دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

به شوهرجان میگم میخام برم درش بیارم و برای همیشه راحت بشم.

 خسته شدم از دوهفته یک بار درد کشیدن اونم نه یک روز،سه روز.

 نمیخام اصلا. 




پدرشوهر به مادرشوهر گفته فرش خونه رو بفروشین و قسط وام منو بدین. 




شنبه که سالگردمون بود مادرشوهر زنگ زده بود یه مامانم و

به همراه خواهرشوهر و یک عدد کیک اومدن خونمون و غافلگیر نمودن اینجانب رو. 

اجازه هم نداد وقتی هستن کیک رو ببرم. 

گفت وقتی شوهرجان اومد باهم عکس بگیرین و روز بعدش میدی به ما. 

شب هم با شوهرجان عزیزم رفتیم بیرون و یه جای خیلی قشنگ شام خوردیم و اومدیم. 

روز خوبی بود. 





من و فانتزی های بیمزم: 

دوست داشتم وقتی از یک بانکی سرقت میکنن،یکی از گروگان ها باشم. 

دوست داشتم وقتی جایی دور ازشهر میریم برای گردش،یک جنازه کشف کنم. 

دوست داشتم،شاهد به قتل رسوندن یک آدم باشم. 

دوست داشتم زندانی میشدم. 

دوست داشتم معتاد میشدم و بعدهم ترک میکردم. 

دوست داشتم یه گلوله میخورد بهم تا ببینم دردش چطوریه. 

دوست داشتم عاشق میشدم و تو عشق شکست میخوردم. 

دوست داشتم شاهد سقوط یک هواپیما باشم اما وقتی چند شب پیش خواب دیدم که هواپیما سقوط کرد وهمه مردن عذاب وجدان ولم نمیکرد،بیخیالش شدم. 





نمیتونم هضمش کنم چطور میشه یه چیزی سخت باشه اما شیرین باشه؟

چطور میشه همش درد داشته باشی اما دوست داشته باشی؟

من لذت همراه درد رو نمیخوام


نظرات (۲۱)

نیلوفر مادرشوهرت هی خوبه هی یه زیرابیایی میاد چشه؟؟؟

ینی میخام ببافمت آخه این چه فنتزیاییه
پاسخ:
نمیدونم خودمم. ذاتش خوبه اما خب مادرشوهره دیگه بعضی وقتا باید خبیث بشن. 
خخخ هنوز جوونم گناه دارم. 
خوب دکترت را عوض کن قربونت برم. این طوری که نمی شه. از پا می افتی. 
پاسخ:
ازپا افتادن رو خوب گفتی،چون واقعا آدمو ازپامیندازه همه جوره. 
فعلا دکتر گریز شدم. 
اما فکر کنم باید تجدیدنظرکنم. میترسم بازم کیست باشه بیچاره بشم. 
ذهن بیمار و مسموم من رفت سراغ دستگاه جلوگیری از بارداری :دی
فانتزی هاتون هم خیلی زجرآوره آخه چراااااااا :-!
پاسخ:
اوووووه چه فکر بامزه ای. 
زجرآوره؟نمیدونم. ازنظر من جالبه،هیجان داره. 
حیف از رحمت نیست دختر :) تحمل کن!!!! تحمل... رتی دکتر بگی درد داری؟؟؟؟
پدرشوهرت اعجوبه ایه...
عجب فانتزی هایی داری!!!!:))))) واقعا؟؟؟؟؟
مادر شدن خیلی خوبه... اصلا سختم نیست:)
پاسخ:
آخه کلافم کرده. نه خیلی وقته دکتر نرفتم. 
پدرشوهرم کلا اجاره داده بالاخونشو. 
آره جالبن آخه. تجربه هرکدوم قشنگه. 
نمیدونم،فعلا مرددم. 
سلام نیلوفر جان.
خخخ نه نرو درش بیار.آخه مگه میشه همینطوری یهویی؟
فانتزیات برام خیلی جالب بودن واقعا.
سالگرد ازدواجتون هم مبارک باشه بانو.
پاسخ:
سلام آواجان. 
منم بخوام که در نمیارنش،چون بچه ندارم،کمبود جمعیتم که داریم. 
خیلی ممنونم. 
  • خانم آقای الف(آیلین)
  • هم اینک از درد همین مرض به خودم می پیچیدم خیلی وحشتناکه دردای من :(
    پدر شوهرت تنها نیست آزین آدمای بی منطق ولی تو دسته های مختلف زیاد داریم :/
    پسا سالگردتونم مبارک:)
    فانتزیات زیادی خشنه یه کم تجدید نظر کن 
    از تو کامنتا فهمیدم قسمت اول و آخر چی گفتی خخخخ 

