دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

۷ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

دیروز مادرشوهر از مشهد برگشت.

شب رفتیم دیدنش.

برامون کلی سوغاتی آورد.

یه لباس تو خونه بایه شلوار سفید شیک و کلی لواشک.

براشوهرجان هم یه شلوار خوشگل آورده بود.

برا خانواده من هم کلی خرید کرده بود.

همشون هم شیک بودن.

دستش درد نکنه.







بابام یه همکارداشت که دوتاپسر و دوتا دختر داره،همشون سنشون بالاست و مجردن.

باباشون گفته بود تا من زندم هیچکدوم حق متاهل شدن ندارین.

چندروز پیش یهویی و خیلی راحت سکته میکنه و میمیره.

نمیدونم بچه هاش میتونن الان ازدواج کنن یانه. 






بازهم کابوسای شبانه اومدن سراغم،شبی نیست که خواب بد نبینم. 

دیشب هم جیغ کشیدم و شوهرجان بیدار شده بود و داشتم چرت و پرت میگفتم بهش

. ایشون هم دیده بود چیزی نمیفهمه پشتشو کردو خوابید.

ازبس منو دوست داره حضرت والا






 نمیدونم شوهرجان چه کرده،

میگه

،میخنده،

اماوقتی ازش غافل میشی،

میبینی زل زده به یه جا و پکره.

 چقد دردناکه که کمکی ازم برنمیاد





.یه مسجدی هست که قدیم میخاستن بکوبنش تا خیابون کنن اون قسمت رو. 

اماوقتی میخاستن این کار رو بکنن راننده پشت فرمون سکته میکنه و درجامیمیره.

 بعدش دیگه دست بهش نمیزنن. 

الان مسجد وسطه خیابونه،خیلی جالبه. 






 جدیدا خیلی حسود شدم.

اون روز که اومدی خونه،با دیدنت دلم هری ریخت پایین. 

یه حسی بهم میگفت میخاد یه اتفاقی واست بیفته. 

ودیروز فهمیدم این اتفاق نزدیکه. 

صدای قدمهاشو میشنوم.

 از دیروز دنیام رنگ عوض کرد.

 از دیروز فهمیدم عمر خوشبختیم کمه. 

باید هرآن منتظر باشم که تموم بشه. 

دلم میخاد از این لحظات باقیمونده نهایته استفاده رو ببرم.

 اماچطوری؟ 

کارم شده نشستن و فک کردن و تصور کردن آینده ای که…. .

خدایا،ما از خودت پرسیدیم و گفتی خوبه،پس کو؟

به تو هم دیگه نمیشه اعتماد کرد.

مکالمه من و مادرشوهرم

مادرشوهر: از طرفه بسیج رایگان به مدت 5 روز میبرن مشهد
عروس خبیث: چه خوب حتما برین،خوش میگذره
مادرشوهر: آخه باید کمه کمش 500 هزار پول باشه تااونجا خرج کنم
عروس خبیث: خب به هیشکس نمیگیم رفتین مشهد،به همه میگیم رفتین خونه برادرشوهرجان
 مادرشوهر: منم همین فکر رو کردم. 
عروس خبیث: شماها رسمه خیلی مسخره ای دارین ها،قرار نیست هرکی صد دفعه میره مشهد،هر صد دفعشو سوغاتی بیاره که. دیار ما فقط بار اول سوغاتی میارن.

  ته دلم بسیییییی خوشحال شدم،اگه مادرشوهر بره،احتمال داره ماهم یه روزی تنهایی بریم. 







چه خوبه یه شوهر داشته باشی که حسابی پیگیر مشکل خانوادته و اونو براشون حل میکنه.
 مامانم صبح زنگ زد و گفت دست شوهرجانت درد نکنه،گفتم مامان بعدا باهم حساب و کتاب میکنیم. 
خواهرم معتقده من خیلی پررو تشریف دارم،چون نزدیکای تولدم که میشه،به همه میگم که برام چیا بخرن. حتا به مادرشوهر هم میگم چی بخره برام.
هرکی خاست برام بخره حتما لباس بخره برام،چون خیلی کمبود دارم. 






جمعه نهار:

شوهرجان: کیف میکنی یه شوهر داری برات کوبیده درست میکنه؟
عزیزدلش: خب شوهرای مردم هم،خانوماشونو میبرن بیرون و کوبیده میدن بهشون
 شوهرجان: کوبیده های بیرون به این خوشمزگی که نمیشه
 کلا اعتمادبه نفسش بالاست.






