دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

دیروز شوهرجان کیک خرید و مراسم تولد دوتایی اجرا کردیم

و سهم هر خانواده رو گذاشتیم کنار تاشب ببریم.

اول رفتیم خونه مادرشوهر،شام هم اونجا دعوت بودیم. 

مادرشوهرهم برام کیک و شمع خریده بود. 

یه سری هم اونجا مراسم تولد داشتیم و کلی هم عکس گرفتیم.

و کادوهایمان راهم دریافت نمودیم. 

خونشون خیلی خوش گذشت.

بعد هم رفتیم خونه ما و اونجا هم عیدی دریافت کردیم و اومدیم خونه. 





چهارشنبه سوری هم هیچ کاری نکردیم،من که خوشم نمیاد،اعتقادی هم به این چیزها ندارم.  





دیروز،خواهرشوهرجانمان حسابی اول صبحی منو به ذوق آورد،

یه کلیپ ساخته بود و آهنگ تولد گذاشته بود،

آخرفیلم هم عکس خودمونو گذاشته بود. 

خیلی جالب و قشنگ بود.

برام خاص بود.




پدرشوهربی بخار و… ما هم طبق معمول هرسال،

دم عیدی رفتن تو حالت کما،

که یه وقت ازش پول نخان،

که یه وقت برا زنش و دخترش رخت و لباس نو نخره.

دیروز هم جوری رفتار کرد که انگاری اصلا وجود نداره

،دلم میخاست همون جا خفش میکردم. 




طفلک مادرشوهرم که یک عمر باید تک و تنها باشه. 

تاحالا مرد این مدلی ندیده بودم. 

همیشه از نداری ناله میکنه،

هرچقد مادرشوهر لباسای خوب میخره براش نمیپوشه

 و میخاد باهمون لباسای داغون بره مهمونی که همه بگن آخی نداره طفلک. 

درحالیکه شغلش جوریه که درآمدش خوبه،

تنها خرجشون هم خواهرشوهره،

پسراهم تابه این سن رسیدن ازباباشون پول توجیبی نگرفتن همیشه خودشون کار کردن



دلم واسه مادرشوهرم میسوزه،همیشه از خودش گذشته واسه بچه هاش

،از پولی که شوهرش میده پس اندازمیکنه،

هروقت بچه هاش نیاز دارن کمکشون میکنه،

خودش هم نتونه، از دوستاش قرض میگیره و میده،

تاحالا ندیدم ازش کمک بخای و نه بیاره. 

مادرشوهرمیگفت اگه بچه هانبودن،ازاین خونه میرفتم،

واقعا پدرشوهرم غیرقابله تحمله. 




امسال هم مسافرت کنسل شد،

قسمت نیست مابریم دیارخودمون،

میدونم اگه بریم مشکلاتی پیش میاد،به خاطرهمین هیچ اصراری نمیکنم. 

اماقول داده اگه خدابخاد،اردیبهش بریم مشهد.  




سال خوبی داشته باشین. پرازپول و خوشی و ازهمه مهم تر سلامتی 

امروز خیلی خوشحالم.
 باخواهرم رفته بودیم بیرون و ازاونجا رفتیم تاکتاب بخره. 4
تا کتاب هم واسه من خرید به عنوان عیدی. 
سه تا کتاب از غلامحسین ساعدی و یکی هم،سال های سگی که فاطمه تعریفشو کرده بود.
 الانم کلی ذوق دارم.
 بهترین عیدیم بود. 








 این شهرما هم منتظرن یه شهادتی بشه
 و دسته های عزاداری تشکیل بدن و خیابونا رو سد کنن. 
امروز هم یه علم بزرگ آورده بودن و مردم نوبتی حملش میکردن
،که چی بشه آخه؟
این کجاش به حضرت فاطمه ربط داره؟ 






دیروز یه اشتباه بزرگ کردم و رفتم واسه خودم روسری خریدم،
معلوم بود قیمت هارو همینجور شانسی میگه.
 امروز برده بودم عوضش کنم خانومه ازمن میپرسه چند داده بودیم؟
جالبه دومی رو هم 5 هزار گرون تر داد. 
دم عیدی لباس خریدن اشتباهه محضه. 
منکه هیچ سالی خرید عید نمیکنم.  





خواهرشوهرجوجه ما،امروز پیغام داده
 که دوست پسرش قراره بیاد خاستگاریش،منکه باورنمیکنم پسرا راست بگن. 
خواهرشوهرجان میگه بهت اطلاع دادم که جلیقه ضدگلوله بپوشی
 تا تیر شوهر جان بهت اصابت نکنه. 
چون میدونه شوهرجان مابفهمه خواهرشوهر باپسری دوست بوده
 و من میدونستم،خیلی عصبانی میشه.
 قیافه مادرشوهر دیدن داره. 
امیدوارم که نیان.






 گفته بودم احساس میکنم برادرشوهربزرگه ازمن بدش میاد،
اونروز دوبار بهش پیغام دادم که برای روز مادر پول میخاییم بذاریم امکانش هست شرکت کنی؟
حتا نکرد جواب بده و بگه نه.
 برادرشوهرکوچیکه و شوهر جان هم 300 میذارن هرکدوم. 






مادرشوهر گفت:  پس سه شنبه شب نمیایین خونمون چون تولدته؟
عروس نازنین درجواب گفت: میاییم. 
ازاینکه اینقد فهمیدست که میدونه ممکنه برنامه دونفری داشته باشیم
 رسمه هرسالشو نادیده گرفت 
خوشم اومد و بارضایت خاطرمیرم این سری

تا اطلاع بعدی،خداحافظ. 




