دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

چقد دانشگاه رفتن آسون شده.

خواهرشوهر ما کلی واحد درسی افتاده بود،بردن دانشگاه تبصره کردن.

از هفته پیش هم میره دانشگاه.

حالا قراره چی جوری بخونه خدامیدونه.

پدرشوهرمن که پول خرج نمیکنه،

بازم مادرشوهرباید ازخرجی زندگیشون بزنه

تا خانوم بره دانشگاه.

بعدکه هروقت هم شوهر رو ببینه بشینه هی بگه پول ندارم

و شوهر هم بیاد و غصه بخوره

که ای وای مامانم سکته نکنه.

خب نداری نکن.






مادرشوهر سرماخورده،طبق معمول هم جوری رفتار میکنه انگاری خمپاره خورده بهش.

جمعه که رفتیم خونشون،با زور دستشو آورد که دست بده.

منم به روی مبارک نیاوردم.

ساکت نشستم.

تا وقتی که حرف میزد حرف میزدم و بعدش ساکت میشدم.

هنوز عادت نکرده که من عمرا زنگ بزنم.

یه سرماخوردگی این لوس بازیارو نداره که.

اینقد بزرگ میکنه مریضیشو که وقتی شوهرمیاد خونه،بعضی وقتا ازنگرانی کبود میشد.

تاهمین چندوقت پیش که زنگ زده بوده به شوهرجان

وگفته بوده بدنم دردمیکنه و ال و بل.

شوهرجان خیلی نگران شده بود.

فرداش رفتیم دیدیم سالم و سرحاله.

از اون روز دیگه شوهرجان نمیادبانگرانی بگه که وای مامانم مریضه.

غیبته خون مبارک پایین اومده بود. 





بچه که بودیم،یه پسرهمسایه داشتیم خیلی بانمک بود.

 یه سری که مامانم داشته از مغازه برمیگشته و وسیله دستش بوده،میاد کمکه مامانم

 و بهش میگه: اگه پسرداشتی،حالا اون میومد کمکت نه من.

 دیروز چقد جای خالی برادر رو احساس کردیم. 

دیروز قرار بود وسیله ای جابه جابشه.

 مامانم که نمیتونه دیگه.

 مونده بود بابام و خواهرم. 

هرچقد بهشون گفتم صبرکنن تا منو شوهر جان بیاییم کمک گوش نکردن.

چقد کم جمعیت بودن بده.

 کاش ما دوتا پسر بودیم،دوتا دختر.  






یه چند روزی هست کل دهنم زخم شده،اولش ترسیدم

،فک میکردم ایدز دارم،

حالانمیدونم اصلا جزعلائمش هست یانه.

 اگه یه روزی شوهرجان منو نخاد واقعا حق داره

.یاهمیشه یه چیزیم میشه،یاتو یک ماه فقط چند روز حالم خوبه

،بعد اون تغییراته هورمونی میاد سراغم

.الانم دلم میخاد دعواکنم یا یه چیزی شوهرجان بگه وگریه کنم.

 کی این مشکل من خوب میشه پس.

 خسته شدم.

رفته بودیم عروسی.

 تو عروسی،داماد خیلی بامزه بود

،درحالی که عروس میرقصید،داماد رفت. 

عروس یهو دید داماد نیست. 

ناراحت شد.

من اگه بودم میرفتم خونه و حسابشو میرسیدم.




قراربود خواهرجانم سریال شهرزاد رو دانلود کنه. 

 تاقسمت 10 دانلود کرده بود،اماندیده بودیم هنوز.

 امروز فهمید که عوامل سریال گفتن رضایت ندارن. 

خواهرما هم همشو پاک کرد. 

میگه نمیخام روز قیامت یه لنگه پا واستم به خاطر یه سریال. 




شوهرجان چیزی ازم خاسته که حسابی به هم ریختم.تو دلم همش میگذره که خدایا نشه. 




رفته بودم کتابی رو بخرم که قبلا فاطمه جان گفته بود،خاطرات یک گیشا. 

اما تموم کرده بود. 

عوضش یه کتاب دیگه خریدم. گریه آرام. 

چندتایی جایزه هم برده.

 تا حالا چندتایی کتاب ژاپنی خوندم،همشون توش خودکشی داره. 

آدمهای عجیبی هستن.

کلا زدم تو خط چشم بادومی ها.


اوووف کتاب چقد گرون شده. با زور بشه هرماه یه کتاب خرید. 