جمعه مدیرساختمون اومده بودن خونمون
،فک کنم با مادرشوهرم دستش تو یه کاسه ست،
آخه برگشته به شوهرجان گفته،نینی بیارین.
به شوهرجان گفتم میگفتی همین فردا یه نینی میاریم.
همینو کم داشتیم که مدیر هم بهمون گیر بده
مادرشوهرگفت: به پسرم) برادرشوهر( میگم من عیدی ازتون نمیخام،به جاش روز مادر برام ماشین ظرفشویی بخرین.
هرکدومتون 550 هزار بذارین،باباتونم یه مقدار بیشتر.
این در حالیه که،برادرشوهر کوچیکه خودش 6 میلیون لازم داره تا برا کارش کامپیوتر بخره
،برادرشوهر وسطی تو آژانس کار میکنه و کلی بدهکاره،
وضعه شوهرجان من هم که افتضاحه.
همه این ها رو میدونه.
حالا دوتای دیگه میتونن 550 هزار بدن،اما شوهرجان من که به جز مادرخودش،مامان من و خود منم هستم
،خرید عید هم که بماند.
نمیدونم چرا اینجوری میکنه. 







من و خواهرم سریال های خارجکی دانلود میکنیم ووتماشا میکنیم،
مخصوصا سریال های کره ای،
خیلی آدم های جالبی هستن،
وقتی شادن مشروب میخورن،
وقتی ناراحتن مشروب میخورن،
کلا همه چیزشون با مشروبه
.اینقدم قشنگ میخورن که آدم وسوسه میشه امتحان کنه.



 دیروز خواهرم یکی از غذاهای اونارو به اسم رامن درست کرده بود،
به خواهرم میگم یه سوجو کم داریم که بخوریم. 

توضیح نوشت: سوجو از برنج تهیه میشه ومیزان الکلش بین 18 تا 45 درصده.
البته اینا فقط در حد وسوسه شدنه،دوست ندارم امتحانش کنم.







 حج تمتع هم که تعطیل شد،کاش کربلا هم تعطیل میشد.






همه مینویسن،منم مینویسم،براخودم متاسفم واقعا.







دلم میخاد،خیلی خیلی پولدار بشیم،به قوله اون کتابه متوسط بودن حال به هم زنه.
اینقد پولدار،که هرچی خرجشون کنی تموم نشه.
 امانمیخام پول عوضم کنه و بشم مثل پسرخاله شوهرجان.
که چشم نداره ببینه یکی دیگه هم پولدار میشه
،نمیخام بشم مثل اون،که یه کاری کرد نذاشت شوهرجان اونجارو بخره.
چقد بدم میاد ازششششششش.

  من: دلم مسافرت میخاد. 

ایشون: دعاکن وضعمون خوب بشه اردیبهشت بریم مشهد. 

من:باشه )خوشحال(

ایشون: ماو خانوادت با ماشین شما میریم،خانوادم با ماشین خودشون

من: نمیشه حالا که میریم دو نفری بریم؟

ایشون: مشهددسته جمعی خوش میگذره

من: آخه تو غیر مشهد جایه دیگه نمیری

ایشون: سکوتتتتتتتتتتتت


هرطور شده میخاد اون مامانشو با خودش ببره. 




مادرشوهرگفت: کاش همسایه بالایی که خونه رو فروخت به مامیگفت شما اینجارو میخریدین

،از حیات تا تراس شما پله میذاشتیم که راحت بریم و بیاییم،

یه وقت مجلسی هم شد راحت میشدیم. 

من: اگه هم میگفتن ما اینجارو نمیخریدیم،چون من از اینجا بدم میاد.


اایشون هم ضایع شدن و سکوت کردن.





کاش تلویزیون اختراع نمیشد،

حالا هم که اختراع شده،امیدوارم هیشکس نتونه فیلم و سریال بسازه. 

کلا در صدا وسیمارو تخته کنن،راحت بشم.






 عاشقانه نوشت: با اینکه شوهرجان بدی داریم،اما دوسش میداریم. 




یه اخلاق بدی که حضرت والا دارن اینه که فک میکنن همینکه واسم همه چی میخره،

آشپزی میکنه،

یا کارای دیگه،

پس دیگه هیچ وظیفه دیگه ای نداره. 

وقتی بهش میگم،به جا زل زدن به تلویزیون با من حرف بزن،

میفرمایند الان باهم بودیم که،برات آشپزی کردم. 

حالا اینا چه ربطی دارن نمیدونم.


جمعه دم غروبی رفتیم خونه مادرشوهر،
چون ماشین نداشتیم و منتظر برادر شوهربودیم
،دیر تر رسیدیم یه کم.
مادرشوهر همه کارارو کرده بود،سفره رو هم چیده بودن.
رفتیم خونه و برخلاف روزای دیگه که وراجی میکردم،خیلی کم و معمولی حرف زدم.
 بعدش هم مهمونا اومدن،مادرشوهر رفت که براشون چای بیاره،
اگه روزای قبل بود میرفتم و من پذیرایی میکردم،
امانرفتم و مادرشوهرخودش چای رو آورد.
 باخودم گفتم چرا باید دله من براش بسوزه
،دختر که داره،اگه خیلی خسته میشه دخترشو صداکنه. 
و من و شوهرجان رفتیم که شام رو درست کنیم.
تا ما بیاییم مهمونا سوپ رو خورده بودن.
بعد شام رو خوردن و سفره رو باکمک مهموناجمع کردیم.
سر شستن ظرفها هم بحث بود و همشون تعارف میکردن،
منم فقط نگاشون کردم.
بالاخره شسته شد.
درآخر خواهرشوهر زحمت کشیدن و تو آوردن میوه به مادرشون کمک فرمودن
،منم همچنان نشسته بودم. 





