دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

یه مدتی هست هرچی برای دوستانم خواستم عملی شدن.

امروز یکی از دوستام عقد میکنه و هیچ خبری این اندازه منو خوشحال نمیکرد.

یادش بخیر روز خواستگاری من هم روز ولادت امام رضا بود،از اون موقع 4 سال گذشت. 

چه قد زود گذشت. 

**************************************************************************************************************************

چند روزه خیلی احساس تنهایی میکنم.هرکدوم از دوستام به خاطر درگیری های زندگیشون وقتی ندارن.

 خواهرمم که اینقد سرش شلوغه که وقت نداره.

 حسابی از مامانم شاکی بودم که چرا من خواهر و برادر بیشتری ندارم؟

بالاخره یکیشون وقت نداشت،اون یکی که داشت.

 تنهایی خیلی بده،میخوای بری بیرون،میخوای لباس بخری کسی نیست نظر بده،

کسی نیست باهاش بگی و ازته دل بخندی،

کسی نیست وقتی گریه میکنی دلداریت بده.

 تو همه چی تنهایی. 

**************************†************:***********************************************************************************

بعضی زنها تو رانندگی خدای اعتماد به نفسن.

اون روز با قوم شوهر تو پارک قرار داشتیم،

یه خانومه سوار پراید بود و همچین با سرعت اومد

اگه یه لحظه من دیرتر میجنبیدم الان از اون دنیا مینوشتم.

وقتی مسئول پارک دعواشون کرد،خانومه میگه حواسم بود،

نمیدونم کی قرار بود افتخار بده و ترمز کنه. 

**********************************************************************************************************************

پودر لباسشویی هوم کر خریدم،یهو دیدین منو تو تلویزیون به عنوان نفر اول نشون دادن. 

*********************************************************************************************

شوهر دختر خاله شوهرجان خواب دیده من حاملم،خخخخ

*********************************************************************************************

رابطه من و مادرشوهر هم مثل کاردو پنیره،فک کنم شمشیرامون رو از رو بستیم. 

1:اون سری بهم گفت لباس پوشیدنت باعث خجالتمه. 

2:جمعه هم وقتی گفتم تو 50 سالگیم میخام تولد بگیرم،گفت تو الانش هم پیری

3:به شوهرجان میگم چه عجب امروز تخمه کم خوردی،مادرشوهرمیگه برای اینکه از تو میترسه

کلا دیگه تحملش برام سخته. 

***************************************************************************************************


نظرات (۱۷)

من که کلا خواهر برادر ندارم چی بگم 😕😕 البته از یه لحاظ هایی خیلی خوبه 😂😂
یعنی خوبیش بیشتره راضیم که تکم 😂😂
فکر کنم مادرشوهرتون دارن اعلام جنگ میکنن 😐😂
همیشه خوش باشید 😊
پاسخ:
کم بودن تعداد خواهرو برادر که تو بعضی جاها حسن هایی داره اماخب بعضی وقتا تنهایی فشار میاره بهم مخصوصا که خیلی اهل دوست و رفیق نیستم. 
راضی هستی تکی چون همه چی مال خودته و بس،شیطون بلا. 
احتمالا جنگ جهانی سوم تو راهه
ممنون شماهم همینطور
هر سری میخونمت ها،خوش تیپ بود حسابی
شوهر دخترخاله شوهرجان؟!! عجب!

