردم برادرها و خواهر باهم قهرن،چون حتا یه کلمه هم باهم حرف نمیزنن،بااینکه یه برادرشوهرم تهران زندگی میکنه و خیلی دیر میاد اینجا،امایکبارنشده به هم دیگه زنگ بزنن،

یا وقتایی که ازتهران میاد،حتا نمیرن ببیننش،وقتی هم همو میبینن حتا سلام هم نمیدن. من بیشتر ذوق میکنم و حرف میزنم باهاش. 

مگه میشه اعضای یه خانواده از هم خجالت بکشن؟اینا اینجورین.

 اولا برام خیلی سخت بود،مااز هرلحاظ باهم خیلی فرق داریم.

 تو این خانواده پدر معنی نداره،همه چی رو مادرشوهر میچرخه.

 اگه مادرشوهرم نباشه،شوهرم خونشون نمیره،انگاری که بقیه اعضای خانواده آدم نیستن. 

به نظرم مادرشوهرم مقصره که به بچه هاش یاد نداده.

شب خواب میدیدم بهم گفتن سرطان دارم،حتا اگه عمل هم بکنم خوب نمیشم و قرار بودبمیرم.

  تو خواب کلی گریه کردم و داد میزدم که من نمیخام بمیرم،من دوست دارم کلی عمر کنم. شوهرجانم هم خیلی ناراحت بود و گریه میکرد،وقتی میدیدمش بیشتر گریه میکردم که دیگه نمیبینمش.

خیلی حس بدی بود. وقتی بیدار شدم و دیدم خوابه انگارکه دنیارو بهم دادن.آخه خوابم خیلی واقعی بود. 

اگه یه روزی بیان و بگن فقط یه ماه زنده ای،من همون لحظش از غصه میمیرم.

اصلا مردن رو دوست ندارم. همیشه میگم دلم میخاد عمر نوح داشته باشم.

  هنوزم درگیره خوابمم.  

میشه کاری کرد که نمرد؟



من اینقد درگیرم با این مرگ،که بعضی روزا میشینم فک میکنم یه جایی رو درست کنم که هیچی بهش اثر نکنه و من در امنیت کامل باشم،اماخب هیچ جوره نمیشه،عزرائیل همه جوره نفوذ میکنه دیگه.

نمیدونم فیلم مسیر سبز رو دیدین که یه مرد سیاه پوست کاری کرد که یه آقایی نمیمرد،دلم میخاست واقعا میشد.



  ماه رمضان هم موند یه روز.

من خوشبختم چون:

چهارستون بدنم سالمه

میبینم

میشنوم

راه میرم

غذای خوب میخورم

لباسای خوب میپوشم

میخندم

گریه میکنم 




من خوشبختم چون:

یه پدری دارم وقتی چیزی میخره که مورد علاقه منم هست،برای منم میخره

یه پدری دارم که منو تو بیمارستان دید،بغض کرد و دست مردونشو گذاشت رو پیشونیم و بهم لبخندی زد که همه دردام یادم رفت

یه پدری دارم وقتی برای بار اول بدون من رفته بودن مسافرت،نتونست تحمل کنه و زودی برگشته بودن. 




من خوشبختم چون:

مادری دارم که همه زحمتهای زندگیم رو به عهده میگیره

مادری دارم که با اینکه کمرش مشکل داره اماکلی سبزی میخره و برام پاک میکنه و برام میاره. کل سبزی خوردنی های ماه رمضانم رو مامانم داده. 

مادری دارم که هر روز بهم زنگ میزنه و حالمو میپرسه

مادری دارم باکوچکترین سرماخوردگیم نگاهش پر ازنگرانی میشه




 من خوشبختم چون: 

خواهری دارم که هم پدرمه هم مادرم 

خواهری دارم که ایقد بهم محبت داره که تبدیل شدم به یه دختر لوس 

خواهری دارم که هروقت ناراحتم سنگ صبورم میشه 

خواهری دارم که هر وقت بی پول بشم بهم پول میده بدون اینکه پس بگیره. 

خواهرم فقط سه سال ازمن بزرگتره امااحساس مسئولیت زیادی نسبت بهم داره




 من خوشبختم چون: 

شوهرجانی دارم که خیلی دلش کوچیکه،مثل بچه ها

شوهرجانی دارم که طاقت مریضی منو نداره  

شوهرجانی دارم برای رفاه و آسایش من خیلی زحمت میکشه

 شوهرجانی دارم که نمیذاره احساس کمبود عاطفی داشته باشم

 شوهرجانی دارم که دوسم داره و دوسش دارم 



من خوشبختم چون: 

مادرشوهری دارم خیلی هوامو داره

 مادرشوهری دارم بابدقلقیهام کنار میاد


 مادرشوهری دارم که مثل مادرم بهم محبت میکنه 



من خوشبختم چون :

پدرشوهری دارم که خیلی دوسم داره 

پدرشوهری دارم که میدونه بستنی دوست دارم و همیشه تویخچالشون هست 




من خوشبختم چون: 

دوتا برادرشوهر دارم که خیلی خوب و مهربونن.

