دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

جمعه دم غروبی رفتیم خونه مادرشوهر،
چون ماشین نداشتیم و منتظر برادر شوهربودیم
،دیر تر رسیدیم یه کم.
مادرشوهر همه کارارو کرده بود،سفره رو هم چیده بودن.
رفتیم خونه و برخلاف روزای دیگه که وراجی میکردم،خیلی کم و معمولی حرف زدم.
 بعدش هم مهمونا اومدن،مادرشوهر رفت که براشون چای بیاره،
اگه روزای قبل بود میرفتم و من پذیرایی میکردم،
امانرفتم و مادرشوهرخودش چای رو آورد.
 باخودم گفتم چرا باید دله من براش بسوزه
،دختر که داره،اگه خیلی خسته میشه دخترشو صداکنه. 
و من و شوهرجان رفتیم که شام رو درست کنیم.
تا ما بیاییم مهمونا سوپ رو خورده بودن.
بعد شام رو خوردن و سفره رو باکمک مهموناجمع کردیم.
سر شستن ظرفها هم بحث بود و همشون تعارف میکردن،
منم فقط نگاشون کردم.
بالاخره شسته شد.
درآخر خواهرشوهر زحمت کشیدن و تو آوردن میوه به مادرشون کمک فرمودن
،منم همچنان نشسته بودم. 





تو فامیلشون یه عروسی هست که جدیدا اونو الگوی خودم کردم.تو این مهمونی هم تشریف داشتن. 





یه کار دیگه ای هم که کردم،5
شنبه مادرشوهر روضه داشت و نرفتم.
 قبلن ها رو به قبله هم اگه میشدم
،با اون حال خرابم میرفتم.
 بعد اون پست و حرفای شما،به این نتیجه رسیدم خودم مقصر بودم.
چون دلم همیشه زود به رحم میاد،کارایی میکردم که بعدش خودم حرص میخوردم.
امادیگه نمیخام.
از اون روز حالم خوبه.
دیگه نمایشنامه ای تو ذهنم اجاره نمیکنم،
حرص نمیخورم،بیتفاوت شدم. 





جمعه صبح پدر محترم مارو برای صبحانه به صرف کله پاچه دعوت کردن،اومد دنبالمون،بعد صبحانه هم مارو برگردوند خونه،حس آدم مهم بودن بهم دست داده بود.





دیشب دیدم همسایه جدیدمون داره راه پله هارو تمیزمیکنه و خانومش هم نظارت میکنه،باخودم گفتم حتما خیلی خوشبختن،چه شوهرخوبی که به خانومش کمک میکنه.
شوهرجان اومد و براش تعریف کردم،گفتم ببین چه شوهرخوبی داره،تمیزمیکنه،اماتو همش میگی من تمیزکنم،یه ساعت بعد،صدای دعواشون اومد
.درحالی که ماداشتیم آشی رو میخوردیم که رفیقه شوهرجان تو مغازه پخته بود
 و شوهرجان با اونانخورده بود تا بیاره باهم بخوریم
 چون میدونه چقد دستپخته دوستشو دوس دارم.

نظرات (۲۶)

چشمم روشن حالا عروس بازی در میاری دمت گرم یه جوری باید بفهمن همیشه ما نمیتونیم کوتاه بیایم
پاسخ:
عروس بودن هم مزه داره اساسیییییییی.
قالب نو مبارک
بیا از گندهایی که این چندروز زدی بیمویس دلمون باز شه..خخ
پاسخ:
ممنون.  گندی زده نشده فعلا. امن وامانه
خوب بریم نظر مادرشوهری بدیم! راستی هم وقتی دختر داره چرا از تو انتظار داره؟ 
پاسخ:
خب ایشون میفرمایند،دخترم نباید کارکنه،که وقتی رفت خونه شوهر،از کارکردن دلزده نشه. دخترشون هم لم میدن و دستور میدن برام آب بیار،مادرمحترم هم قشنگ دستور رو اجرا میکنه.
نیلوفر این خواهرشوهرت خیلی باحاله ها خخخ
خیالش راحته تو هستی کمک مامانت دیگه پانمیشه:))
خوب میکنی عزیزززم
من  حسابی تشویقت میکنم:))))

پاسخ:
آره خیلیییی،یه تنبل به تمام معنا.  آره من نباشم ممکنه یه ذره کار کنه. اماباز امیدوارم نیستم. خیلی ممنون ازتشویقت
به به چه آقای مهربونی:))
نیلوفر حد تعادل رو برقرار کردن خیلی سخته! اما حتما شدنیه:* موفق می شی
پاسخ:
اوهوم خیلی سخته.  اما خب دارم سعیمو میکنم. امیدوارم موفق بشم.
کی من؟ بروو الکی حرف نزن
پاسخ:
بله جنابعالیییییی،حاشا نکن،مامان خانومی.
وای خواهرشوهرتوام کمک نمیکنه :| هووووووف
یک عصبی میشممممممممم خدامیدونه :||||||||
خخخخخخخ قشنگ ذهنیتت راجب همسایه بهم ریختا :))))))))
پاسخ:
نه خواهرشوهرمن فقط باگوشیش ور میره،کاردیگه ای نمیکنه.  دقیقا،نذاشتن یه کم حسودی کنم بهشون.
  • خاتون بانو
  • قالب جدید وبت مبارک :)
    ساده ، شیک و قشنگه .
    پاسخ:
    ممنونم خاتون بانو.
    پاشو دختر..پاشو یه کم کمک مادر شوهرت کن (زبون)

