دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

قرار شده هر وقت پولی دستمون اومد یه تیکه ای از خونمونو کتاب خونه بسازیم برای کتابای نازنینم.

هروقت بهش فکر میکنم از ذوق،تپش قلب میگیرم.

امیدورام چشم انتظاری خیلی طول نکشه.




 دوستم اومده بود خونه ما تا منو آرایش کنه.

میگفت خیلی خوشگل شدی همیشه آرایش کن،آرایش لازمه یک زن هست.

بعد میگه شوهرجانت حق داره اجازه نمیده آرایش کنی  بری بیرون چون خیلی عوض میشی.

عکسامو هی نگاه میکنم از خودم سیر نمیشم،خخ

اعتماد به نفس بی نهایت.بی جنبه گی هم در حد اعلاء




از این حلقه های لاغری که تبلیغ میشد ،خریدم

فک نمیکردم تاثیر داشته باشه

اما وقتی قبل و بعدم رو اندازه کردم خیلی کم شده بود مقدارش

امیدوارم تا عروسی دوتا از دوستام اثری از شکم و پهلو نمونده باشه.





دوست دارم ازاین مادربزرگای تو سریال ها باشم.

مادربزرگی که یه خونه با یه حیات بزرگ و

یه دونه ازاین صندلیایی که تاب میخورن و

یه دونه از این چیزای سه گوشی که میندازن رو شونه هاشون

با یه کتابخونه بزرگ داشته باشم و بشینم رو اون صندلی ها

وکتاب بخونم و نوه هام تو حیات بازی کنن و شاد باشن

و ازداشتن مادربزرگ فرهیخته ای مثل من کیف کنن.





شوهرجان امروز تا تونست رو اعصابه من رژه رفت

اوشون:پاشو برو به مامانم کمک کن.

زن رنج دیده: نمیرم.

اوشون:به خاطر من برو

زن رنج دیده:تو هم به خاطر من اصرار نکن نمیرم،خواهش میکنم


بعد یک دقیقه


اوشون:حالا که نمیری یه زنگ بزن

زن رنج دیده به شدت عصبانی:باش

زنگ زدم و در حد چندثانیه حرف زدیم و راحت شدم.


چرا این شوهرجان من اینقد مامانیه آخه.

نظرات (۸)

سلام
به همون دلیلی که شوهر من مامانیه...اوووووف
من که هر ایده ای دارم بعد یه مدت میره تو دیوار. از بس که شوهریم بی حس و حاله:)
پاسخ:
سلام
ای بابا از دست پسرای مامانی کچلمون میکنن
نه شوهرمن عاشق اینه خونه رو هی خوشگل کنه یا وسیله ای چیزی بخره،جلوشو نگیرم خونمون میشه سمساری
سلام عزیزم کاش منم اراده داشتم ویه کم میتونستم زندگیمو تغییر بدم 
پاسخ:
سلام باران جان کم پیدا

ان شاالله میتونی باید یه تصمیم جدی و قطعی بگیری
مگه به همین راحتیه طلاق دادن دخترجون
خودت رو دوست داشته باشی، دیگرانم دوستت دارن
حرفاتو نگه داری مریض میشی دختر، حرفت رو بزن
پاسخ:
یه بار دیدم طلاق دادن خیلی آسونه اونم بعد دوماه زندگی عرض یک ماه طلاق دادن و تموم،بعد اون این ترس باهامه
دقیقا تازه بهش رسیدم
چون نمیتونم حرفامو بزنم این سری براش نوشتم و خوند و حل شد
حرف زدن برام سخته
سلام دوست عزیز . نوشته هاتو دوست داشتم لینکت کردم . اگه دوست داشتی به سربزن و لینکم کن
پاسخ:
خیلی ممنونم.
اومدم بخونمت اما رمزی بودی
وای منم خیلی دوس دارم خونمونو که بزرگ کردیم حتما یه کتابخونه بخریم :))
----
معلومه که قشنگی دختر :) اونایی که ارایش بهشون میاد خیلی خوبه- به بعضیا اصلا نمیاد و اما اصرار دارن که غلیظ ارایش کنن
---
چه مادربزرگی - چه شود - از این عینک گردالیا هم بزنی :)
---
در مورد پست بالا هم که کامنتدونیتو بستی اما به نظر من تو هرچیزی تعادل خوبه- نه مثل بعضیا که جسور و یه جورایی بی ادبانه برخورد میکنن خوبه نه مثل بعضیا که انگار زبون ندارن از خودشون دفاع کنن و حرص درمیارن
پاسخ:
ان شاالله یه کتابخونه خیلی بزرگ تو خونمون بخریم دوتایی.

مرسی آره یه عده نه بلدن نه آرایش میاد بهشون اما اصرار دارن آرایش کنن

آره خیلی باحاله عاشق اینجور مادربزرگام

دقیقا من جز دومی بودم چون همیشه ترس داشتم هی حقم گذاشتن زیر پا
نیلوفر دقیقا تا بقول خودت به این باور نرسیم نمیتونیم
اقدام به تغییر کنیم.
من میگم باید هرکس توی اون شرایط خاص قرار بگیره تا
بفهمه.
موفق باشی خانوم ^_^
پاسخ:
دقیقا تاوقتی مبتلا نشدن نمیتونن درک کنن
ممنونم میناجان
آفرین نیلوفر ورودت رو به تغییرات جدیدت تبریک میگم.
متاسفانه هرچی تا به حال به سرمون اومده از همون ترسمون نشات میگیره
و این خیلی بده....خیلی زیاد.
این ترس لامصبو اگه دمشو بگیری و از توی وجودت پرتش کنی بیرون و بجاش جسارت و قدرت به خودت تزریق کنی اونوقت هم خودت حال بهتری خواهی داشت و هم اینکهدیگران دیگه به دید گذشته بهت نگاه نمیکنن
و با تغییر جدید تو اونام ناخواسته وارد تغییر میشن و همه چیز همونطوری میشه ک تو میخوای.
کاملا و با تمام وجود حس و حالت و تغییراتت رو درک میکنم
و بازم با تمام وجوووود خوشحالم و ازت میخوام ب راهت ادامه بدی.
واقعا نیلو ادم باید اول به خودش اهمیت بده اول برای خودش ارزش قائل باشه
اونوقته ک دیگرانم همینکارو میکنن.
حس خوبی به ادم میده انگار ادم قدرتمند میشه.
فقط حواست باشه گهگاهی اون ترسه میاد جلو و باز خودی نشون میده
ولی تو جا نزن و مصممتر ادامه بده و تسلیمش نشو^_^
پاسخ:
مرسی میناجان
دقیقاهمینطوره همش نگرانیم نکنه نخوان دیگه اما اصلا اینجوری نیست
آدم ها سریع عادت میکنن تا خودمون نخواهیم کسی مارو جدی نمیگیره که،منم سعی میکنم ادامه بدم مخصوصا تو رابطه باخانواده شوهرجانم.
همیشه روانشناس ها میگفتن اما پن به این باور نرسیده بودم اما این چند روز واقعا حسش کردم.
هم ترس هم حس دلسوزی که باید مقاومت کنم تا باز دست و پام رو نبندن
مرسی تو هم همینطور موفق باشی

چه مادربزرگ دوست داشتنی .خوش به حال نوه هات.







پاسخ:
مرسی مهدیا جان.
خودمون که مادربزرگ خوب نداشتیم خودمون خوب بشیم حداقل
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">