دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

بعضی اتفاقات ممکنه در ظاهر خیلی بد باشن و حسابی به هم بریزه حس و حال آدم رو

اما بعدش میفهمی یه خیری توش بوده و خدا دوستت داشته و به فکرت بوده.

وقتی روز پنجشنبه اون اتفاقات  افتاد،اولش فقط تو مغزم مرورش میکردم و خودمو شکنجه میدادم

بعدش یهو انگاری بزرگ شدم،تازه فهمیدم من یک زنم

و این سال ها من اشتباهی زندگی میکردم.

زندگی مشترک بله و چشم قربان نیست،اگه یک زنی اینارو نگه کسی طلاقش نمیده

ترسی که به خاطر مشکلات گذشته تو وجودم بود

همیشه میترسیدم اگه ازحقم دفاع کنم،اگه درمقابل مامانش واستم،اگه درمقابل شوهرجانم واستم 

حتما طلاقم میدن.

خداروشکر میکنم به خاطر روز پنجشنبه،که باعث رشد من شد.





پنجشنبه شب که رفتیم خونشون و برادرشوهرفرمودن هرکدومشون

یکی از وام های مامانش رو به عهده بگیره و قسطاشو بده

تونستم سکوت نکنم و حرف دلم رو بزنم بدون ترس از دست دادن.

گفتم مشکل دادن قسطا نیست

اینارو صاف کنیم،باز دوباره میرن وام میگیرن

و دردسرها باز شروع میشه.





من هروقت حرفی بخوام به شوهرجانم بزنم

تویه دفتر مینویسم و میدم میخونه

وجمعه هرچی تو دلم بود رو نوشتم و خوند

ودر آخر نوشتم هروقت منو دوست داشتی،منم دوستت خواهم داشت.

عصبانی شد

اماچون میدونه دیگه نباید راجه بهش حرف بزنه سکوت کرد

همینکه حرف دلم رو بفهمه برام کافیه.




دیگه مثل سابق همیشه لبخند ندارم

دیگه مثل سابق آویزون شوهرجانم نیستم

دیگه مثل سابق دلسوزی نمیکنم

دیگه مثل سابق وراجی نمیکنم

دیگه فقط و فقط خودم مهم هستم و بس.

فقط و فقط خودم رو دوست دارم و بس.