دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

بالاخره جرات کردم و حرفامو زدم.

گفتم وقتی میام خونتون احساس تنهایی میکنم.

گفتم وقتی میام خونتون بهم بی احترامی میشه

گفتم مامانت کارشه که هرازگاهی بی دلیل قهر کنه

گفتم ببین داداشت رو،با زن مردم میگه و میخنده،اما نوبت به زن داداشش که میرسه خجالتی میشه

گفتم وقتی میام خونتون خواهرت رو با زور باید از اتاق درآورد بیرون 

گفتم وقتی تو میای خونمون همشون جلوی در منتظرن تا بریم تو.

گفتم وگفتم و گفتم،فقط شنونده بود.

بعد این سکوت نمیکنم

همین اندازه که من اذیت میشم

شوهرجانمم باید اذیت بشه.

احساساتم نسبت به شوهرجانم داره منطقی میشه

ازاون احساسات داغ و دلسوزانم دیگه خبری نیست.


الان نوشت:فهمیدم با دیوار حرف میزدم نتیجه میگرفتم اما باشوهرجان نه.

متاسفم برای خودم.




خیلی بی رحم شدم

شدم یه کوه یخ

مادرشوهر حالش بد شد

من فقط نگاهش کردم

سلام ندادم

واکنش هم نشون ندادم.

حتی مقابلم جون هم میداد

برام فرقی نمیکرد.



الانم خونه مادرشوهرم

دلم میخواد سربه تنش نباشه

سربه تن شوهرجان هم نباشه

میشینن دوتایی تصمیم میگیرن 

منم که هیچی.

ازمادرشوهر انتظاری نیست

اما ازشوهرجان که قبلش بهش گفته بودم

انتظار داشتم.

دراین روز و این ساعت شوهرجان رو دوست ندارم.




آخرین غرهای من راجه به مادرشوهرم بود.