دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

بدترین خبری که شنیدم،قراره مادرشوهر روز جمعه مهمونی بده.

اصلا حال و حوصله مهمونی وکار کردن رو ندارم.

ازاینکه باید از ساعت 6 به بعد اونجا باشیم تا مهمونی تموم بشه راضی نیستم.

دلم میخاد مدت ها ازشون دور باشم

،از محبت های بیش از حد مادرانش.

از حرفایی که بعضی وقتا میپرونه خستم.

ازاینکه تو همه زندگیمه خستم.

ازاینکه هی گیر بچه دار شدنمه خستم.

ازاینکه یک چیز رو هزاربار باید بهش توضیح بدم خستم.

ازهمه چی خستم. 



دلم میخاست مثل خیلی ها که با مادرشوهر رفت و آمد ندارن باشیم

. دلم میخاست یه حریم خصوصی داشتیم.

نه اینکه از همه چیمون باخبر باشه.

دلم میخاست وقتی حرف از مسافرت میزنم فوری برنامه خانوادگی نچینه.

دلم میخاست وقتی چیزی بهش نشون میدم نظرشو تحمیل نکنه.

دلم خیلی چیزا میخاد،اما مگه همه چی به خاسته دله منه؟ 





هر روز تو ذهنم یه نمایشنامه درجریانه که شخصیتای اصلیش منم،شوهرجان،مادرشوهر. 

 تو ذهنم وقتی مادرشوهر،حرف ناجوری میزنه،جوابشو میدم و دعوامون میشه. 

اون میگه،من میگم. 

میزنه زیر گریه.

 زنگ میزنه به پسرش،وتا دلش میخاد خودشو لوس و مظلوم نشون میده.

 ومن میشم یه غول. 

شوهرجان عصبانی میاد. 

دعوا میکنیم. 

دست بلند میکنه. 

میگه ازم خستست.

 و منم منفجرمیشم و بهش میگم که منم خستم،از خودش از مامانش. 

از اون وقتی خسته شدم که… .

اینارو بابغض زیاد فریاد میزنم و میگم. 

ولی آخرش ازش میخام که زندگی کنیم بدون علاقه و احساس.

 فقط به خاطر خانوادم که دیگه تحمل غم ندارن.

  هر روز این نمایشنامه با بهونه مختلف تو ذهنم تکرار میشه. 

پر از حرف ناگفتم. 

شبا تو خواب میخام داد بزنم،اما صدام درنمیاد.



 نمیدونم تا کی میتونم وقتی کنار مادرشوهرم خشمموکنترل کنم.






  لوبیامون تموم شده بود،به شوهرجان میگم نخریم و هرسری دلمون خواست میگیم مامانت درست کنه.

 امافرمودن نه،من قرمه سبزی های خودمونو دوست دارم. 

یعنی مال من خوشمزه تره. 

ومنم به صورت نامحسوس بسی ذوق کردم.

نظرات (۱۸)

دوست جون شاید به اینجا دیگه سر نزنی ولی من مینویسم
منم یه مادرشوهرم دارم که دلم ازش خیلی پره
از خودش و دختراش
سیاستمدار ، حقه باز، دروغگو حرفه ای، دو رو، زیرآب زن و ...
نمیدونم چیکارشون بکنم
پاسخ:
مگه میشه سر نزنم؟
اوووووف چی میکشی از دستش؟
سیاست و دورو بودن!دوتا خصلت که سخته کنار اومدن باهاش.
به نظرم با آدم سیاستمدار باید سیاست به خرج داد.تو ظاهر یه چیز باشی و تو باطن چیز دیگه.
الان کاملا معنی حرفتو فهمیدم... حق با توه من باید خدارو شکر کنم. 
پاسخ:
ممنون. خداروشکر
  • مریم بانو
  •  چه نمایشنامه وحشتناکی :/ 
    بازم خیلی صبوری خدایی.. من بودم اون نمایشنامه تبدیل به واقعیت میشد :))
    پاسخ:
    آره ازاین وحشتناکترش هم تو ذهنم هست.  من یه کم آروم و صبورم،خوبی های مادرشوهرهم مانع میشه یه کم
  • خاتون بانو
  • سلام 
    اون نظری که دو سه روز پیش دادم نرسیده؟ در مورد راهکارهای عزیز شدن پیش مادرشوهر بود. دومین نظرم تو این پست :\
    پاسخ:
    سلام. آره رسید. جواب دادم.
  • خانم آبی
  • انقدر بهش نپرداز.. فکر نکن.. توی ذهنت لااقل.. یعنی وقتی نیست دیگه ارامش داشته باشی..
    قرمه سبزی رو چه جوری میپزی؟
    پاسخ:
    اتفاقا به حرف شماها گوش دادم و فک نکردم. حالم خوبه الان.  قرمه سبزی رو خیلی معمولی. فقط سبزیش چون زیاد میریزم شوهرجان خیلی دوست داره. بعدشم من گوشت رو یا رنده میکنم یا باچاقو ریزریزمیکنم تو خورشت.
    خواهرهمیشه پای مادرشوهر درمیان است....
    آجی میفهمم چی میگی جالبه منم همون مشکلاتو دارم 
    گلم برو مهمونی اما مثل خانوما بشین.....
    بهونه ی پریود شدن بیار....بگو دلم درده :( 
    آجی آخه چراانقد بی حوصله ای...... :(

