دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دیروز مادرشوهر از مشهد برگشت.

شب رفتیم دیدنش.

برامون کلی سوغاتی آورد.

یه لباس تو خونه بایه شلوار سفید شیک و کلی لواشک.

براشوهرجان هم یه شلوار خوشگل آورده بود.

برا خانواده من هم کلی خرید کرده بود.

همشون هم شیک بودن.

دستش درد نکنه.







بابام یه همکارداشت که دوتاپسر و دوتا دختر داره،همشون سنشون بالاست و مجردن.

باباشون گفته بود تا من زندم هیچکدوم حق متاهل شدن ندارین.

چندروز پیش یهویی و خیلی راحت سکته میکنه و میمیره.

نمیدونم بچه هاش میتونن الان ازدواج کنن یانه. 






بازهم کابوسای شبانه اومدن سراغم،شبی نیست که خواب بد نبینم. 

دیشب هم جیغ کشیدم و شوهرجان بیدار شده بود و داشتم چرت و پرت میگفتم بهش

. ایشون هم دیده بود چیزی نمیفهمه پشتشو کردو خوابید.

ازبس منو دوست داره حضرت والا






 نمیدونم شوهرجان چه کرده،

میگه

،میخنده،

اماوقتی ازش غافل میشی،

میبینی زل زده به یه جا و پکره.

 چقد دردناکه که کمکی ازم برنمیاد





.یه مسجدی هست که قدیم میخاستن بکوبنش تا خیابون کنن اون قسمت رو. 

اماوقتی میخاستن این کار رو بکنن راننده پشت فرمون سکته میکنه و درجامیمیره.

 بعدش دیگه دست بهش نمیزنن. 

الان مسجد وسطه خیابونه،خیلی جالبه. 






 جدیدا خیلی حسود شدم.

نظرات (۲۹)

سوغاتیات مبارک عزیزم 
بیچاره بچه هاش یعنی دوست نداشته نوه هاشو ببینه
ایه الکرسی بخون اروم میشی 
ایام به کامت باشه گلم
پاسخ:
ممنونم.  نه کلا خانوادش رو متاسفانه دوست نداشته،امانمیخواسته هم که نباشن.  چشم حتما.
مبارکه سوغاتی هات :)
پاسخ:
سپاسگزارم
  • زهرای سعید
  • دست مادرشوهرت درد نکنه .
    هلاااااکه این نوع خاص دوست داشتن شوهرجانتم .خیلی نگرانت شده وقتی از خواب پریدی خییییییلی :))
    طفلی اون بچه ها که حالا نه همسر و فرزندی دارن و نه پدر :(
     حسود شدی ؟ دختر بد :/
    پاسخ:
    واقعادستش درد نکنه.
     کلا شوهرجانه من،خاص و ویژه دوسم داره،حسودیت نشه یه وقت ها: ))
     آره واقعا،امیدوارم بتونن ازدواج کنن
    واقعادختربدی شدم
    حالا سر حکایت سید عباس تو آبادان می گفتند بلدوزر خراب می شده است. اما این دفعه خدا صاف رفته سر اصل مطلب!
    پاسخ:
    آره،حتما خدا اون لحظه خیلی عصبانی بوده که اینجوری شده.
    مبارکت باشه سوغاتی ها!!

    وای واقعا گفته بود تا من زندم حق ندارین ازدواج کنین ؟ خخخخ چ ظالم بوده 

    اون یارو ینی بخاطر مسجد سکته مرده ؟ 
    پاسخ:
    ممنونم.  آره،بچه ها همشون سنشون زیاده امامجردن.  نمیدونم،اما خب چون اون لحظه اتفاق افتاده دیگه به مسجد دست نزدن.
  • دختر همساده
  • سوغاتی... :) انقده دوس دارم..

    خدا بیامرزتش اون آقا رو.. گمون نکنم حرفش جدی بوده..