    پاسخ:
    الهی چه بد. 
    آره که متاسفانه گیر ما افتادن. 
    پسا مرسی. 
    خشن نیست،جالبن. امتحان کن،خخخ
    خسته نباشی
    سلام نیلو جون خوبی عزیزم.
    به نظرت ارزشو داره به خاطر چند روز درد
    وای چقد احساساتی هستی عجب روح لطیفی داری فانتزیهات تو حلقم
    پاسخ:
    سلام خوش اومدی
    نه نداره اماوقتی هم درد دارم کلافه میشم حسابی. 
    خخخ خیلی. 
    نیلوفر جونم ضعف بدنی دارم.الان بهترمااااا از قبل اما عضلاتم قوی نیست

    بی حال میشم یهویی...

    تو چه خبر ؟؟؟خوبی؟؟؟؟
    پاسخ:
    سمیراجان به خودت برس،خودتو حسابی تقویت کن. 
    یه وقت برا خودت بذار. 😡
    دلمون برات تنگ میشه اینجوری. 
    امیدوارم هرچه زودتر قوی بشی و حالت خوب بشه. 
    منم خوبم خداروشکر. 
    برخلاف اکثرا که فکر کردن دندون بوده ، من سریع مطلبو گرفتم 😂😂یه همچین آدم منحرفیم من
    منم خیلیییییی دوس دارم برش دارم 😐😂😂
    بهت نمیخوره فانتزی هات انقدر خشن باشنااا 😮😮 یکم لطیف تر باش تو فانتزی ساختن خو 😅
    چه مادر شوهری به به 😀😊
    بچه های دیگران برام خیلی گوگولی و جذابن اما به دوران وحشتناک حاملگی که فکر میکنم میگم بعدا از پرورشگاه یه دونه خوشگلشو میارم 😂😂😂باز هم یه همچین آدم ترسویی ام
    نمیدونم این شکلک هایی که میذارم میمونن یا نه 😐
    پاسخ:
    آفریییییین دختر منحرف،خخخخ
    تو چرا؟نکنه مثل منی؟
    اصلا خشن نیستم،اما دلم میخاد تجربشون کنم تا بفهمم حسشون اون لحظه چی بوده. 
    مادرشوهره دیگه. 
    دقیقا مثل من،وقتی بچه میبینم دلم ضعف میره براشون اما خودم دلم نمیخاد داشته باشمش. 
    منم میگفتم از پرورشگاه میارم اما شوهرجان راضی نمیشه. 
    آره شکلک ها هست
    دبوونه بعداتر ها شاید واقنی نی نی خواستی. 

    پدرسوهرت خیلی بار رو دوششه واقعا نگرانشم :/

    تو با این فانتزی هات حتما باید پلیس میشدی :دی  

    سالگرد ازدواجتون مبااارک
    پاسخ:
    حالا کو تا بعداها. واقعا کلافه شدم. 
    خیلی،نگران سلامتیشم. 
    اتفاقا دوست داشتم عکاس پلیس میشدم. میرفتم صحنه های جرم. 
    ممنونم. 
    فانتزی زنانه یعنی یه چیزایی همش تو مایه های عشق و دریا و لوازم آرایش و لاک و ایناها
    نه که قتل و جنایت..خخخخ
    پاسخ:
    اوووه چه چیزااااا،خخخ
    باید کلی به خودم فشار بیارم تا این فانتزی ها بیاد تو ذهنم. 
    تجربه قتل و جنایت خیلی باحاله ها. 
    خدا بده شاااااااانس..مادر شوهرشو دریابین.به به

