دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

سکانس اول:خانه مادرشوهر

چندسال پیش،باشوهرجان تصمیم گرفتیم صبحانه رو با خانواده شوهر میل بفرماییم.

دوتا سنگک جانانه خدیدیم با کله پاچه رفتیم.همین که پامون رسید خونشون:

مادرشوهر:چه خبره این همه زیاد خریدین،کی میاد بخوره؟

پدرشوهر:زیاد خریدین خورده نمیشه.

ایناگذشت،نشستیم پای بساط صبحانه.

فقط مابودیم و مادرشوهر.

بعد که خوردیم،همه تک تک اومدن و خوردن.

این شد صبحانه مثلا دورهمی.

شوهرجان که حسابی خرد تو ذوقش.



سکانس دوم:خانه مادرزن

هفته بعدش رفتیم خونه ما.

استقبال به گرمی صورت گرفت.حتی خواهرم که لب به کله پاچه نمیزد 

اومد باهامون نشست و نون و پنیرش رو خورد.

بعد اون دیگه هیچوقت،شوهرجان نگفت بریم خونمون برای صبحانه،اما هرازگاهی کله پاچه میخریم 

و میریم خونه ما،وکلی هم از دورهمی بودن لذت میبریم.




سکانس اول:خانه مادرزن

کوبیده های شوهرجان،بسیار لذیذ میشه چون باعشق تمام میپزه.

و هرازگاهی خانواده هارو مهمون میکنه.

اولین جمعه افطار خونه مابودیم با کوبیده شوهرجان پز.

خوردیم و کلی هم ازش تعریف کردیم و تشکر.




سکانس دوم:خانه مادرشوهر

این جمعه خونه مادرشوهربودیم.

شوهرجان که باعشق مشغول زدن کوبیده هابود که یهو:

مادرشوهر:واای خیلی زیاده،کی میخواد بخوره،بعدشم نازک کن مثل مال بیرون.

وپشت بندش چندتاجمله گفت و خودش رو لوس کرد.

جوری شوهرجانم ناراحت شد که دلم براش کباب شد.

خیلی بدجوری خورد تو ذوقش.




توخونشون هم که نه مادرشوهر،نه خواهرشوهر و نه برادرشوهر(البته عرض این ۵سال یک بار هم باهام حرف نزده)

هیچکدوم باهام حرف نمیزنن.

و من درسکوت مطلق هستم  تا وقتمون تموم بشه.

کاش میتونستم مثل بعضی زن ها باشم

هرکی جای من بود ،با این رفتارها پاشو خونشون نمیذاشت

اما من بزدل همچنان میرم.

درجه بزدلی به قدری در من بالاس که حتی نتونستم به شوهرجانم اعتراض کنم،

ویا حتی کمی دردودل.



خدایا نمیشه یه جوری بشه که دیگه نبینمشون؟

دیدنشون منو خیلی آزار میده.

اون حس طلبکارانشون بیش ازحده

اون نگاه مادرشوهر

ای خداااااااااااا




فقط 14روزش موند.

البته اگه جناب ماه افتخار بدن و ظاهر بشن.


آهان کتاب صوتی ماه و پلنگ خیلی قشنگه.

نظرات (۹)