    پاسخ:
    آخی،چه بد،شماهم مثل منی پس.  اتفاقا رفتم و مثل خانوما نشستم،بهانه لازم نبود،به روی مبارک نیاوردم اصلا.
  • اسفندونه
  • واااای گفتی
    مادرشوهر من که غوغایییه
    پاسخ:
    خخخ،همه درد مشترک دارن انگاری. اصلانمیدونم اسم مادرشوهرچیه که آدمارو عوض میکنه
    خیلی بده همش میخوان نظرات خودشونو ب آدم تحمیل کنن
    نیلو منم همین مسائل رو دارم بازم شما یه جا نیستین ما ک پیش همیم هیچ راز زن وشوهری نداریم از همه چی خب  داره
    خیلی سخته این درکت میکنم
    پاسخ:
    آره راست میگی،هرجابرین هرکاری کنین،درجریانن. خیلی بده. اماچاره ای هم نداریم.
    خوب ناراحتیت قابل درکه عزیزم.. اما به مرور می تونین روابط رو محدودتر کنی، به مرور نیلوفر و صبر! تمام زن ها همین مشکل رو دارن! میزان وابستگی و علاقه همسرها به خانواده شون متفاوته اما در نهایت این مشکل تقریبا همه جا هست..
    فقط آروم باش، توی ذهنت اینقدر خشمگین نباش. ناراحتی هات رو با زبون خوش به همسر و مادر شوهرت بگو. اگه نه که یه روز میاد که اونقدر خشم چشمات رو پر کرده همه چیز رو بر هم میزنی
    پاسخ:
    مال ماهم به مرور کم شده،شوهرجان اینجوری نبودکه.  مغزمویه مدت خیلی درگیرکرده بودم،ازکامنتای شماها حالم خوب شده. روشموعوض کردن. دیروز هم نتیجه داد اساسی.
    نیلوفر قرار نیست یا حتما بگی باشه یا دعوا کنی. می تونی حرفت را در شکل و فرمی که شوهرت دوست داره بهش بگی. بگذار فکر کنه اونه که تصمیم گرفته مادرش نباشه و شما دوتایی برید سفر. یا هرکار دیگه ای که می خواید بکنید. 
    پاسخ:
    روحرفت خیلی فکر کردم،حق باشماس. کلی دلم باز شد. میدونی مشکل من این بودکه هرچی رو همونجور که هست میگفتم،این باعث مقاومت میشد. اما فهمیدم چیکار کنم
    سعی کن شرایط رو عوض کنی.
    به همسرت بگو حریم خصوصی می خوام و دوست دارم یه سری مسائل بین خودم و خودت باشه. دوست ندارم نقل زندگی مون وسط همه ی خونه ها پهن باشه.
    برا مسافرت هم همین رو بگو.
    یه سری چیزها رو کم کم و دونه دونه عوض کن. تلاش کن میشه. حتی بدون جنجال.
    پاسخ:
    خیلی وقتابهش گفتم،امامیگه تو خودت میگی.  مسافرت رو هم آره،باید جور دیگه ای بگم که فک نکنه دشمنی دارم باخانوادش
    سلام عزیزم.سخته اینجوری که.نمیشه کمتر رفت وآمد کنید؟به نظرم بشین بدون دعوا،همه اینارو به شوهرت بگو.از مامانش بد نگو.فقط بگو دوس دارم حریم خصوصیمو داشته باش.دوس دارم تفریحامون دو نفره باشه و ازین حرفها.
    بعدشم،خب وقتی هر روز همچین سناریوی بدی رو تو ذهنت مرور میکنی،معلومه که اوضاعت عوض نمیشه.اول از همه از خودت شروع کن و ذهنت رو عوض کن.لااقل تو فکرت همون زندگی رو داشته باش که دوس داری.مطمئن باش کم کم همه چی بهتر میشه.
    پاسخ:
    حالا الان خوبه،قبلنا هرشب میرفتیم. دیگه نتونستم ازاین کمترش کنم،چون بلافاصله مادرشوهر فوری یه چیزمیپرونه.  چندباری گفتم،یه کم خوب شده،اماجالبیش اینه مادرشوهر هم زیادی سین جیم میکنه.  آره قبول دارم،باید ذهنیتمو خوب کنم.
    برو بابا... فردا می خوای بگی یه مادر شوهر دارم سبزی میده بهم ال می کنه بل می کنه.... دوسم داره
    الکی غر نزن (:
    شوهرتم که قرمه سبزی های تورو دوست داره! نه تو دیگه چی از این زندگی می خوای نیلو بگو به من (((((:
    پاسخ:
    خب ایناشم هست،من که نمیگم کلا بده،اماخب اینا آزاردهندست. من که میدونم از اون مادرشوهرای خبیث میشی.  خخخ از دسته تو مامان کوچولو
    با وجودیکه دلت رنجور بود و اینهارو نوشتی ولی من خوشم اومد از طرز نوشتنت بانو نیلووووو
    حستو میفهمم و ناراحت شدم
    متاسفانه تو خانواده های کم جمعیت احتمال این موارد بیشتره. که مادره دلش نیاد از زندگی پسرش دور شه.
    من که مادرشوهر سرش گرم 8 تا بچه ی دیگرشه و خداروشکر ما نخودی بچه هاش محسوب میشیم.. حتی من گاهی تو دلم دلگیر میشم که چرا انقدر بی توجهه به این یکی پسرش..
    ولی تو برعکس
    بیا جاها عوض!!!!!!
    من دلم ی مادرشوهر با اندکی توجه می خواد...
    نیلو اگه میخوای از این کابوس ها نجات پیدا کنی، سعی کن نقش بازی نکنی
    یعنی با نگه داشتن احترام اونها، در نهایت کاری رو انجام بدی که دلت می خواد، نه کاری که اجباری باشه و عذاب بکشی.. تا کم کم به خواسته هات احترام بزارن
    منم با وجودی که چندین سال از ازدواجم میگذره وقتی اونها مهمونی دارن از قبلش عزا میگیرم تو دلم. بینشون غریبه ام و بهم خوش نمیگذره. معذبم و ایناها..
    با همه اینها انشالا بری و خوش بگذره