    پاسخ:
    سمیرا چه خبرا؟نیستی؟
    خخخخ
    مادرشوهر که نیست یه تیکه جواهره
    فقط بعضی وقتا تیزیه جواهر اذیت میکنه. 
    چند روز بعدش حالمو اما گرفت. خخ
    یعنی فانتزیات تو حلقم

    نیلوفرررررررررررر  
    پاسخ:
    خیلی هیجان باید توش باشه ها. 
    البته اکه همون جا سکته نکنم. 
    واااااااااااااااااااااااای نیلو چقده خطرناکی توووووووووووووووووووووو
    از همه اون فانتزی هات من بینهایت می ترسم
    تو دیگه کی بودی؟؟؟؟؟خخخخخخخ
    اولش فکر کردم دندون دردی بعد دوزاریم جا افتاد
    میدونی خونریزی زیاد ازکم خونی هم هست هااااا
    یکمی خونسازی کن
    به به مادرشوهر سورپرایز کنتو عشقه
    من که از قیافه و هیکلش همیشه فقط اخماش تو ذهنمه و ادعای کم اشتهاییش که مثل یک گاو چاقالو همش در حال خوردنه
    نیلوفرررر جوووووون یکمی مهربونتر باش فانتزی های زنانه تر بخواه... هاهاهاها طفلکی شوهرت چه میکشه از دست تووووووووووو
    پاسخ:
    منم میترسم،اما دلم میخاد تجربه کنم. 

    نه از کم خونی نیست،هورمون های بدنم درست کار نمیکنن،با دارو هم خوب نمیشن،مثل خودم لجبازن. 

    مادرشوهره دیگه. 
    خخخخ،گاو چاقالو

    فانتزی های زنانه؟مثلا چیا؟

    ie done biari mifahmi

    پاسخ:
    امیدوارم اینقد این دست و اون دست نکنم تا سنم بگذره. 
    من اول دندون و فکر کردم.می خواستم بپرسم تو کامنت ها متوجه شدم.
    واقعا تند تند شدن هم دردسره ها.

    چه فانتزی های جالبی.ولی من حتی تحمل دیدن سر بریدن مرغ هم نمی تونم باشم.خیلی ترسوام نیلوفر.

    وقتی باردارشدی میتوجه می شی چرا هم سخته هم شیرین.بعد بیا حرف  این پستت و پس بگیر.
    پاسخ:
    خعیلی،فکرشو بکن از 10 روز مونده هم علائمم شروع میشه،فقط من چند روز حالم خوبه،طفلک شوهرجان که هی باید عصبانیت و افسردگیمو تحمل کنه. 

    منم تحمل دیدن خون رو ندارم اصلا،غش میکنم،اما بدجوری تو ذهنم هستن. 

    امیدوارم همینجوری باشم من. میترسم نتونم تحمل کنم

    سلام

    فانتزی هات عجیب غریبن. یکی دو تاش شبیه منه. مثلا منم دوست دارم جزو گروگان باشم یا این که قهرمان یک ماجرایی بشم تا سر حد جان. یا خیلی چیزای دیگه. منم یه بار به فکر رسید گلوله دردش چجوریه؟ بعد تصور کردم اگر بخوره بهم درجا از ترس دردش سکته می کنم :)
    الان دیدم توی نظراتت نوشتی که رفتی دکتر پس هیچی. می گم شاید اگر مامان بشی دردت کم بشه. بپرس ببین میشه این طوری؟
    چقدر مادرشوهرت خوب میشه این وقتا. پدر شوهرت را نمی تونم درک کنم خیلی سخته. امیدوارم که از زندگی نبریده باشه چون مرد تا می تونه پشت خانوادش می ایسته ان شالله خدا گرفتاری هاشو رفع کنه.
    راستی سالگرد ازدواجت مبارک . :)
    بعضی وقتا مثل الان از این حرفای خوب خوب بنویس خیلی کیف می کنیم وقتی می خونیم و  انرژی مثبت بهمون می دی:)
    پاسخ:
    منم فک میکردم کجام گلوله بخوره خوبه،اول میگفتم بزنن توشکمم بعدترسیدم اعضای داخلیم صدمه ببینن،فک کردم بزنن به بازوم قشنکتره طوریمم نمیشه،خخ
    آره دکتر زیاد رفتم،دارومیخوردم خوب بودم،تموم که میشد دوباره مثل قبل میشه،یه سری که سقط کردم دردم کمتر شده،امیدمم به همینه. 
    مادرشوهرم علاقه زیادی به این چیزا داره. 
    پدرشوهرم یهواینجوری شد،البته مادرشوهرهم بی تقصیرنبوده. 
    خیلی ممنونم. 
    وای نیلوفر تو از من دیوونه تری.‌‌‌‌..خیلی دیوونه تر....خیلی خیلی دیوونه تر