بعدا نوشت: همه چی خوبه،

زندگی خوبه

شوهرجان خوبه،

مادرشوهر خوبه. 

خونمونو قشنگ کردیم

،لوازم جدید خریدیم. 

اما من شادنیستم. 

میخندم اما همراه با بغض.

 دلم خنده از ته دل میخاد،

دلم گریه از ته دل میخاد. 

نمیدونم چمه،

هیچی خوشحالم نمیکنه،

هیچی اشکمو درنمیاره. 

امیدوارم سال جدید بهترین سال باشه برا هممون.



 3 روزدیگه تولدمه،اما امسال تولد نمیگیرم. 

حوصلشو ندارم. 

اما ازکادو استقبال میکنم همچنان.


 ازدوستای گلم هم تشکرمیکنم که به یادم هستن. 


رفته بودیم نهار خونه مادرشوهر.

شوهرجان رفت و من موندم با مادرشوهر و برادرشوهر.

میخاستن یه مبل رو ببرن بیرون و جاهم تنگ بود،

خیلی کار سختی بود.

منم کمکشون کردم،احساس میکردم ستون فقراتم الانه که بشکنه.

مادرشوهر هم همش نگران من بود.

هی معذرت خواهی میکرد.

الانم زنگ زده میگه حالت خوبه؟

کمرت چیزیش نشده که

.مریض نشدی .

بعدمدتها یه کار تو خونشون انجام دادم،

هی تشکر میکنه شرمنده میکنه. 








دیشب باشوهرجان قهر کردم و این بار موفق هم شدم.

شوهرجان که اصلا انتظارشو نداشت قهر بمونم.

از اونجایی هم که عادت نداره منت کشی کنه،

کلی خودشو به زحمت مینداخت تا آشتی کنم.

میدونه خوشم نمیاد موهام کشیده بشه،

دستشو جوری میذاشت که موهام کشیده بشه و چیزی بگم،منم نگفتم.

دید فایده نداره،ظرفشویی رو خشک کرده بودم و

شبای قبل نمیذاشتم بره اونجا کاری کنه

،دیشب رفته و شیر رو باز کرده و نگاه میکنه تا دعواش کنم،منم اهمیت ندادم.

 آخرش کارایی کرد که آشتی کردم. 

میخاستم بگم به جای این همه کار،یه کم اون زبونت رو به کارمیگرفتی.

 یعنی اینقد سخته؟







 فک کنم خدا منو ازلیست بنده هاش خط زده،به فرشته ها و بقیه گفته که دیگه کاری به کارش نداشته باشین. 






مبلامون فروش نرفت. 

خانومه گفت خونم کوچیکه جانمیشه.

رفته بودپیش مادرشوهر و کلی ازمن تعریف کرده بود. 

مادرشوهرگفته بود الکی که نیست،کلی قرآن نذرکرده بودم.

 کاش خداهم منو اینقد دوست داشت.

گوشیمو یه بار که رفته بودیم کوه و نشسته بودم روش و گم کرده بودمش رو،
دادم برادرشوهر تعمیر کنه.
 گفته هزینش بالای 150 هزار میشه.
نمیدونم امیدی به خوب شدنش هست یانه.






 امروز قراره یکی بیاد مبلامونو ببینه اگه خوشش بیاد بفروشیم و خوشگلشو بخریم.



 یکی اون روز تو روضه مادرشوهرگفت بچه بیار تامن وقتی اومدم اینجا باهاش بازی کنم،
گفتم اگه بچه میخای دخترتو شوهر بده.

برگشته میگه بچه بزرگ کردن کاری نداره،
خواهرم دوتا بچه کوچیک داره،
یکیش زده تلویزیون رو شکسته،
خواهرم هیچی نمیگه بهش.
گفتم من بودم جوری میزدم که با دیوار یکی بشه،
بچه ای که اینجوری بی ادب بزرگ بشه همون بهتر بزرگ نشه.





 بهش میگم زندگیمون خیلی کسل کننده شده،نه تفریحی،نه گردشی.
 میگه آره بهت حق میدم.
گفتم همون که بهم حق میدی حالمو خوب میکنه.




 پریشب همون که در رو بازکردم براش،بایه حالت شرمندگی میگه
 ببخشید امشب میوه خوب نبود برات بخرم،
گفتم مهم نیست،نمیشه هرشب میوه خورد که.




شوهرجان رو میزنم بعد رومو میکنم اونور،
مثلا قهرم باهات.
شوهرجان میخنده و میگه درکت میکنم. 
میگم چرا؟
میفرمایند تو اینجور وقتا دیوونه میشی آخه





توبعضی چیزا باشوهرم رودرواسی دارم.
اگه دلم خوردنی جات بخاد هیچوقت نمیگم بهش.
 اماجالبه که همون روز یا روز بعدش،میبینم خریده واسم.
واقعاتمرکز کردن خیلی جواب میده ها.
 کاش میتونستم رو پول تمرکز کنم و خدا کلی پول میفرستاد برامون.






 اینکه برگردی به زن سابقت بگی،به فلانی بگم تو دانشگاه برات واحد بده،یعنی چی؟
یعنی میخای عذاب وجدانتو کم کنی؟
بعضیابزرگ هم میشن آدم نمیشن.
خواهرم میگه نسبت به مردها بدبینم،
فک کنم زنش باز حاملس که از پیغام دادنش دست برنمیداره. میگه اولا فک میکردم اگه ببینم خوشبخت نیست و از زندگیش ناراضیه خوشحال میشم،اما حالا براش ناراحتم،دلم میخاد خوشبخت بشه. امامن یکی که خوشحالم