دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

چکش رو آوردم و حالشو نداشتم بذارم سرجاش

انگشتم خورد به لبه تیز چکش و داغون شد

حالا واکنش دوستداران من😁:

شوهرجان:تو باشی هرچیزی اوردی بذاری سرجاش،خداروشکر بیرون نمیری چند روز!

مامانم:چندبار گفتم وقتی میاری بذاری سرجاش

خواهرم:از اولشم تنبل بودی

هیچکس ابراز همدردی نکرد باهام😁







احساس میکنم دارم دیوونه میشم،شایدم شدم وخبر ندارم.

1:فکر میکنم به جز من یکی دیگه هم تو خونه هست که منو زیر نظر داره

بعضی وقتا احساس میکنم یکی از چشمی در، بهم زل زده.

2:وقتایی که تلویزیون نگاه میکنم،میبینم اون قسمت رو من دیروزش دیده بودم،

با اینکه اون قسمت دیروزش پخش نشده بوده.

حتی وقتی وبلاگ میخونم،نوشته هارو روز قبلش خونده بودم.

این قبل دیدنم،مثل اون جریان نیست که آدم احساس میکنه بعضی چیزارو قبلا دیده و براش آشناس،خیلی فرق میکنه.

نیلوفر ازدست رفت😁.







خاله شوهرجان قراره بره حج تمتع

بهمون گفته بریم لباس بخریم ازهمین جا

قرارشده فردا بادخترخاله شوهرجان برم اون مغازه گرونه(توصیه مادرشوهر)

و برای شوهرجان یه شلوار شیک بخرم،اگه لباسی هم بود برای خودمم بخرم.

مادرشوهرفرمودن چون میخواییم گوسفند بخریم پس چیزگرون بردارین.






جمعه یه کم دیرتر رفتیم خونه مادرشوهر،یه دور که زنگ زد

چندبار هم تو خونشون گیر داد که چرا دیر اومدین!!!

اونجاصبر پیشه😁کردم که جیزی بهش نگفتم.

اختیار رفت و آمدمون رو هم نداریم.

خیلی وقت بود غر نزده بودم.


نظرات  (۲۴)

۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۱ جــری بـآنو
عزیززززم من فک کردم فقط شوشو من این مدلیه :))

نکن عزیزم به خودت فشار نیار :/

خخخخخ کلا غر بدنت اومده بوده پایین
پاسخ:
نه بابا خیالت راحت همه شوهرا همینن

خیلی اومده بود پایین،نیاز داشتم به غر
غر یکی ازنیازای اساسی برای یک زنه
اااا من فکر کردم همسر من فقط اینجوریه خخخخ


عجب مادر شوهری داری تو نیلو خخخخخخ

پاسخ:
نه تنها نیستی خوشحال باش😁

فرشته سسسسسس،میخوای بدم بهت؟😎
سلام.
خب تو خط اول خودتم اعتراف کردی که حال نداشتی چکش را بزاری سر جاش. اونا هم میشناسنت همینو گفتن. ای بابا منم غمخواری خیلی ندارم.
اتفاقا وقتی یه طوری میشه خیلی آدم دوست داره کسی هواشو داشته باشه. شاید تغییری نکنه توی جسممون ولی روانمون ریکاوری می شه.

تو که آینده رو میبینی میشه بگی من در آینده چکار می کنم؟

مادرشوهرت اگر مامانت بود اینقدر رو حرفا و گیراش حساس نمیشدی چون مادرشوهرت هست همش میگی مادرشوهرم اینو گفته. برای همین میگن هیچ وقت عروس دختر خود آدم نمیشه.
البته نه تقصیر تو هست نه مادرشوهرت. این ذات آدمه که غریبه رو هیچ وقت مثل مادرش نمیبینه.
پاسخ:
😁آره بابا همه میدونن من خیلی تنبلم،حال هیچیو ندارم.
اوهوم،اماخب اصولا اولش کلی دعوا میکنن،انگاری دعوا کنن زمان به عقب برمیگرده.