    این به اون در نیلوفر(بازم زبون)


    پاسخ:
    نوموخام. دختر زبون دراز. میام به آقاتون میگم.
  • مریم بانو
  • میشه لینکت کنم ،؟
    پاسخ:
    بله خوشحال میشم. منم لینکتون میکنم.
    آره دیگه آبجی وقتی مرد بره پله بشوره زنشم باس فوشش بده!
    پاسخ:
    بله کاملا به هم مربوط بودن،شوهرجان هم از ترس فوششش پله نمیشوره دیگه
    سلام عزیزم 
    خوبی ؟ چرا انقدر مادرشوهرا این جورین ... اکثرا با مادرشوهرا مشکل دارن بخاطر دخالت های بیجاشون ک اسمشو میذارن دلسوزی مادرانه !!!
    زیاد باهاشون قاطی نشو !!
    پاسخ:
    دقیقا،الان به خودشون بگی میگن ما دخالت نمیکنیم که،ماصلاحتونو میخاییم و یه مشت بهانه های جورواجور دیگه.  جدیدا زیاد قاطی نمیشم. راحتترم.
    بهترین کارو کردی. منم با وجودی که اصلا تو زندگیم نیستن اما اولش تا کمر خم میشدم ظرف بشور چایی بیار بزار ببر اووووف. یه روز بعد یه ماراحتی گفتم بسه مگه من خانووم نیستم خاننوومیمو حفظ میکنم و دست به چیزی نمیزنم. الان عادت کردن ... دعا میکنم زندگیت خوش باشه ... 
    پاسخ:
    میدونی،خودشون باعث میشن ماتغییرکنیم. منم اولا اگه هر روز نمیدیدم دلم تنگ میشد واسشون،یا همیشه کلی کار میکردم،اما کارایی کرد که ناچارا تغییر کردم.  ممنونم دندونی. ان شاالله شماهم هر روز خوشبختتر از روز قبل باشی
  • مریم بانو
  • میدونی من هرکی رو دیدم ۹۹ درصد مشکلات این چنینی با مادرشوهر داشتن... چرا مادرشوهرا اینجورین :/ 
    همیشه خوش باشی با همسرت 
    پاسخ:
    مادرشوهرن دیگه. حالا مادرشوهرمن خوبه اینه،وای به حال اونایی که مادرشوهرشون بده.  خیلی ممنون
    چقدر خوبه از اول بتونیم همینطوری رفتار کنیم ولی معمولا اینکارو نمیکنیم و بعدا از محبت بیش از حدمون پشیمون میشیم :| حالا انگار من 10 ساله شوهر کردم :دی ولی خب زیاد دیدم تو اطرافیانم ... حالا اون عروسی که میگی شده الگوت چجوریه ؟
    پاسخ:
    دقیقا. من اولش فک میکردم میشه خانواده شوهر رو مثل خانواده خودمون ببینیم امادیدم نمیشه. بهتره همیشه یه فاصله ای باشه،احترام حفظ میشه انوخت.
      این عروس خانوم یه ابهتی داره،هیچکس جرات نمیکنه بهش چیزی بگه،تو مهمونی ها،قاطیه ماها نمیشه،تو کارا کمک نمیکنه،مادرشوهرش موقع صداکردنش خانوم از دهنش نمیفته. اصلا واسه خودش عروسیه ها. شوهرشم که دیگه هیچی،خانومم،عزیزم،تو جمع هم همیشه پیش همن،محاله از هم جدابشن.
    نیلو عروس خاااااانوم میشود(((:
    اینو باید میزاشتی جای تیتر مطلبت(((:
    بعدم آقایی رو ک آش میاره خونه ک با خانومش بخوره رو باید ب عنوان مرد نمونه سال معرفی کرد،البته بین خودمون بمونه ک اینم هنر خانوم خونه بوده ک مردش رو این‌جوری عاشق کرده((((:
    پاسخ:
    راست میگیا،تیتر خوبی میشد.  مرسییییییی بانو،الان شوهرجان بود،میگفت کیه که قدر بدونه.
  • زهرای سعید
  • خوب کردی خودتو اذیت نکن . کمک کنی بهتره اما خودتو موظف نکن ک اذیت بشی . هرجور راحتی:)
    + آدم مهمی هستی خب :)
    + وای از این قضاوتای اشتباهی و مقایسه های ما :(
    پاسخ:
    آره،قبلنا خودمو خیلی میکشتم.  اوهوم،باید خودمو اصلاح کنم.
    خب خوبه که آرامش گرفتی و فکرت راحته
    شوهر منم تو مهمونی ها خیلی کمک میکنه و میبره و میاره. همه فکر میکنن چه پسر گلیه..
    هیچکسو از رو ظاهر نباید تشخیص داد
    شوهر مهربونتو عشقه
    پاسخ:
    اوهوم،من راجه به هرکی فک کردم که وااای چقد خوشبختن برعکس شده،به قول توت جان چشم میزنمشون.  مرسی ونوس جان
    الان تکلیف ما را مشخص کن. شوهر بد است چون راه پله تمییز نمی کند یا شوهر خوب است چون آش می آورد؟ دعوا که خوبه. دعوا نباشه آدم حوصله اش سر می ره. 
    پاسخ:
    اگه راه پله تمیز کند شوهر عالی تری میشود.  دعوا خوبه،اما فحش دادن خوب نیست،حرفای زشت میزد خانومه آخه. 
    الان بگم که همسایتون رو چشم زدی یا خودت فهمیدی؟ (((((:
    پاسخ:
    ایشششششششش،چشم خودت شوره،چندبار منو هی چشم زدی،یادت نمیاد(((((:
    سلام عزیزم
    دیدی چقدر خوبه از قبل تو ذهنت سناریو ننویسی!تو خودت ناخودآگاه نقش مادرشوهر رو تو زندگیت پررنگ میکنی.در صورتی که میتونی کم کم ببریش تو حاشیه.
    آفرین،خوشم اومد از رفتارت.حالا شدی یه عروس خوب!!
    یه بارم تو یکی از پستام گفتم،بدترین چیز اینه که آدم باطن زندگی خودش رو با ظاهر زندگی بقیه مقایسه کنه!
    پاسخ:
    اوهوم،من خودم زیادی تو زندگیم واردش کرده بودم. الان زندگی شیرین شده.   دقیقا،منم قصدم مقایسه نیست،فقط تو ذهنم میارمش و بعد هم جواب میگیرم،اما تنبیه نمیشم.
  • بانوی کوچک
  • سلام هیچ وقت ظاهرزندگی دیگران رو باباطن زندگی خودتون مقایسه نکنید :)
    پاسخ:
    دقیقا،که من بعضی وختا تو ذهنم انجامش میدم.
  • روزهای خوب
  • تو چرا اسم نداری من چی صدات کنم :))