  برادرشوهرایی دارم که همیشه بهم احترام میذارن

 برادرشوهرایی دارم که وقتی حرف میزنم باعلاقه به حرفام گوش میدن




 من خوشبختم چون: 

خواهرشوهری دارم که منو با این دماغ درازم دوسم داره 

خواهرشوهری دارم که منو محرم رازش میدونه و حرفای منو به دل نمیگیره




من خیلی خوشبختم. خدایا هزاران بار شکرت.  خدایا بعضی وقتا که ازت ناراحتم و حرفایی میزنم به دل نگیر،میدونم باهمه بدیهام بازم دوسم داری. خدایا همیشه دوسم داشته باش،به حال خودم رهام نکن.


یه مدتیه رابطمون خیلی خوبه،مثل کره و مربا میمونیم. حالا کی کارد و پنیر بشیم معلوم نیست.  شوهرجانم جدیدا خیلی مهربون شده و ماهم کلی ذوق میکنیم. 



امروز شوهرجانم یه کم دیر اومد،منم به شوخی باهاش قهر کردم،درکمال تعجب دیدم شوهرجانم ناز بنده رو کشید،کاری که هیچوقت نمیکنه و مخالف رفتارای بچه گانه اینجانب میباشه.ته دلم یه ذوقی کردم که حد نداشت،بی جنبم دیگه. 




امشب مادرشوهرم روضه داره،دیروز شوهرجانم میگفت برای افطار هم بریم،امامن گفتم بمونه واسه بعد افطار،من اینجوری خسته میشم،ایشون هم به راحتی قبول کرد،قبلنا دعوامون میشدسر رفتن به خونه مادرشوهرم. 



انروز میگفت شاید مردادماه هم تو این خونه موندیم و نرفتیم خونه خودمون،گفتم سخته با پیک نیک غذا درست کردن،فرمودن میریم خونه مامانامون. منم باترس فراوان گفتم که من دوست ندارم،اگه بریم مجبورم هی ظرف بشورم،اماخونه خودمون فقط دوتا دونه ظرف کثیف میشه. الانم که یه روز تو هفته میریم و ظرف نمیشورم به خاطر اینه که خودمو مهمون فرض میکنم. برخلاف انتظارم عصبانی نشد و خندید و کلی مسخرم کردبه خاطر تنبلیم.  



جدیدا خیلی مشکوک هم شده،وقتی راجه به خونه میپرسم ازش،منو میپیچونه،امروز هم میگه یه جایی واسه پسرمون درست کرده،معلوم نیست چه بلایی سر خونه میاره. منو هم نمیبره،میدونه دارم از فضولی جون میدما.



  یه خبری میخوندم نوشته بودن یه زن و شوهری بعد 75سال زندگیه مشترک،دست تو دست هم باهم مردن،بچه هاشون گفتن،دلشون میخاسته باهم بمیرن. خوش به حالشون. یعنی ماهم میتونیم مثل اینا بشیم؟ 



به نظرتون کسی که برای بار دهم تو آموزش رانندگی قبول شده،امیدی به راننده شدنش هست؟  



فقط 7 روز دیگر باقیست

شوهرجان امروز ساعت 3 صب رفت اصفهان،ساعت 12 شب برمیگرده.  منم خیلی دلم براش تنگ شده.  صب کم مونده بود اشکم بریزه،بازور جلوشونو گرفتم.
 وقتی شوهرجان نیست زندگیه منم متوقف میشه. ازصب هیچ کاری نکردم،فقط درازکشیده بودم وتکون نمیخوردم.


دلم شوهرجانم رامیخاد.  



وقتی این همه تلاش شوهرجان رو برای رفاه خودمون میبینم،علاقم بهش دوچندان میشه. تو این گرما،مسافت طولانی،حاضر شده بره اصفهان. رفتنی با ماشین رفته و برگشتش هم با اتوبوسه.
الهی بمیرم الان کلی خسته شده،اما میدونم وقتی برسه مثل همیشه با روی خندان میاد خونه به همراه یه بسته گز،که من بسیار دوست میدارم. 


ظهربهش اس دادم: مخلص شوهرگلم هستم.  ایشون هم جواب دادن: اوووو
 نهایت احساس رو به کار برده این شوهرجان من


دلم براش یه ذره شده. 