همینه مطالعه اینقد کم شده دیگه.


ماچون تو بچگی،تو یه محیطه کوچیکی زندگی میکردیم

و همه هم غریب و تنها بودن،باهم خیلی خوب بودن.

 کلی دختر و پسرای هم سن بودیم که بیشتر وقتمون با هم میگذشت. 

چون محیط امنی هم بود،خانواده ها هیچ نگرانی نداشتن.

 باهم بزرگ شدیم. 

سن بازنشستگی باباهامون رسید و هرکدوم رفتن شهرای خودشون و همو گم کردیم.

 تا اینکه به فکرشون رسید و گروهی رو درست کردن.

 اولش فقط دختر بودیم و همه هم متاهل. 

بعد چند روز یه گروه دیگه هم زدن و پسرها رو آوردن تو گروهشون. 

خانومهای متاهل،با پسرهای مجرد،جوری گرم گرفتن که انگار نه انگار شوهری هست. 

به اسم های کوچیک همو صدا میزنن. 

باهم شوخی میکنن. 

از نظرمن این رفتار ها بده.

 وقتی دختر یا پسری متاهل شد،درست نیست با دوستان غیر همجنس دوران کودکیشون باشن.

 واقعا این خانومها،شوهراشون این رفتار رو بکنن،چه واکنشی نشون میدن؟

شاید ایراد ازمن باشه،شاید من به جای روشن فکر،تاریک فکرم. 

من اون جو رو،اون شوخی هارو نتونستم تحمل کنم و خارج شدم. 

و اون خانومها از نظرمن،دیگه برام قشنگ نیستن. 






دلم میخاد به اون دوتا خواهر تو گروه بگم،

به داییتون بگین،مامانم هر روز یه آه بلند واسه داییتون میکشه. 

اینقد پز پسرداییتونو ندین. 

روزگارشون همیشه خوش نمیمونه.  






مادرشوهر: این هفته عروسی دعوتیم.  

عروس جان: چه خوب،اگه منو دعوت کنن دیگه 

مادرشوهر: نه دعوت میکنن،چون همه میدونن من بدون عروسم جایی نمیرم.  






شرم نوشت: رفتیم مهمونی،موقع اومدن،میخاستم کفشامو پیداکنم بپوشم

،مادرشوهر،کفشامو برداشت و جفت کرد و گذاشت جلوی پام تا بپوشم.

عزیزدلش: کجامیری؟ 

شوهرجان: کار دارم 

عزیز دلش: چیکار داری؟ 

شوهرجان: میخام اون یکی رو ببرم گردش 

عزیزدلش: پس چرا منو نمیبری؟ 

شوهرجان: پولاتو جمع کن تو رو هم ببرم  

عزیزدلش: چطور اونو میبری؟ 

شوهرجان: آخه اون پولداره،خودش پولشو میده!!!  








عزیزدلش: چراهیچوقت عاشق نشدی؟چرا باهیچ دختری دوست نشده بودی؟

 شوهرجان: دوست میشدم آخرش که چی میشد؟

 عزیزدلش: یعنی نشده حتایکی رو دوست داشته باشی؟یاخوشت اومده باشه؟

 شوهرجان: نه،من وقته اینکارارو نداشتم.  

همونه لطیف نیست دیگه.  






عزیزدلش: تا حالا فیلمه مثبت 18 نگاه نکردی؟ 

شوهرجان: نه 

عزیزدلش: یعنی هیچوقت دلت نمیخاست میدیدی؟چرا خوشت نمیاد؟ 

شوهرجان: نگاه کنم که چی بشه؟چی به من میرسه؟

 این شوهره من دارم. باید بدم روش تحقیق کنن. 

کافیه من تو گوشیم یه عکسه بدی باشه یا حتا یه کلیپی که فقط توش صحنه بوسیدن باشه،

دعوام میکنه و میگه پاک کن.

 اصلا خوشش نمیاد.

 تاحالا ندیدم فیلمه بدی بیاره و نگاه کنیم. 

واقعا کیف میکنم میبینم دوست نداره. 





دوستان دوران بچگیام یه گروه زدن تو تلگرام،کاری ندارن جز تعریف کردن از هم و قربون صدقه رفتن.

 حالم به هم میخوره از این همه احساساته الکی. 

همه مهربونن،همه همو دوست دارن. 

انگاری یادم رفته چه نظری راجه به هم داشتن.