    مسجد وسط خیابون! چه باحال.. امام زاده دیدم کنار جاده نتونستن خرابش کنن اما دیگه مسجد باحال بود واقعا..
    پاسخ:
    منم دوست میدارم،مخصوصا اگه مطابقه سلیقت باشه.  خدارحمتش کنه،کلا آدم عجیبی بود.  منم برا اولین بار که دیدمش برام جالب بود خیلی. یه جوری بود.
    متنات جالب بود 
    یه سری به وبلاگم بزن love368.blogfa.com
    مبارکت باشه سوغاتیات :)
    ---
    نیلوفر همکارت بابت چقد خواسته ی عجیبی داشته-معمولا پدر مادرا میخوان تا زنده ان عروسی بچه هاشونو ببیننن این برعکسه ک
    ---
    اون مسجدو میگی( چشمک)
    پاسخ:
    مرسی نگین جان.  این آقاهمه چیش عجیب و غریب بود،حالامیگفتن فه خانوادش علاقه ای هم نداشته.  آره اون مسجد،دیدیش،خیلی یه جوریه.
    الان مادرشوهرتو دوست داری نه؟
    مبارکه
    حسود که بودی نیلو (:

    چقدر بی حوصله ام من... گریه دارم اونم بی دلیل
    پاسخ:
    یه چندتاچیز دیگه هم بخره شاید تجدیدنظر کردم.  مرسی.  حسود خودتییییییی.  
    حالاخدا چی کار داشته به راننده بیچاره؟! طفلک. 
    پاسخ:
    واقعا اون راننده چیکار کنه خب. یعنی واقعا اینجوری بوده یا شانسش زده و اون موقع مرده
  • جلبک خاتون
  • بدبخت مادر شوورت اونهمه چیز میز بش گفتی...
    خخ...دیووونه...
    کوفتت بشه    :)))

    شوور جانت هم تنها نذار هیچوقت   :)
    کنارش باش و باهاش حرف بزن   :)

    دوستت دارم...
    پاسخ:
    اگه غیبت نکنم که نمیشه.  مامانم همیشه میگه نمک نشناسی،فک کنم راست میگه.  تنهاش نمیذارم،اون منو تنها میذاره. مرسیییی،منم دوستت دارم.
  • روزهای خوب
  • سوغاتیات مبارکا باشه  نیلوجون

    اخی طفلکی همسر جانت... مراقبت کن ازش ذهنش درگیره

    اون داستانی که گفتی من باورم نمیشه که بخاطر مسجد سکته کرده باشه

    حسادت در همه خانم ها هست عجقولانه من

    پاسخ:
    ممنونم.  حواسم بهش هست،بهش میرسم اماکاش کمکی ازم برمیومد.  چون تو لحظه تخریب مسجدبوده،اونا به خاطرهمین گفتن به خاطرمسجد بوده. شایدم بوده.  ححسادت هست اما درمن شدیدتره انگاری
    ایول ب مادرشوهر...
    شبا خوابیدنی آیه الکرسی بخون و قرآن و چاقو بذار بالاسرت موقع خواب تا خواب ترسناک نبینی
    پاسخ:
    خرج کردنش عالیه مادرشوهرم.  چشم حتما.
    نیلوفرجون رمزت اختصاصیه ؟؟؟
    بعد اینکه رمزى میکنى دیگه به خواننده ها رمز نمیدى؟؟
    پاسخ:
    فرستادم براتون
  • ⓜⓘⓝⓐ💋 ..
  • به به...سوغاتیییییی
    منکه عاشق سوغاتیم
    دستش درد نکنه بابا ترکونده که...