    :))))))
    اللهم اشف کل المجانین  :)))

    بیخود  :/
    من میخوام خاله شم  :/
    پاسخ:
    عههههه واقعا؟
    به خودت امیدوار شدی پس. 
    الهی آمینننننننننننننن
    تو منو خاله کن خب،چه فرقی میکنه. خاله شدن خیلی کیف داره ها
    دوهفته یه بار؟؟؟
    نشنیده بودم تا حالا 
    مگه ماهی یه بار نیس ؟
    چه فانتزیهای خشنی داری دختر جون 

    پاسخ:
    آره دوهفته یکباره،الان چندساله اینجوری شدم،کلی هم دکتر رفتم اما تکون نمیخوره ازجاش. 
    فک کن هر دو هفته اون همه قرص هم باید بخورم دل دردمو خوب کنه. 
    ازدستش راحت بشم که بهتره. 

    خخخ،خیلی دل و جراتشو ندارم ها،اما دلم میخواست برام اتفاق بیفته
  • مامان دخترم ..
  • تو هم چل شدی نیلوفراااااا  !!!!
    یعنی چی برم درش بیارم!!!
    مگه میشه اخه.
    زایمان ک بکنی ممکنه دردهات کمتر بشه بعدا.

    پدرشوهرها انگار همشون مخهاشون تعطیله !!!

    مادرشوهرتم گاهی اوقات خدا میزنه پسه کلشو کارای باحالی انجام میده خخخخ

    یعنی تو رووووحت با این فانتزیات
    والااااا...کلی خندیدم
    تو چرا اینقدر امید ب زندگی توی وجودت کمرنگه؟؟؟!!!!

    در مورد آخری هم...
    چی بگم والا...
    مادر شدن یه شیرینیه توام با سختیه
    پاسخ:
    خب خسته کنندس دیگه،تا بیای به خودت بجنبی،علائمش شروع میشه،بداخلاق و افسرده میشم،بعدشم دل دردای مزخرفش. اینجوری کی زندگی کنم من. 
    امیدوارم بعد زایمان خوب بشه حداقل. 


    پدرشوهرمن رسما تعطیل،کشیده پایین. 

    مادرشوهرس دیگر. عوضش دوشنبه حالمو گرفته بود،خخخ

    همین شیرینیشو نمیفهمم،کاش خدا ازقبلش میذاشت اینو تجربه کنیم. چی میشد خب
    دندون رو منظورته ؟

    وای اون وقت روی چی بشینن ؟!


    ایول چ سوپرایزی 


    وای فانتزی هات از پهنا تو حلقم ...خخخخخ


    چی رو منظورته ؟؟ 
    ولی منم موافقم اخه مگه میشه درد با لذت ... اگر هم بشه هیچ ارزشی نداره 

    پاسخ:
    نه منظورم رحم بود،خسته شدم. 
    پدرشوهرم عقلشو فک کنم داره ازدست میده. 
    خخخ،تجربه کردنشو دوست دارم. 
    حامله شدن،به دنیا آوردن،بزرگ کردن بچه. نمیفهمم حرف مادرهارو
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">