تو فامیلشون یه عروسی هست که جدیدا اونو الگوی خودم کردم.تو این مهمونی هم تشریف داشتن. 





یه کار دیگه ای هم که کردم،5
شنبه مادرشوهر روضه داشت و نرفتم.
 قبلن ها رو به قبله هم اگه میشدم
،با اون حال خرابم میرفتم.
 بعد اون پست و حرفای شما،به این نتیجه رسیدم خودم مقصر بودم.
چون دلم همیشه زود به رحم میاد،کارایی میکردم که بعدش خودم حرص میخوردم.
امادیگه نمیخام.
از اون روز حالم خوبه.
دیگه نمایشنامه ای تو ذهنم اجاره نمیکنم،
حرص نمیخورم،بیتفاوت شدم. 





جمعه صبح پدر محترم مارو برای صبحانه به صرف کله پاچه دعوت کردن،اومد دنبالمون،بعد صبحانه هم مارو برگردوند خونه،حس آدم مهم بودن بهم دست داده بود.





دیشب دیدم همسایه جدیدمون داره راه پله هارو تمیزمیکنه و خانومش هم نظارت میکنه،باخودم گفتم حتما خیلی خوشبختن،چه شوهرخوبی که به خانومش کمک میکنه.
شوهرجان اومد و براش تعریف کردم،گفتم ببین چه شوهرخوبی داره،تمیزمیکنه،اماتو همش میگی من تمیزکنم،یه ساعت بعد،صدای دعواشون اومد
.درحالی که ماداشتیم آشی رو میخوردیم که رفیقه شوهرجان تو مغازه پخته بود
 و شوهرجان با اونانخورده بود تا بیاره باهم بخوریم
 چون میدونه چقد دستپخته دوستشو دوس دارم.

بدترین خبری که شنیدم،قراره مادرشوهر روز جمعه مهمونی بده.

اصلا حال و حوصله مهمونی وکار کردن رو ندارم.

ازاینکه باید از ساعت 6 به بعد اونجا باشیم تا مهمونی تموم بشه راضی نیستم.

دلم میخاد مدت ها ازشون دور باشم

،از محبت های بیش از حد مادرانش.

از حرفایی که بعضی وقتا میپرونه خستم.

ازاینکه تو همه زندگیمه خستم.

ازاینکه هی گیر بچه دار شدنمه خستم.

ازاینکه یک چیز رو هزاربار باید بهش توضیح بدم خستم.

ازهمه چی خستم. 



دلم میخاست مثل خیلی ها که با مادرشوهر رفت و آمد ندارن باشیم

. دلم میخاست یه حریم خصوصی داشتیم.

نه اینکه از همه چیمون باخبر باشه.

دلم میخاست وقتی حرف از مسافرت میزنم فوری برنامه خانوادگی نچینه.

دلم میخاست وقتی چیزی بهش نشون میدم نظرشو تحمیل نکنه.

دلم خیلی چیزا میخاد،اما مگه همه چی به خاسته دله منه؟ 





هر روز تو ذهنم یه نمایشنامه درجریانه که شخصیتای اصلیش منم،شوهرجان،مادرشوهر. 

 تو ذهنم وقتی مادرشوهر،حرف ناجوری میزنه،جوابشو میدم و دعوامون میشه. 

اون میگه،من میگم. 

میزنه زیر گریه.

 زنگ میزنه به پسرش،وتا دلش میخاد خودشو لوس و مظلوم نشون میده.

 ومن میشم یه غول. 

شوهرجان عصبانی میاد. 

دعوا میکنیم. 

دست بلند میکنه. 

میگه ازم خستست.

 و منم منفجرمیشم و بهش میگم که منم خستم،از خودش از مامانش. 

از اون وقتی خسته شدم که… .

اینارو بابغض زیاد فریاد میزنم و میگم. 

ولی آخرش ازش میخام که زندگی کنیم بدون علاقه و احساس.

 فقط به خاطر خانوادم که دیگه تحمل غم ندارن.

  هر روز این نمایشنامه با بهونه مختلف تو ذهنم تکرار میشه. 

پر از حرف ناگفتم. 

شبا تو خواب میخام داد بزنم،اما صدام درنمیاد.



 نمیدونم تا کی میتونم وقتی کنار مادرشوهرم خشمموکنترل کنم.






  لوبیامون تموم شده بود،به شوهرجان میگم نخریم و هرسری دلمون خواست میگیم مامانت درست کنه.

 امافرمودن نه،من قرمه سبزی های خودمونو دوست دارم. 

یعنی مال من خوشمزه تره. 

ومنم به صورت نامحسوس بسی ذوق کردم.