دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

خیلی عصبانیم،حتی اگه خیلی بی منطق باشه فکرم.

دیشب شوهرجان اومد و گفت مامانم اومده بود مغازه

گفتم چرا؟

خانوم فرمودن خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده😠

درحالی که همین چند روز پیش شوهرجان رفته بود خونشون.

بعدش هم فرمودن دلم برای نیلوفر تنگ شده خیلی دلم میخواد ببینمش،نمیاد خونه مامانش؟😠

من که میدونم اینارو با چه قیافه و لحنی گفته خیلی آتیشیم کرده.مخصوصا اینکه میدونست خونه مامانم اینا بودم.

همیشه کاری میکنه که شوهرجان رو مدیون خودش بکنه و بگه من خیلی خوبم.همیشه خودش رو مظلوم نشون میده.

اینجوری میگه بعدش شوهرجان بیفته به جونم که آره مامانم ماهه تو چرا باهاش خوب نیستی!

و بعد این هی بره خونشون که دل مامان جونش تنگ نشه یه وقت!!

دلم میخواست به شوهرجان بگم کسی که اون همه مدت قهر میکنه،،اگه تو باهاش حرف نمیزدی همچنان هم قهر بود

چطور میتونه دلش تنگ بشه؟

اگه نخوام منو مثلا دوست داشته باشه چیکار باید بکنم؟




بعدانوشت:دیدین گفتم الان اومد گفت امروز عصر سرکارنمیره که بریم خونه مامانم😠

متنفرم ازشششششششششششش