    وااااا...عجب بابایی!!!! طفلکی بچه هاش

    نیلوفر تو هم ک بدتر از من چقدر حرص و جوش میخوری


    بیچاره ای شوهر جانا معلوم نیست چی تو دلشون میگذره و ما بی خبریم  :-( 

    چه جالب...مسجد وسط خیابون.
    باید دیدنی باشه:-) 
    پاسخ:
    منم دوست دارم،مخصوصا شیک و قشنگ هم باشه.  بابای عجیب و غریبی بود.  آره طفلک،اینقد فکرش مشغوله که،میبینمش چشام پر میشه.  آآره جالبه،بیایین اینجا ببینین
    این آقای که نزاشته بچه هاش ازدواج کنن اونوقت چی فکر کرده؟! من الان این سوال برام شدید پیش اومده...عجبا
    پاسخ:
    منم نمیدونم چی فکرکرده باخودش،شاید عمرش به این کوتاهی نبود،اونوخت بچه هاش چیکار باید میکردن. مخصوصا دخترا که بعد یه سنی هم خاستگارا پرمیکشن. شاید خدا دلش برا بچه هاش سوخته و زود بردتش،چون پیرهم نبود.
    چه جالب  مسجده رو میگم  کاش میش د عکسشو وسط خیابون ببینم
    پاسخ:
    اگه بتونم عکسشو بگیرم حتما نشونت میدم. خیلی جالبه.
  • مریم بانو
  • آخ جون سوغاتی.... مبااارکه...
    اگر این کابوس ها و فریادها ادامه پیدا کرد یه مشاوره برو یه کم حرف بزن بلکه بار منفی روانی  از ذهنت خارج بشه...
    کدوم خیابونه اون مسجده ؟؟؟ چقدر جالب...
    پاسخ:
    مرسی مریم جان.  خودمم همین قصد رو دارم،اما وقتی مطرح میکنم پیش شوهرجان و خانوادم مخالفت میشه. نمیدونن چقد اذیت میشم.  تو شهرماست این مسجد. توفرصت مناسب عکس میگیرم ازش
    مادر شوهر سیبیلتو چرب کرده تا پول ظرفشوییش رسما نقد شه..
    منم حسود شدما...الان به سوغاتیهای خوشگل تو حسودیم شد...مبارکت باشه و بسلامت بپوشی ایشالا
    مردا هیچیشون نمیشه نگرانش نباش.خخ خدا برات نگهش داره
    کابوس بخاطر افکار بیداریت هست..فکرایی که طول روز باهاش درگیری
    اون مشکلتون حل شد؟
    پاسخ:
    یعنی مادرشوهربهم رشوه داده؟برم پس بدم پولشوخخخخخ جدیدا حسادت مسری شده ها،مواظب باش.  مرداپوست کلفتن،اگه نبودن که از دست زناشون دوروزه دق میکردن.
    سلام نیلوفرجون 
    الان وبلاگتو پیدا کردم ، 
    ان شاالله خوشبخت بشید و به هرچى که دلتون میخواد برسید،
    فقط چندتا پست آخرو تونستم بخونم ، بقیه رمزى بود، میشه به منم رمز بدین؟؟؟؟
    خوشحال میشم شما هم به وبلاگ من سربزنین
    پاسخ:
    سلام. خوش اومدی.  چشم،منم خوشحال میشم.
    به به سوغاتی:)) مامان همسر من به سوغاتی اعتقادی نداره:))))

    پاسخ:
    بهترین قسمته مسافرت همین سوغاتیه. مخصوصا طرف سلیقش هم خوب باشه.  مامان همسریت خودشو راحت کرده دیگه،شمارو هم راحت کرده.
    اپس مادرشوهرت رفت مشهد.به سلامتی!سوغاتیا مبارکتون باشه.دستش درد نکنه.
    ایشالله که گره از مشکلتون باز شه و خیالت راحت بشه.
    حالا شاید اون راننده تو خونه اش هم بود،سکته میکرد و میمرد!چقدر خرافاتین مردم.یعنی به خاطر همچین چیزی،گذاشتن یه مسجد وسط خیابون بمونه؟!حالا اگه به جای مسجد،سینما بود و این اتفاق میفتاد،میگفتن که حتمٱ خدا نخواسته خرابش کنیم؟عمرٲ...
    پاسخ:
    آره،بالاخره فرستادم رفت. مرسی،سلامت باشی.  ان شاالله.  آره مردم این شهر مذهبی هستن،دیگه ترسیدن.خیلی جاش جالبه
    خوبه مادرشوهرت آداب دونه
    پاسخ:
    آره،به این چیزاخیلی اهمیت میده.
    نظرت چیه بری بست بشینی تو بغل شوهرجانت،تا حرفاشونو بریزن بیرون از تو دلشون،برو دختر تو بلدی(((:
    دست مادرشوهر درد نکنه(((:
    اون همکار بابات خیلی عجیب بودن ها/:
    اون مسجد هم چ حکایت غریبی داشت((:
     