پاسخ:
اوهوم،میبینی تورو خدا همه به فکر بچه دار شدنه منن الا خودم. 
وقتی خانومش گفت از تعجب چندثانیه تو سکوت بودم
مادرشوهرت معلوم نمیکنه! یه روز خووبه ، یه روز چپ میفته :)) 
پاسخ:
جدیدا احساس میکنم خیلی بداخلاق شده یه جوریه. میترسم ازش. میترسم دوباره اتفاق بیفته. 
  • ماه بارانی
  • عجب مادرشوهری، کلا که مادرشوهر از هر فرصتی برای کنایه زدن استفاده میکنه و به خیال خودش داره عروسو تربیت میکنه!
    مادرشوهرم یکبار ماجرای عروسی رو تعریف میکرد که حاضر نبوده از مادرشوهرش راهنمایی بگیره! و آخرش کارهاش خوب پیش نمیره حالا جالب این بود که مادرشوهرم آخر داستان میگفت از بس عروسه کم شعور بوده حقش بوده!!!
    یعنی من مونده بودم چی بگم!!!
    پاسخ:
    مادرشوهرا فک میکنن بد عروس رو نمیخان و مثل دخترشون میدونن اما نمیدونم چرا این لطفارو درحق دختراشون نمیکنن. 
  • زهرای سعید
  • انقد بدم میاد وقتی کسی بی احتیاطی و کار خطرناک میکنه بعد میگه حواسم بود :-I
    مادرشوهرتم کلا معلوم نیست چجوریه یه بار شدیییید خوب و مهربون یه بارم تیکه میندازه اسااااسی
    راستی رمزو گرفتی بالاخره ؟؟؟
    پاسخ:
    نمیدونم وقتی میزد چی میگفت. 
    دقیقا،اولا اصلا اینجوری نبود،خیلی بهتر ازاینا بودیم. الان یه حس بدی بینمونه
    بلهههههه،خیلی ممنون،فقط نبودم نشد بیام
    چه بامزه مبارکه ما عقد کردیم:)
    واقعا موافقم منم گاهی خیلی احساس تنهایی میکنم:( کاش خواهرای بیشتری داشتم:)
    نگو از رانندگی بعضیا که بدجوری رو مخه
    حامله؟؟؟؟؟نیستی؟؟؟
    مگه همه عروس مادرشوهرا کارد و پنیر نیستن:) اون اوایل مادرشوهرم خیلی در مورد لباسام نظر میداد. واسه هر خریدی بود تو عقدمون:( 
    پاسخ:
    وااای چه روز خوبی،همیشه تو ذهن میمونه. 
    عههه شماهم؟بیایین دور هم جمع بشیم والا
    اوهوم،منکه کلا رنگم پرید،همه یه چیزی بهش گفتن،خخخ
    نه بابا،فعلا بین بچه و بی بچه موندم،تصمیم سختیه. خوش به حالت اسفندونه. خدا سلامت نگه داره سه تاتونو
    آخه ما اولا این همه کاردو پنیر نبودیم. مادرشوهرمن از اول نامزدی نظرمیده تا به الان
    وااااا این چرا اینجوری شده اه اه بیتربیت شده چقد این چه طرز حرف زدنه اوف اعصابم خرد شد
    مارو که داری نیلو جونمممم اگه لایق دوستی باهات باشیم
    اوه اوه برا منم خیلی چیزا بخواهیا خخخ سو استفاده کنم
    به به چه خواب شیرینی دیدن برات

    پاسخ:
    نمیدونم،خیلی میترسم باز با این کاراش یه سونامی راه بندازه
    شماها که فرشته این،کاش فقط تو یه شهر بودیم مونا
    برای شما دوستای خوب،که همیشه بهترینارو ازخدامیخام،ان شاالله نصیبتون بشه. 
    خخخ آره،کلی خندیدما،فک نمیکردم خوابمو ببینه
    دلم میخواد مادر شوهرتو ببینم
    هوم کر چند؟
    پاسخ:
    اگه ببینیش عاشقش میشی،ازبس زبون میریزه. همه فک میکنن مادرشوهرم بهترین مادرشوهر دنیاس،هعییییییی
    قیمتش؟اگه یادم نرفته باشه 3300بود
    نیلوفر برا ما هم از خدا یه خونه ی بزرگ بخواه- خب؟ :)
    ---
    نداری فکر میکنی اونجوره-مثلا ماها که داریم خیلی همدیگرو میبینیم؟ یا وقت میکنیم- همه درگیرن بخدا
    ---
    انگاری راس راسی شمشیر رو از رو بسته
    پاسخ:
    ان شاالله به زودی یه خونه خوب و بزرگ نصیبتون بشه. 
    نمیدونم،فک میکنم بیشتر بودیم بهتربود،اگه اینجوره پس بهتر که کمیم غصم بیشتر میشد. 
    اوهوم،نمیدونم چرا؟احساس میکنم میخاد دعوا راه بندازه یا باز مظلوم بازی دربیاره. 
    راستش منم گاهی فک میکنم خیلی تنهام و بعدش با خودم میگم

