دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

1مرداد تولد شوهرجانم بود.

34 ساله شد. 

منم پنجشنبه شب براش تولد گرفتم و خونه رو هم هم مثلا تزیین کردم.

 اصلا فکرشو هم نمیکرد تولد بگیرم براش.

 هیچوقت براش جشن نگرفته بودم چون بدش میاد. 

جمعه هم مادرشوهر براش تولد گرفت. 

کلا تولد بارون بود. 




دوشنبه قرار بود مادرشوهر تشریف ببره تهران و منم کلی خوشحال که یه هفته راحتم. 

اما دیروز گفت نمیریم.

 قیافم اون لحظه دیدنی بود. 



مادرشوهرگفت: خواهرزادم با مادرشوهرش دعواش شده،کلی حرف بار هم کردن و خواهرشوهر و مادرشوهر حالا سهم ارثشونو میخان

عروس دلشکسته پرسید:  شوهرش به خاطر مادرش با زنش دعوا هم کرده؟

مادرشوهرجواب داد;:نه(قیافه شوهرجان و مادرشوهر اون لحظه دیدنی بود)

فک کنم یاد اون وقتی افتادن که اون کار رو بامن کرده بودن.

 حالا میخاستم چیزای سوزناک هم بپرسم تابیشتر شرمنده بشن اما دیدم بگم اشکه خودم در میاد،خخخ

،بعضی زخم ها همیشه تازن. 



یه مدت پیش یه پسر 17 ساله ای کشته میشه.

پسر تنها فرزند خانواده هم بود.

 قاتلش رو دست گیر کردن.

 یه پسر 32 ساله بود.

 میگفت با یک پسر 17 ساله باکلی اصرار دوست شدم و بهش گفتم من دوست دارم آدم بکشم و ببینم چی جوری جون میدن.

تو برام از دوستات چندتایی بیار تا بکشم. 

این پسر هم یکی از دوستاش رو میاره و قاتل میکشه و آتیشش میزنه و خاکش میکنه.

گفته بود اگه گیر نمیفتادم ادامه می دادم. 

چطور ممکنه یه آدم اینجوری باشه! !!!




فک کنم بعد این به جای اینکه مواظب دخترامون باشیم باید مواظب پسرامون باشیم.

فکر آدمها خیلی مریض شده.

یه آقایی به پسر یکی از دوستامون که ابروهاشم برمیداره زنگ زده و گفته بیا ببینمت

،یه هفته مزاحمش میشده.

 پدر پسر هم تهدیدش میکنه و دست از سرش برمیداره بالاخره



آینده بچه های ما چی میشه؟

من از الان نگرانم. 

نظرات (۲۷)

سلام عزیزدلم ممنون که میای میخونی.
میبوسمت.
پاسخ:
سلام. 
خواهش میکنم دوست دارم نوشته هاتو. 
خیلی ممنون
تولد همسرتم مبارک باشه و ایشالا سالیان سال کنار هم به خوشی زندگی کنید و هییییی

لاو بترکونین و جشن بگیرین
پاسخ:
ممنون سمیراجان. 
شماهم همینطور. 
همیشه خوب و خوش باشین. 
این داستان های جنایی منایی رو نخون و نشنو نیلوفر..برا روحیه خوب نیستاااا
پاسخ:
نمیخونم اصلا. اما اینجا یه شهرکوچیکه،خبرا زودی میپیچه متاسفانه. 
منم که هرچیزی روتصور میکنم،ببین چه شود
به خاطر همین مرور کردن نمی تونی مادرشوهرت رو دوست داشته باشی. ناخودآگاه بدت میاد ازش
پاسخ:
دقیقا. میخام فراموش کنم نمیشه. 
بعضی کارهاش بدتر میکنه. 
نمیشه. 
تولدشوووون مباااااارک 🌹🌹🌹
یه سری از مردم بالا خونه رو کلا دادن اجازه ، تعطیل شدن 😐😐😐
پاسخ:
خیلی ممنونممممم. 
واقعا هم تعطیلن. کلا آدم نیستن. 
وای چه انسانهای پیدا میشن! خب اینجور آدما مریضن.... 
پاسخ:
اوهوم،به نظرم اصلا آدم نیستن که از مرگ یه آدم لذت میبرن. 
انشالله عمر باعزت داشته باشن

وا خاک عالم مردا حالشون بد شده چرا
پاسخ:
ممنونم. 
خیلیییییی خیلی هم بد شده. 
تولدشون دوباره مبارکککک
انشالله همیشه شاد باشین در کنار هم
اوه اوه تو این زمانه چی چیزا ادم میشنوه خدا به خیر بگذرونه
عههه نرفتتت چقد خوشحال بودیمااا ایششششش