11روز مونده فقط. چه زودگذشت ماه رمضان امسال

جدیدا برگشتیم به زمان های قدیم و به جای اجاق گاز برای طبخ غذا،از پیک نیک استفاده میکنیم،و حسابی دمار از روزگار من درمیاره.یه روز کتلت گذاشتم،صد دفعه رفتم آشپزخونه و اومدم. بعدشم که انگاری کوه کنده بودم از بس خسته شده بودم و این شوهرجان هم که چقدددددد کمک حالم شد.  



دیشب رفته بودیم افطار،این افطاری تو باغ بود،علاوه بر ماها،تعدادی سوسک هم تشریف داشتن که اندازه یه گردو بزرگی داشتن،از اونایی بودن که اگه بچسبن دیگه کنده نمیشن و نیشت میزنن اساسی. علاوه براین مزاحم های محترم،مادرشوهر هم رو اعصاب بود. مثل بچه های دو ساله رفتار میکردباهام. جلوی همه برگشته میگه،فلانی داره میاد پاشو،زشته بشینی.

اون لحظه دلم میخاست همچین میزدمش که مثل انجیر باز میشد.

اماخب جلوی خودمو گرفتم و بعدش دیگه تحویلش نگرفتم و حرف نزدم باهاش.

تا ایشون باشن گیر ندن.  تصمیم گرفتم به جای اینکه خودم حرص بخورم نسبت به رفتارای مادرشوهرم واکنش نشون بدم تا اون حرص بخوره.  



جدیدا خیلی افسرده شدم،فک میکنم هیچی بلد نیستم،احساس میکنم حرف زدنم خیلی سطحه پایینه. فک میکنم نوشته هام در حد یه دختر ابتداعیه. خیلی کلافم

پریشب خواب میدیدم که منو مچاله کردن و بسته بندی کردن،که نه میتونستم داد بزنم،نه میتونستم تکون بخورم.ناتوانه ناتوان بودم. مثل همین الانم.
 دلم میخاست میتونستم کاری بکنم اما کاری ازم برنمیاد،از خودم بدم میاد،که جز خوردن و خوابیدن کار دیگه ای نمیکنم،اونقد ناتوانم که نمیتونم یه گره کوچیک از کار شوهرم باز کنم. فقط شاهد اینم که چقد اذیت میشه. 

قربون خدام بشم که پشتشو کرده به ما،یه هندزفری هم گذاشته توگوشش که صدای منو نشنوه. خداهم مثل بقیه آدما،دروغ میگه،با اینکه میتونه اما کمکی نمیکنه. 


برادرشوهرم اصلا اقدامی واسه وام نکرده،این همه مدت نقش بازی میکرده. ازصبح جواب زنگ هیچ کس رو نمیده،حتا نرفته خواهرش رو از مدرسه بیاره. معلوم نیست چه بلایی سر سند خونه پدرشوهرم آورده،اگه فروخته باشه،اگه یه جایی گرو گذاشته باشه،پدرشوهرم بیچاره میشه،مابیچاره میشیم. زندگیمون،آسایشمون،همش پر. 

نمیدونم چیکار باید بکنم.

خدایا ازت ناامید شدم.


چرا یه عده اینقد راحت دروغ میگن؟

یه برادر شوهرم کارش اینه که راست نگه حتا اگه دروغش در بیاد هم باز هم همون دروغ رو با شدت بیشتری میگه.بدون اینکه ذره ای خجالت بکشه.

1: یه مدت پیش تصادف میکنه و میزنه به یه دختر بچه.از اونجایی که گواهینامه نداره ماشین رو تو پارکینگ میخوابونن.ایشون به مادرشوهرم میگه که چون بدجایی پارک کرده بودم پلیس ماشین رو برده.

اماهمون وقتی که تصادف میکنه به شوهرم زنگ میزنه تا اگه آشنایی داره کارشو درست کنه و شوهرم این کاررو میکنه. و چون شوهرجان بنده دهن لق تشریف داره بعد چند روز به مادرش میگه.

جالبیش اینه وقتی مادرشوهرم به برادر شوهرم میگه که تصادف کردی ،آقا منکر میشه،حتا کارت بیمه شو یه جوری به هم وصل میکنه و به مادرش نشون میده که مادرشوهرم کم مونده بود باور کنه. یعنی تا این حد دروغ میگه.

 

2:این برادرشوهرم دوست دختر داره،خیلی ها هم با هم دیدنشون صب تا شب هم به هم پیام میدن.اما منکرش شده که من دوست دختر دارم.میگه همه اشتباه دیدن. حتا جدیدا دوست دخترش به خواهرشوهرم پیام داده اما بازم قبول میکنه.