خدایا امان از این قوم الظامین امان
پاسخ:
خیلی خیلی اماااااااان
می دونی نیلوفر مردها اصلا ذهن خوان خوبی نیستند اینکه از شواهد و قرائن به حالات  روحی و نگرانی و غصه هامون پی ببرن.
باید خیلی واضح و روشن با مثال و با کمال آرامش (این یه مورد خیلی مهمه که بدون عصبانیت و طعنه و نیش و کنایه باشه) حرف هامون و بهشون بگیم.یه روز بشین مفصل باهاش صحبت کن و حرف های همدیگر و بشنوید.
من با کتاب صوتی نمی دونم چرا راحت نیستم.حس می کنم تمرکز می خواد .
پاسخ:
آره میدونم.
اما میترسم.
میترسم چیزایی بشنوم که ازاینی که هست اوضام بدتر بشه.یه روزی باید دلمو به دریا بزنم
میدونی اینقد حرف نزدم تو خوابام یا جیغ میزنم یا بالا میارم.
این کتاب صوتی رو گوش بده مخصوصا اگه با صدای اونایی باشه که اجرا میکنن
مهدیا خیلی محشره کتابه.یه حزنی داره
راست میگی دقیقا همین طوره.
وای من نمی دونم چرا بعضی آدما اینطوری میشن. حالا اگه این آدمو تو کوچه ببینی یا مثلا تو اتوبوسی تو کلاسی جایی چقدر باهات صمیمی هست حالا که اومدی زن داداشش شدی یا زن پسرش اینطوری باهات رفتار می کنه. 
منم دوست دارم جمع صمیمی باشه. 
هرازگاهی مامانم به داداشم اگر چیزی میگه محض شوخی . من اگر ببینم اوضاع جالب درنمیاد میرم هوای داداشمو دارم. هرچند این وسط عروسمون هم میره سمت مامانم و میگن و میخندن منم میبینم داداشم تنها مونده میرم سمتش.
بنظرم خانواده پسر اگر هوای پسرشونو نداشته باشن دیگه چه توقعی از عروس میره؟ بهتره که هر اتفاقی هم افتاد در جلوی خانمش عزت و احترامش حفظ بشه.
پاسخ:
حالا همین مادرشوهرم،هرجامیشینه میگه نیلوفر مثل دخترمه
ازگل نازکتر بهش نمیگم
خانواده شوهر،واقعا دختر رو مثل خانواده خودشون بدونن هیچ مشکلی به وجود نمیاد
اکثر جاها همینطوره و دامادارو بیشتر تحویل میگیرن- خیلی خوبه حداقل ماها سربلند میشیم به خاطر رفتار خانواده مون :)
----
با شوهرتم حتی  در موردش حرفم نزدی؟ حتی ایشونم نمیپرسه چرا خونه ی مامانم انقد ساکتی؟
----
فک کنم به من بیشتر از روزه دارا سخت میگذره- خدا کنه زودی تموم شه :(
پاسخ:
آره خانواده دختر خیلیاشون هوای داماد رو دارن،منم ازاین نظر خیالم راحته که سربلندم.

اصلا،هی میخوام حرف بزنم،حتی نوشتم اما میترسم نگین.نمیدونم واکنشش جیه.
نه نمیپرسه اصلا،بپرسه که خیلی خوب میشه.

اونایی که روزه نمیگیرن این ماه براشون سخته،کسی هم رعایت نمیکنه که بابا طرف نمیتونه بگیره باید بخوره،کاری بهش نداشته باشین.
السلام علیک خواهر نیلو
هروقت کله کوبیده داشتی بیا خونه ما انققققده بهت خوش میگذره که نگووو
منم خوش اشتها و عاشق جفتشونم
قبول باشه طاعات عبادات
التماس دعا
پاسخ:
سلاااااام
دل به دل راه داره.
جدا؟باوووووشه یه روز میاییم فعلا که مشهد باما قهره.
چه شرایط سختیه نیلو:((
چه جوری تحمل میکنی؟
چرا میری و اجازه میدی اونجوری باهات رفتار کنند آخه؟
شوهرت خودش بود و تو خونه ی شما این برخورد باهاش میشد بازم میومد؟:|
پاسخ:
خیلی سخته،بغضم میگیره اونجا.
میترسم بهش بگم نمیام.شوهرجان من خیلی حق به من نمیده متاسفانه.
خیلی دلم میخواد این سوال رو ازش بپرسم اماجرات ندارم
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
نیلو با این تفاسیر من قانون نرفتن به خونه مادرشوهر و رفتن به خونه مامانت رو تصویب میکنم والسلام ...
*** طفلکی چقد ناراحت شدم براش 
نیلو واقعا ازت بعیده انقدر ارومی و صدات در نمیاد امیدوارم موقعیتش پیش بیاد و بحث مفید و نتیحه دار با شوهرت بکنی که دلت اروم شه 
پاسخ:
خیلی ممنونم که تصویب کردی مشکلم حل شد خخخ
منم خیلی غصم شد براش.
میدونی سهیلا میترسم.ازجوابا و حرفایی که ممکنه بهم بزنه میترسم.


بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
همیشه خونواده ی شوهر بی ذوقن باا
نیلوفر چرا با *** حرف نمیزنی خب
اون که خودش میبینه به مامانشینا چیزی نمیگه؟
میخوای من باهاش حرف بزنم؟
خخخ
اعصابمو خرد میکننا
قاطی و داغونن
اه
پاسخ:
مخصوصا مادرشوهرمن،بسیار ذوق زن
میترسم،میترسم چیزایی بگه که دلم ازاینی که هست بیشتر بشکنه
خیلی وقتا آخه حق رو نداده بهم.
فک میکنم الانم حق رو داده به اونا که چیزی نمیگه.
بیا حرف بزن،حتی میتونی بزنیش.

  • مامان دخترم
  • حالا خدا کنه شوهر جانت تفاوت این سکانسها رو تشخیص بده 
    و بفهمه چه خبره...
    اخه مردا اکثرا این چیزا رو میبینن ولی متوجه نمیشن و ازش رد میشن.


    اخه علت حرف نزدنشون چیه؟
    اگه حرف نمیزنن باهات ک دیگه رفتن نداره
    شوهر جانت متوجه این موضوع هست؟؟؟

    نیلو این حالت بزدل بودن ک میگی رو کااااملا درک میکنم
    خودم تجربه ش کردم.اونم توی بی احترامیای برادرشوهرم
    اینقدر بی احترامی کرد و شوهرم همچنان منو برد اونجا تا بالاخره
    اونطوری ک نباید بشه شد و هرچی از دهنش در اومد با وقاحت تمام 
     بمن گفت.
    بعداز اون فقط یه بار منو نبرد اونجا ولی هفته های بعد همچنان بردم
    با این تفاوت ک بیشتر از قبل سگ هم حسابش نمیکردم.
    شوهر جانت داره میبینه ...اون نباید ببرتت...
    اما متاسفانه بنظر من بزدل اصلی شوهرامونن ک مارو برمیدارن میبرن
    از ترس اینکه آقا ننه شون ناراحت نشن

    با تماااااام وجود درکت میکنم نیلو
    بنظرم یه بار ک اونجا هستین و همشون با تو توی سکوتن
    همونجا به شوهرت بگو.
    بگو هدفت از اوردن من اینجا چیه؟؟؟
    تا کی باید خورد بشم زیر این نگاهها و سکوت و کم محلیاشون؟
    همین.

    ممنون از معرفیت
    پاسخ:
    فهمیده که بعد اون نمیگه صبحانه بریم خونمون،همیشه میخریم میریم خونه ما.حالا بعد جریان افطاری دیشب نمیدونم قراره چی جوری بکنه،فک نکنم رو اینش تاثیر گذاشته باشه.

    نمیدونم چیه،ماجمعه خوش خوشانه ازهم جداشدیم،دوشنبه که رفتیم قهر بود.متوجه این موضوع هست اما نمیدونم کدوممون رو مقصر میدونه.فقط وقتی میریم همش نگام میکنه و هیچی نمیگه شوهرجانم.

    اتفاقا یه روز میخوام همینجوری بگم،بهش بگم پاشیم بریم من اینجا کاری ندارم،امیدوارم جراتشو داشته باشم که بگم بهش.
    میدونی برای من رفتار اونا مهم نیست،این بی توجهی شوهرجانمه که منو اذیت میکنه فعلا.
    امان ازاین پسرای مامان ذلیل لوس
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">