پاسخ:
تولدشون دوباره مرسی. 
خیلی ممنونم موناییی
آره همچین خورد تو ذوقم. ایششش
وای چه چیز های وحشتناکی 
جرا بچه های این زمونه اینجوری شدن؟؟
پاسخ:
منم نمیدونم. 
اصلا آدما یه جوری شدن. 
به کجاداریم میریم خدا داند
قبلترها فکر میکردم دختر داشتن سخته ولی الان کاملا برعکس فکر میکنم نمیدونم چرا دقیقا؟
پاسخ:
الان هر دوتاشون سخته. به یه نسبت جامعه خطرداره براشون. 
سلام تفلد شوهریتون مبارک!!!! خیلی کار خوبی کردی... واااای راستی تولد شوهر منم تو مرداده:)
واااای تنم لرزید از اون قاتله... من که گفتم بچم پسره راحت تره نگو پسرم دیگه... امان از این وضعیت. جمع کنیم بریم خارجه بهتره:///
دمت گرم. حال مادرشوهرو خوب گرفتی. 
پاسخ:
سلام. خیلی ممنون. 
چه خوب،دوتایی براش جشن بگیر
نه بابا،الان دختر و پسر به یه اندازه تو خطرن. 
قصدم حال گرفتن نبودا،خاطره ایه که از ذهنم پاک نمیشه. 
تولدش مبارک ;-) 

وای خاک برسرم چ قاتلی بوده. آدم دیگه تو خونه خودشم می ترسه... 


آره واقعا منم خیلی نگرانم. 
پاسخ:
ممنونم
آره،خداروشکر دستگیر شد والا معلوم نبود چندنفر داغدار میشدن
همه چیه آینده نگران کنندس. 
چه خوب که تولد گرفتی
چه خوب که یادت بود این جمله رو گفتی من اگه بودم حتما یادم می رفت 
چه وحشتناککککککککککککک کسی جور کن من بکشم؟ 

پاسخ:
میدونی من اون جریان رو هر روز تو ذهنم مرور میکنم،محاله یادم بره. 
آره طرف یا روانی بوده یا خودشو زده به دیوونگی
خیلی کار خوبی کردی که تولد گرفتی :)
تولدشون مبارک :)
----
نیلوفر انقده برا اون پسره ناراحت شدم- هم مدرسه ای پسر جاریمم بوده- همشون ناراحت بودن
پاسخ:
ممنون نگین جان. 
منم خیلی ناراحت شدم،آخه یه پسر بچه،طفلک اون لحظه چی کشیده. 
همکلاسیه نوه خاله شوهرجانمم بود. 
اصلافکرنمیکردم اینجا این چیزاهم باشه
  • زهرای سعید
  • اوضاع بدی شده :-(
    منم خیلی نگرانم 
    پاسخ:
    خیلی. 
    به کل دارم پشیمون میشم از بچه دار شدن. نکرانشم از الان. 

    سلام
    از وبلاگ مهدیا به شما رسیدم.
    در مورد مادر شوهر,من یکی دلم میخواد یک پرستار مطمئن برای خودم پیدا میکردم و پسر و عروسم هم امکان مالی داشتند که هزینه های زندگی و خرید وسایل و اجاره خونه برای خودشون پرداخت کنند ,و جدا 
    زندگی کنند.من سعی میکنم مزاحمتی براشون نداشته باشم,اما خودم از این وضع خیلی ناراحتم.
    پاسخ:
    سلام. خوش اومدین. 
    چه جالب،منم دیروز وبلاگتون بودم. 
    اینجوری هم نمیشه،آدم ناراحت میشه مادرش تنها باشه و باپرستار زندگی کنه. 
    واقعا سخته انتخاب برای عروسا. 
    مبارک باشه تولدشون:)
    من هی دلم تولد گرفتن میخواداا اما واسه من تا حالا تولدی نگرفته کاری هم نکرده!!
    من قراره با مادرشوهر و جاریم تو یه ساختمون باشم! گاهی میترسم، از غربتی ک اونجا در انتظارمه...

    پاسخ:
    ممنونم. 
    شوهرمنم خودش تولد نمیگیره خودم برای خودم تولد میگیرم. شمام بری خونه خودت راحت میشی،ببین اونوقت چیا که نمیکنه. 
    سعی کن ازهمون اول یه کم دور بمونی،صمیمی نشو،من اولش صمیمی بودم بد ضربه خوردم. 
  • ⓜⓘⓝⓐ💋 ..
  • مجددا تولد شوهریت مبارک :)

    عجببببب ادم کثیفی بوده اون قاتله

    وای نیلو بچه تربیت کردن و حفظ کردن توی این زمونه خیلی 
    وحشتناکه...با این جامعه ی نا امن...مراقبت از بچه ها یه کابوسه
    اخیرا هم ک دخترو پسر نداره
    هردو سخت شده

    عجب ضد حالی زده مادرشوهر!