 

3:بدترین اتفاق ممکن اینه که شوهرم از دوستش به مدت 1 روز 50 میلیون پول قرض میگیره،چون برادر شوهرم گفته بوده 1تیرماه وام آمادست.که نبود.

بعدش گفت 4 تیر ماه دیگه میرسه دستت،که بازم نشد.

الانم که هرچی شوهرجان زنگ میزنه جواب تلفنشو نمیده.

برادرشوهرم به مادرش گفته دارم براش کارت به کارت میکنم درصورتیکه اصلا شماره کارت شوهرمو نداره.

من موندم این برادرشوهرم چی جوری میخاد چشم تو چشم بشه با برادرش؟

الان اگه شوهرمو کارد بزنی خونش در نمیاد از بس عصبانیه.بدجوری آبروش پیش دوستش رفته.

زندگیمون تلخ شده،شوهرجانم دیگه حالشو نداره بخنده یا شوخی کنه.همش تو فکره.خیلی غصشو میخورم.

قربون خدا برم که پاک فراموشمون کرده.

دیگه برادرشوهرمو دوست ندارم.

 

چرا یه عده راست نمیگن؟

من از نون بدم میاد. 

من از آب بدم میاد.

  من ازاینکه مجبورم دو وعده غذا بخورم بدم میاد.

از وقتی ماه رمضان شده آشپزی نکرده بودم و اندازه یه کفه دست میتونستم نون بخورم،عین قحطی زده ها شدم. امروز معده نازنینم یه دلی از عزا درمیاره. 

یه غذای جدید درست کردم به اسم ته چین لوبیا.

 



تصمیم گرفتم خودمو درست کنم،دلم میخاد خودمو

اینقد تقویت کنم که همه رو دوست داشته باشم حتا مادرشوهرمو. دلم میخاد،کارای کوچیک اطرافیانم رو ندید بگیرم و بهش فک نکنم و غصه نخورم. امروز موفق بودم.






به شوهرجان میگم بیا گونی برنج رو بیار و بریز تو ظرفش،میگه مگه نوکر گیر آوردی،هم سن هات تو مزرعه دارن گندم درو میکنن یه گونی رو نمیتونی جابه جاکنی؟



اینجا این همه گرمه،ببین شهرای دیگه چه خبره. شوهرجان که دیروز رفته بود تهران،میگفت تهران خیلیییی گرم بوده. خوبه اونجا زندگی نمیکنم،از گرما متنفرم. دلم میخاد برم روسیه زندگی کنم.



 فقط 22 روز مونده تموم بشه




یه سری 2میلیون پس انداز کرده بودم که شوهرجان ازم گرفت وگفت بهت پسش میدم،منم گفتم پس مثل بانک ماهی بهم سود بده و اونم قبول کرد.دیروز بهش میگم 

من: پولمو پس بده

ایشون: گذاشتم رو پول خونه

من: پس یه ابسیلون از خونه رو به اسم من بکن

ایشون: حموم خونه مال تو

من: پس هروقت خاستی بری حموم باید ورودیه بدی

خب بد میگم اونجا صاحب داره



 2:من یه مشکل روحی و روانی دارم،امانمیدونم روانشناسا اسمی براش پیدا کردن یا نه. 

من دوست دارم دوروبرم خلوت باشه،به خاطرهمین تو پذیراییمون چیز زیادی نیست،با اصرار شوهرجان بوفه خریدیم که هر روز نقشه میکشم که ازسر باز کنم،میز غذاخوری رو هم دوست دارم نباشه. 

ظرف و ظروف هم خیلی کم دارم،چون دوست دارم کابینتام خالی باشه. مامانم میگه پس کابینتارو میخای چیکار وقتی قراره خالی باشن؟ 

بعضی روزا کمد رو میریزم بیرون و هرسری کلی لباس و وسیله میریزم دور،چرا؟چون میخام خالی باشه. خداشفام بده. 



3:امروز افطار خونه مادرشوهریم و سفارش کباب تابه ای دادم ،جمعه که رفته بودیم افطار،اصلا پانشدم کمکش

کنم،حتا تو جمع کردن سفره،هی پدرشوهرم به زنش میگفت بیابشین خسته نکن خودتو،ولی مابه روی مبارکمون نیاوردیم،

البته منظوری هم نداشت،مادرشوهرم هم اصلاچیزی نمیگه به کارنکردن من. 



4:نمیدونم این ماه رمضان چی داره من از وقتی روزه میگیرم سرحال ترم



:با خدا قهرکردم حسابی،دیگه عمرا باهاش حرف بزنم،نمیدونم چی عایدش میشه که مارو هی خوشحال میکنه و بعد میزنه تو ذوقمون




 6:فقط 24 روز مونده. 


معلوم نیست چی به چیه