پول بده آیندتو ببینم😁آینده بینم خراب شده.

من به خاطر کینه ای که ازش دارم هرچی بگه بدم میاد،اما خوشم نمیاد به رفت وآمدمون گیر بده،حتی اگه مامانم باشه.
وقتی هی گیر بده شوهرجان هم مجبور میکنه زودتر بریم
تو چرا آپ نمیکنی؟
من باید هر روز بیام جفتتونو برنم آپ کنید بخونم شادروان شم؟

پاسخ:
کسی سوژه نمیده دستم آخه
منو نزن اما اون یکیو بزن باهم شادروان بشیم
با جهان موازی ارتباط برقرار کردی 😁 حدش من اینه. 😁
پاسخ:
😂😂😂
خب چرا مثل آدمیزاد نمیان گفتمان کنیم؟
کلی نقشه دارم آخه😁
یه کم ترسناکه ها
مادر شوهر منم خیلی گیر میده ولی میدونه من کم میرم و میام تا

حرمتا حفظ شه گیراش کم شده...

دیروز فقط زنگ زد جمعه شام بیاین گفتیم چشم.
پاسخ:
مادرشوهرت خداروشکر فهمیده س
مادرشوهرمن که فکر میکنه کم بریم یعنی پسرشو دزدیدم
هرجوری شده میکشونه میبره
خوش به سعادتشون..بگو برا ما هم دعا کنن...

البته عقیده من اینه خدا همه جا هست لازم نیست مکه رفت...

ولی خب بعضیا علاقه دارن دیگه...قبول باشه ایشالا زیارتشون.




پاسخ:
این خاله شوهرجان علاقه بیش از حدی داره طوری که دیگه شورش دراومده
میدونی چقد میره مکه؟حالا بعد اینم نقشه داره بره
نیلوفر جونم حالا خدارو شکر دستت زیاد اسیب ندیده...یه کم 

اسفند اینا دود کنه تو.خونه...من خیلی اسفند میریزم...

بعد این فکرای وسواسیه عزیزم...نگران نباش...منم گاهی

همین فکرارو میکنم..مثلا دارم با لب تابم وبلاگ مینویسم 

حس میکنم کسی پشتم با چاقو واستاده بکشه منو..خخخ

ولی بعدش خندم میگیره...مشاور بهم گفت

هر موقع فکرای وسواسی اومد سراغت بگو استپ(stop)

پاسخ:
من دود نمیکنم چون حالشو ندارم،اما اگه یکی دود کنه استقبال میکنم ازش،
یکی از بچه ها یه مطلب جالبی از همین توهم برام فرستاده،برات میفرستم بخونش.

واکنش همسر منم در چنین مواردی همینطوره با یه کلمه حقته اضافه تر

ولی واکنش دختر گلم گریه است و ناراحتی که یه وقت مامانش از دستش نره...



یه فیلمی قدیما میداد به اسم روزنامه ی فردا.. یه آقایی بود که اتفاقات روز بعد رو میدید و سعی میکرد جلوی اتفاقات ناگوار رو بگیره الان تو هم یه روزنامه بنویس درمورد اتفاقات آینده... خخخ ... شوخی کردم


چه خاله ی خوبی که به خودتون گفته برید بخرید... حسنش اینه که به سلیقه ی خودتونه... نه اینکه چیزی باشه که تا سالها بره ته کمد


ما هم اختیار رفت و آمدمون رو نداریم... مثلا مادرشوهر میگه بیایید اونجا ما هم میگیم نمیاییم  بعدش تصمیم میگیریم بریم جای دیگه و مادر شوهر بعد متوجه میشه که رفتیم... هی متلک میندازه که من گفتم بیایید نیومدی گفتی کار دارم حالا پاشدی رفتی اونجا کار نداشتی؟

پس بی خیال مادر شوهر ولش کن هرچی میخواد بگه گوشهای در و دروازه ای داشته باش


و این مطلب رو هم بخون:

پدیده دژا-وو ناشی از خطای حافظه کوتاه مدت و حافظه بلند مدت ماست، مغز ما در هر لحظه تمام دریافت های حسی را به حافظه ی کوتاه مدت می فرستد و به همین دلیل ما زمان را درک می کنیم، یعنی هر لحظه به سرعت به خاطره ای کوتاه مدت در لحظه بعد تبدیل می شود. برخی خاطرات هم که مهم ترند سپس به حافظه بلند مدت فرستاده می شوند. گاهی اوقات یک خاطره به سرعت به خاطره بلند مدت می رود و ناگهان ما حس می کنیم این لحظه را مدت ها پیش تر دیده بودیم، در حالی که این خاطره قدیمی، عمری چند لحظه ای دارد. درست مثل اینکه وقتی در کامپیوتر خود مشغول کار کردن با یک پرونده تازه هستید ( مثل فایل متنی )، کامپیوتر دچار خطا می شده و یک نسخه از پرونده شما به صورت خودکار ذخیره می شود، در حالی که معمولا تا وقتی شما دستور ذخیره ندهید، محتوای پرونده تنها در حافظه کوتاه مدت کامپیوتر موجود است و اگر در حافظه بلند مدت ذخیره نشود، پس از خاموش شدن کامپیوتر قابل دستیابی نخواهد بود.

حتما به فکر مغزت باش

پاسخ:
شوهرجان منم میگه حقته.
ای جاااااانم خداحفظش کنه.

آره دیده بودمش،اتفاقا من حس ششمم بعضی وقتا خیلی خوب کارمیکنه،هرچی که میگفتم پیش اومده.
خخخ باووشه مینویسم😁

آره هم اینکه از خود ایران میخره سوغاتیارو و پول تو جیب عربها نمیره.

وااااای امان ازاین خرفهای مادرشوهرا،نمیذارن راحت زندگی کنیم.

بابت اون مطالب هم ممنون،خیلی جالب بود،دستت درد نکنه
مورد سوم چه فامیلای با حالی😅
یه چیز خوب و دهن پر کن واسه خودت بردار.😁😁
پاسخ:
قابلی ندارن ها😁
متاسفانه قسمت من یه پارچه بنفش شد،البته قشنگه ها ولی دوست داشتم لباس بخرم
اما برای شوهرجان یه شلوار گررون خریدم
۰۵ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۰ ستاره سهیل

از وقتی اعصاب مصابم قاتی شده دوز خاله زنکی خونم بالا زده ، غر دوس دارم :))) بزن بزن .

خب برین لباس بخرین که چی بشه ؟ ینی چی ؟ متوجه نشدم ! اون میره حج شماها برین لباس بخرین ینی سوغاتی ؟ اره ؟ جالب بود نشنیده بودم .


از دست رفته ء کی بودی تووو.

پاسخ:
عهههه خاله زنکه کی بودی تو خخخ

سوغاتی دیگه،فقط چون نمیخواد از عربستان بخره اینجا میخره 

نبودم بدونین از دست رفتم😁
۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۱:۴۱ بانوی شرقی
خخ ای بابا...
فدای سرت یه بهترشو بخر.


خیلی از نوشته ها و حرفات خوشم اومد خوشحال میشم به وبم سر بزنی و دنبالم کنی
منتظرتم.
پاسخ:
خیلی ممنون.
لطف کردین
الهی دستت اوف شد ؟؟؟:** عاخه چرا مواظب نبودی هان ؟؟؟خخخخخ
به به همچین فامیلایی نصیب ما هم بشه :)))))
مادر شوهر است دیگر :////
پاسخ:
دستم نه پام.
آفرین اینجوری باید بگن به ادم تا یه کم وقت کنه خودشو لوس کنه،مرسی عشقم😁