    پاسخ:
    مجددا سپاسگزارم. 
    خیلی روانی بوده. 
    منم این چیزاش میترسونه،همش میگم نکنه درآینده اتفافای بدی براش بیفته. میگم نیارم راحت بشم یه دفعه. 
    کلا ضدحاله خخخخ
    تولد شوهر جان مبارک.امیدوارم در کنار هم سال های زیادی رو  به شادی جشن بگیرید.

    فکر می کنم اون قاتل مشکل روحی روانی داشته و گرنه  به همین راحتی نمیشه کسی و کشت.

    تو این دوره زمونه به نظرم تربیت کردن بچه ها خیلی سخت شده. 
    پاسخ:
    ممنونم مهدیاجان. شماهم همینطور درکنار نینی و شوهر خوب و خوش باشین. 
    آره فک کنم،آدم سالم که نمیتونه شاهد مردن باشه. 
    خیلی هم سخته،این تکنولوژی،اطرافیان،جامعه،خیلی سخت کرده کار رو
    حرف الان نیست. ایران همیشه این مشکل را با پسرها داشته است. فقط این چند سال انقلاب به خاطر مجازاتش یک کم عقب کشیده بودند وگرنه گمان می کنی معنی اصلی واژه نوچه در ادبیات پهلوانی به چه معنی است؟ دیگه بگیر برو تا الی آخر!
    والا این طور که تو مادرشوهرت را ضربه فنی می کنی اون باید بیاد وبلاگ بزنه از دست تو غر بزند. جدا خوب شوهرت می گذارد جواب مادرش را بدی و چیزی نمی گه. 
    پاسخ:
    جدا؟نمیدونستم نوچه به این منظور بوده! !!جالب بود برام. همیشه فک میکردم نوچه یعنی آدمایی که درخدمت یه نفرن و کاراش رو میکنن. 
    چقد بد،کاش بازم کمتر بشه،آخه یعنی چی. 