     

    راستی چرا بانو وبلاگشو حذف کرد

    پاسخ:
    اسم دارم تو کامنتا ندیدی؟
  • روزهای خوب
  • اتفاقا ما هم یه همسایه داریم به معنای واقعی کلمه خ ا ی ه م ا ل هستن این خانواده

    ما که صب تا شب خونه نیستیم

    شب که میرسیم خونه تا 12 شب صدای دعواشون تو ساختمون میپیچه

    ولی بجاش سفره و روضه و شستن یه روز درمیون راه پله و موکت و فرش و طی کشیدن پارکینگ با جرم گیر و وایتکس سشتن حیاط

    ینی یه کارایی که شاخ در میاری

    حالم بد میشه ها.... ادمای داغون

    یکی نیس بگه شما کمتر داد بزن لازم نکرده این کارارو بکنی

    پاسخ:
    خخخ،اوووه پس حسابی رو اعصابن. من از دعوا میترسم خیلی. نه اینا مثل همسایتون نیستن خداروشکر.  خوبه همیشه نیستینا. اذیت میشدین خیلی
    الهییی چقد محبت شوهرت به دل نمیشه ازین عشقای ابکی و ظاهری نیس 

    اصن با عروس خونه نباید جوری رفتار شه که حس خدمتکار بودن دس بده ب ادم 
    پاسخ:
    مرسی خوشگلم. مثل آقای شما . دقیقا،ایناهم اولش همین برخورد رو داشتن که من الان واکنش نشون دادم.
  • ⓜⓘⓝⓐ💋 ..
  • پس بالاخره مهمونی برگزار شد.
    باااااباااا خونسررررد...
    باباااااا بی تفاوت...
    هرزگاهی اینجوری برخورد کردن ب نظر من لازمه
    تا کارها و کمکهایی ک ادم ب یکی میکنه تبدیل ب وظیفه نشه
    و قدرشو بیشتر بدونن .ضمن اینکه بفهمن ادم اینطوریم میتونه باشه.

    دست بابات دردنکنه:-) 

    قضاوت زود هنگام کردی دخترم خخ
    اصن از کجا معلوم ک اون اقا نمیذاشته زنش از خونه
    بیاد بیرون ک بخواد تمیز کنه؟؟!!!
    میگن ادم هیچوقت نباید ظاهر زندگی کسیو با باطن زندگی خودش
    مقایسه کنه، راست میگناااااا.

    پاسخ:
    دقیقا،مادرشوهرم خیلی انتظارداره من کار کنم موقع مهمون داشتن و دخترمحترمشون به استراحت بپردازن.  دقیقا،بعد دیدم درسته شوهرم اهله کارکردن تو خونه نیست،اما واقعا به فکرمنه به شیوه خودش.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">