الهی آمین

بله مادرشوهراست دیگر کاریشم نمیشه کرد
نیلوفر پشت سرت.داره میاد طرفت.چه چشم های وحشتناکی هم داره
قسمت آخرش و متوجه نشدم.قسمت حج رفتن رو،اینجا براتون سوغاتی می خره؟
پاسخ:
مهدیای خبیث😂خب نمیگی بچه سکته میکنه اینجوری
آره ازهمین جا سوغاتی میخره که پولای بیزبونمونو تو جیب عربها نریزه.میگه مردم شهر خودم پول تو جیبشون بره بهتره
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۳ بـانـوی بـرفـی
شوهر من که داد وبیداد  هم میکرد بعدم یاد روزایی میفتاد که مثلا یه لباس روی تخت مونده  بوده
من شب ها که میخوابم هم فکر میکنم یکی داخل اتاق خواب ها هست اینا همش از ترس هستش ما دیوونه نیستیم😀
گوسفند چه ربطی به لباس گرون داره!؟
ما اگه چند سال هم نریم هیچوقت نمیگن ولی دخالتشون همیشه هست
پاسخ:
شوهرجان در حداینکه خدایا شفاش بده و کاش اون یکی انگشتاتم داغون میشد تموم کرد.

منم همش فکر میکنم یکی بیرون در وتستاده و منو نکاه میکنه.

خب اون همه پول گوسفند میده مادرشوهرم عوضش رو باید دربیاره دیگه.

خیلی خوبه مادرشوهرمن که حتی پامیشه میره مغازه شوهرجان و آه و ناله که وااای ندیدمت دلم تنگ شده.مادرشوهرمن دخالت اونجوری نداره.
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۱۷ فری خانوم
احساس نکن مطمئن باش که دیوونه شدی 😂😂
منم بودم جان همین برخورد داشت دقیقا   ... تازه گاهی اوقات اخمم میکنه و با ناراحتی میگه حواست کجا بود ... بلد نیستن دیگه 😕
پاسخ:
خانم دکتر راهی سراغ نداری شفا پیدا کنم؟😁

آره نمیدونم چرا فکر میکنن اون لحظه باید دعواکنن!اتفاقیه که افتاده باید دلداری بدن دیگه
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۳ بانوی تیر ماهی
سلام نیلو
دخدرم بیشتر مواظب خودت باش :-* البته که من بودم همسر صد بار دعوام میکرد بجای محبت -ـ-

عژب مادر شوهری داری :-)) حالا من بودم میگفتم نمیخواد زحمت نکشید :-)) گوسفند چنده برابر با اون سوغاتی بردار :-))‌

وااااااااااااایییییی نیلووووووووو شاید ترسیدی ؟ ! از یه چیزی تو ترکی یه چیزی هست میگن ترس برداشتن (خواستم ترکی بنویسم یکمی بد شد ) حالا نمیدونم طرفهای شما هم همچین چیزی هست برو حتما ! :-)
پاسخ:
سلام 
کلا همسرها انگار کارشون دعواس،خب دلداری بدن که بهتره.

نه اینا میگن ماهزینه کردیم اینام هزینه کنن برامون.ماهم ازخجالتش دراومدیم.

نمیدونم!عههههه شاید اون روز چندباری خیلی بد ترسیدم،الان یادم افتاد.
همدردیشون منو کشت :))))))))))))
بیا خودم نازتو بکشم نیلوفر جانم
---
نیلوفر ادمو نترسون دیگه- اون روز جاریم میگفت فک کنم خونه جن داره- وسایلام همش گم میشه- بعد اون من یکم میترسم تو خونه :(
---
کاش همه همین کار خاله شوهر شمارو میکردن
---
مادرشوهر من که هروقت بگه پس چرا دیر اومدین میگم میدونی من از کی حاضرم- پسرت سر وقت نمیاد که
اونم میگه آره دیگه طفلک کارش طول میکشه :)))))))))
پاسخ:
باوووووشه کی بیام؟😊

نترس جن مگه بیکاره بیاد تو خونه و زندگیه ماها؟چیزی که تو ذهنه منه باجن خیلی فرق داره..

