دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

هی اومدم اینجا و ناله وشکایت که چرا مغازه ها فروش نمیره

وحالا اومدم بنویسم بالاخره فروش رفتن.

پول یکی از مغازه ها که کلا رفت پای پول زوری که شهرداری میگیره

پول اون یکی مغازه هم میره بابت بدهی هایی که به مردم داریم

فقط میمونه بدهی بانکها که اونم خدابزرگه.

این وسط شوهرجان خیلی ناراحته که هیچ پولی دستش نمیمونه

بهش میگم ناشکری نکن،برو خداروشکر کن فروش رفتن 

و اززیر بار منت آدم ها اومدی بیرون

خدایا شکرت.

دلم میخواست شماهم تو شادی من شریک باشین.