    خو سمیرا خودت دور خودتو حفاظ کشیدی ..هی هی...نیلوفر 
    پاسخ:
    آخی همه این حس تنهایی رو دارن. 
    من یه زمانی دوستای خوبی داشته باشم که با ازدواج و بچه دار شدن حضورشون کمرنگ شد. 
    هی هی سمیراااااااا
    ای جان..خدا ایشالاااا مراد دل خودتم بده عزیز دل من
    پاسخ:
    ان شاالله سمیراجون. 
    خدا مراد شما و علی آقارو هم بده. 
    بذار آخری رو اول بگم که سردلم مونده منو تو چه تفاهمی داریم آخه ... مادرشوهر منم اینروزا خیلی داره اظهار وجود میکنه و میره رو مخم
    نیلو جونم واس منم دعا کن خب دختر گلم :)))))

    باور کن من تنهاترم اصن اون قسمتو که خوندم بغضم گرفت :-(

    هوم کر نشانه پاکیزگی
    پاسخ:
    جدا? بیا دوتاشونو بذاریم کنار هم،هی برای هم غرغر کنن. 
    چشم حتما
    الهیییییییی،حق داری. 
    هوم کر بوش هم خیلی خوبه،خخخ
    چه قدر اصطکاک داری با مادرشوهرت
    من این همه حرف بشنوم و بگم سر هفته دق مرگ میشم از غصه
    اون خانمه که با من تصادف کرد همین طوری بود دیگه. آخرشم عوض ترمز فکر می کنم گاز داد که از روی من رد شد!
    مادرشوهر من تازگی داره می فهمه که ما هم رو دوست داریم و دیگه گیر نمیده بهمون
    پاسخ:
    جدیدا اینجوری شده،اصلا نمیتونیم باهم کناربیاییم. 
    منم جون سخت شدم چاره ای هم ندارم. 
    واقعا؟حالا این خانومه سنگین وزن هم بود میوفتاد رو پام که کلا کنده میشد. 
    چه خوووووووب ان شاالله بهترهم میشه
  • ⓜⓘⓝⓐ💋 ..
  • اول از همه بگم چ بیشعوری شده مادرشوهرتتتتت
    میزدی توی دهنشششششش 

    اصن اینقدر عصبانیم ک دیگه نوشتنم نمیاد
    پاسخ:
    اونروز فک کنم دعوای خونش اومده بود پایین. اگه میفهمید ناراحت شدم لابد کیف میکرد منم نشون ندادم. 
    خخخخ ٱخییییییی
    یادم رفت خصوصی بزنم.
    پاسخ:
    تاییدش کردم. 
    وای نیلوفر !نمی دونستم تا این حد بهت ظلم شده.فکر می کردم دعوا و دلخوری شما یه دلخوریه ساده اس.چی کشیدی تو نیلوفر...

    پاسخ:
    آره بابا،خیلی اتفاقات بین مادوتا افتاده که جز کینه چیزی عایدم نشده. حتا تمام خوبیای دنیارو هم بریزه به پام نمیبخشمش
    شما تریلی تریلی بار مادرشوهر می کنید مشکلی نیست، بنده خدا دو تا ترقه در کرده شاکی شدی قیز جان. 
    پاسخ:
    کلی خندیدما. دوتا ترقه😜😜😜😜😜 فقط ترقه هاش زیادی درشت بودن
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">