    پاسخ:
    میدونی بانوجان،اونوخت گریم میگیره،هروقت میبینمش چشام پرمیشه،اونوخت دردش دوبرابر میشه. کاش میتونستم جلوی گریمو بگیرم.  آقای به شدت عجیبی بود،کلا خاص بود.  مسجد رو که میبینی آدم یه جوری میشه،نه به خاطراینکه یکی به خاطرش سکته کرده،انگاری خیلی غریب افتاده.
  • اسفندونه
  • مسجده کجاس؟چ جالب!!!
    سوغاتیها مبارک باشه!!!
    شوهر من در اینگونه موارد که اصلا بیدار نمیشه. باز خوبه شوهرت پشتشو کرده... اما آیت الکرسی بخون با آرامش میخوابی
    پاسخ:
    مرسی،سلامت باشی.  شوهرمن هرازگاهی بیدار میشه،بعد دوباره میخابه. یه روز از دسته کارام فرار میکنه. خیلی شبا میخونم. باید بعد این هرشب بخونم.
    اوه خخخخ باز بگو مادرشوهرت بده خخخ
    دستش درد نکنه:)
    ای وای قبل خواب ایت الکرسی بخون:)
    الهی کابوس چقد بده:(
    حشود چرا ایششششششش
    پاسخ:
    تو بد بودنش که شکی نیست. خخخخ کابوس خیلی بده.به قول یه عده کابوس خر است  نمیدونم خیلی حشودددد شدم.
    دست مادرشوهرجان درد نکنه مبارکت باشه لباسا... 
    وای کابوس خیلی بده:(((
    انشالله هرچیزی که مسببه کابوسه تو و غصه خوردنه شوهرجانه حل بشه
    پاسخ:
    مرسیییی خوشگله.  ان شاالله دوست جونم
  • خاتون بانو
  • سلام به به ...مبارکه ....بسلامتی :) 
    ببین چقده دوستت داره . به به. 
    شاید اونم از عواقب کار می ترسه و ان شاءالله هیچ اتفاق بدی نیفته. 

    حسودی هم مثل یه گردابه توش بمونی کم نمیشه هیچ بیش تر هم میشه. نمی دونم چکار میشه کرد ولی بنظرم بخشیدن چیزای دوست داشتنیت به بقیه شاید کمک کنه. یا کمک کردن به کسایی که چشم دیدنشون را نداری خیلی موثره. قلبت رقیق میشه و عواطف میاد. اولاش سخته :)
    وای بنده خدا اون راننده خدا رحمتش کنه....و چقدر جالب اگر یه مسجد بشه میدون برای یه خیابون همه همیشه دورش می چرخن. مثل طواف میشه :)
    پاسخ:
    مرسی. آره طفلک دوستم داره اما من نتونستم ببخشمش.  احتمالا به خاطر همین درگیره،چون واقعا کار اشتباهیه.  جدیدا به یکی دو نفر بدجور حسادت میکنم،دختر بدی شدم،از خودم خوشم نمیاد دیگه.  ببشه عکسشو میگیرم براتون میذارم. خیلی بامزست مسجده. واقعا طفلک راننده.
    چه بابای خودخواهی! امیدوارم اون دنیا حوری ندن بهش!
    پاسخ:
    خیلی. من نمیدونم رو چه حسابی این حرف رو زده. منم امیدوارم خدابهش حوری نده.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">