اتفاقا مغازه دار هم همینو گفت،گفت کارخوبی کردین ازهمین جا خریدین

شوهرجان منم گفت که خواب بودم دیر شد.اماخوشم نمیاد بپرسه 
اااااااا من چقده خینگم 
اول فکر کردم نوشتی چک(منظورم چک بانکی)
بععد فهمیدم چکش😂😂😂
نیلو خیلی خوبه خب کسی مراقبته دست از پا خطا نکنی😉
یعنی فکر میکنی دزده یا جن(بیسسسسمیییلله رحمان رحیممممم)
این توجه مادرشوهراتونو به فال نیک بگیرید و اینکه براشون مهم هستید
ننه شوهر ما که مارو آدم هم حساب نمیکنه. هیعییییی
پاسخ:
تازه فهمیدی😁شوخی کردما.

واااااای نگووو،سکته میکنما،نه یه چیزی جدای اینا،من به اینکه جن اذیتمون کنه اعتقادی ندارم.یه موجود عجیب وغریب تو ذهنمه.

دلم میخواست مادرشوهرم مثل مادرشوهر تو بود،خیلی خوبه همچین مادرشوهرایی
تاحالا دیدی تا دم مرگ هم بریم و کسی ابراز همدردی کنه؟ خخخ
راستی
سلام دیوونه

پاسخ:
نه😭😭😭😭،خیلی بدن 

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
این احساس همدردی تو خونه ماهم هست قشنگ آبکشت میکنن با احساساتشون 😜
عه چه مادرشوهر با سیاستی حالا که خودشون میخوان گرون باشه چه بهتر
نیلوووووو از دست نری ،من انقده میترسم از اینکه حس هم کنم تو خونه یه چشمی هست که دنبالم هست ووووووووویی😨
اهمیت نده بذار به حساب اینکه چقدر دلواپست و دلتنگت شده 😉
پاسخ:
آخیی پس من تنها نیستم،خوشحالم خخخ

دقیقااااااا،خاله ش هم خیلی مهربونه هیچی نکفت طفلک.

سعی میکنم به چیزای دیگه فکر کنم،والا حتما دیوانه میشم.

چه مثبت نگر،سعی میکنم😁اما سخته ها
کور بشه اون چکش که تورو نمیبینه اخه 


وای نیلو دیوونه شدی رف الفاتحههه 

برای منم لباس بردار اخه مادرشوهرت گوسفند میخاد بکشه خخخ
پاسخ:
ان شاالله،چکش هم این همه کور!!ازبیرون رفتنم موندم.

میبینی دیگه بی نیلو شدین،به فکر یه دوست دیگه باشین.

باید برای تو حاملگیشو بردارم.
غر بزن راحت باش :) غر زدن لازم هرزگاهی ؛)
پاسخ:
😁والا
دیگه کمتر تو خونمون غر میزنم میمونه رو دلم غمباد میگیرم آخرش
والا منم بودم کسی همدردی نمیکرد، همینا رو میگفتن بهم، ناراحت نباش تنها نیستی😂
نیلوفرررر ترسیدم ازت، بسم الله الرحمن الرحیم، نگو اینا رو من همینجوری توهم دارم😂
یعنی مادرشوهری در دنیا وجود داره که غر نزنه چرا دیر اومدین؟ یعنی مادرشوهری هست که این دیراومدنا رو فقط از چشم عروس نبینه و سهم کوچکی هم برای پسر خودش قائل بشه؟!
پاسخ:
عههههه راست میگی؟اخیییییی بیا درآغوشم.

خخخ مگه من جنم بسم الله میگی😂😂😂خودمم میترسم آخه.

نه وجود نداره،یه کم نمیتونن فکر کنن ایناهم زندگی دارن،کار دارن حتما نباید سر یه ساعتی برسن که،ایشششش
لابد فکر میکنن عروسا دست و پای پسراشو بستن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">