    ضربه فنی نشده که،شمانمیشناسیش اصلا عین خیالش هم نیست چون هرجا میشینه میگه من تا حالا نیلوفر رو ناراحت نکردم مثل دخترم میمونه. 
    آخه من حرفامو با نیش بازمیگم وبهشون برنمیخوره اکه با لحن تند بگم که پوستمو میکنه حتا اگه حق با من باشه
    آره صاحبخونه عجله داره..بنده خدا با خانواده ش مشکل پیدا کرده و میخواد بیاد تو خونه خودش...
    امیدوارم زودتر پیدا بشه...
    پاسخ:
    وااای چه بد. 
    ان شاالله باخبرای خوب میای
    تولدشون مباارک
    این ادمها مریض روانی ان.... فقط همین... همیشه بودن... یادمه فیلم در چشم باد رو میدیدم یک صحنه اش یک مرد پسر باز رو نشون داد که بچه ها رو قربانی کار جنسی خودش میکرد... در حد سکانس چند دقیقه ای بود که میخواست بیژن و برادرش رو گول بزنه...  
    پاسخ:
    سپاسگزارم. 
    اوهوم،خیلی هم بیمارن،آدم سالم که ازاینکارا نمیکنه. 
    آره منم دیده بودم این سکانس رو. 
    ازقدیم بوده نه به این شدت
  • خانم آقای الف (آیلین)
  • سلام نیلو جانم 
    تولد شوشوی منم تو راهه هر سال میگم دیگه هیچی حتی به روم نمیارم تولدشه بعد باز دست به کار میشم تولد شوشوی شما هم مبارکه 
    نیلو مگه با مادر شوهر زندگی می کنی مث من ؟ اگه اینطوریه درکت می کنم فکرشو بکن مادر شوهرو روزی دوبار نبینم احساس می کنم اینهمه خوشی یعنی مرگم نزدیکه :(
    عروس عموی بابام و مامانم قهر کرده و بچه چهار ماهشو گذاشته رفته ارومیه وقتی اینو مادرشوهرم میگفت گفتم خیلی کار خوبی کرده زن به این میگن حاضر نشده به هر قیمتی پیش مادر شوهرش بشینه عاخه علت همینه. قیافه مادر شوهر وارفت قشششششششنگ فهمید این تحسین یعنی تخریب خودم که از ترسم اومدم پیشش تو ساختمون ای بابا ولش کن باز یادم افتاد .... 
    داداشم سوار ماشین شده بود هوا بارونی بوده راننده بهش پول میخواسته بده و پیشنهاد بی شرمی داده بهش 
    همچین مملکتی داریم نیلو داداشم میگفت از ترسم ماشین در حال حرکت درو باز کردم نگه داشت دِبدو 
    خخخخخ کامنت  من از پست تو طولانی میشه الان 
    پاسخ:
    سلام آیلین بانو
    تولدش پیشاپیش مبارک. آفرین خانم خوب،هرسال تولد بگیر،بیشتر از خود شوهر،خودمون ذوق میکنیم. 
    نه خداروشکر یه جانیستیم،خیلی اصرار داشت واحد بالایی خونشونو بخریم یا همون دور و ورا باشیم،امانذاشتم،الکی گفتم کلا ازاون منطقه بدم میام. جایی هم گرفتیم که دوره یه کم،هم خونه اولیمون هم اینجا. حالا دوریم اینه،ببین نزدیک بودیم چی میشد. تو هم عروس خوبی هستیا که تونستی با مادرشوهر یه جاباشی. 
    اوووف چه جوابی هم به مادرشوهر دادی،خخخ. 
    واااای به داداشت بگو مواظب باشه ها. من اصلا فکر نمیکردم شهربه این آرومی ازاین چیزا داشته باشه اصلا. نمیدونم چشون شده. 
    سلام عزیزم خوبی
    اره صاحبخونه میخواست بگه پس خونه چی شد و این حرفا...
    تولد همسرت مبارک باشه.ایشالا به خوشی....من تولد گرفتن برای دیگرانو دوس دارم...به نظرم به هرحال خوشحال میشن...ایشالا سال های سال کنار هم خوش باشین.
    وایی خدا جامعه چرا انقدر خراب شده...همه یه جوری مشکل دارن..این آقای قاتل هم مشکل روانی داشته باشه..یه جور سادیسم خیلی شدید.
    فدات روزت خوش.
    پاسخ:
    سلام. آهان،چقدم عجله داره خب. خونه پیداکردن به این راحتیه مگه. 
    ممنونم،منم تولد کرفتن و کادو دادن رو خیلی دوست دارم خودم لذت میبرم. 
    آره خیلی،حالا شهر ما کلا یه شهر آرومی بودا،خیلی بدشده. 
    روز شماهم خوش

    اول مرداد شصت وسه..سرآغاز جهان است..

    باور ندارید؟؟؟؟

    شناسنامه ام گواه است.....

    "هناسه سرد"

     منم دیروز تولدم بود....خوبه که مردادی کنارتونه...

    پایار باشید

    پاسخ:
    چه شعر قشنگی 
    شوهرمنم اول مرداد شصت و یک
    تولدتون مبارک. 
    ممنونم
    یخ کردم،طرف برداشته یکی از دوستاشو برده ک یکی بکشش?وحشتناک نمیتونه توصیفش کنه
    -----
    تولد همسرت دوباره مباااااااااارک،ان شالله هزار سال کنار هم با شادی زندگی کنید((:
    ------
    خودشونم پشیمونن نیلو،مخصوصاً همسرت،فقط مشکل اینجاست ک اتفاقیه ک افتاده و دیگه کاریش نمیتونن بکنن،حق داری،هیچ وقت از دل آدم نمیره ولی کم کم کم‌رنگ میشه(:
    پاسخ:
    آره،من از دیروز دارم فک میکنم آخه چطور ممکنه؟چرا آدمها اینقد بد شدن. 
    ممنون،شماهم همینطور بانو جان. 
    دلم میخاست حداقل یکبار به زبون میاورد که پشیمونه،اونوقت آروم میشدم. 
    همون طور که شوهرجانم گفت پشیمونه و بخشیدمش. 
    اما مادرشوهرم نه. 
    تولد تولد تولدش مبارک 

    وااای ینی فکم افتاد از مزاحمت ب پسره !! 

    نیلو اتفاقا تو یه کانال دیدم ک تو شهرتون تو دانشگاه ی پسر 16ساله کشته شده همینه عایا؟

    عخییی چقد ذوق کرده بودی ک میخاد بره تهران :(
    پاسخ:
    مرسییییی
    اوهوم،الان همه چشم طمع دوختن به پسر بچه ها
    شاید اون باشه،پسره هم کلاسیه نوه خاله شوهرجان بوده طفلک. 
    دیدی چقد خوشحال بودم،خخخ خورد تو ذوقم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">