    پاسخ:
    ممنونم ونوس جان. کاش اینام خیلی بودن،باکلی نوه،دوروبرشون.  بیا عوض کنیم،من راضیم. کاش حد تعادل داشتن،نه اینقد بی توجه،نه اینقد توجه کنی که نذاری زندگیشون راحت پیش بره.  اولا خیلی گوش میکردم،الان کم کردم،اماخیلی راه طولانیه.  مرسی،ان شاالله
  • خاتون بانو
  • ای جان عزیزم
    می دونم آدم حتی تو بهترین شرایط هم باشه بازم یه چیزی هست این وسط که می تونه مانع از خوشی ادم بشه.
    بنظر من خیلی به این فکرا اهمیت نده. خودت حواست نیست بعد چند سال شخصیتت میشه مثل همون مادر همسری یعنی مادر شوهر عزیز :)

    منم دوستام حتی از بهترین نوع ازدواجشون بالاخره یکی بوده که موجب رنجششون شده.
    راستی برای سفر دونفره به ذهنم رسید از شوهر جان مبلغشو بگیری و بری بلیط دو نفری بگیری با گرفتن محل اقامت :) نمی دونم به مذاق جناب مادر شوهر خوش میاد یا نه. ولی بالاخره باید بفهمه پسرش الان مرد یه خونه دیگه شده و زن داره و خونه زندگیش جداست.

    بنظر من هرچی بریزی تو خودت بدتره. یا کلا بزن تو فاز بیخیالی که نمیشه یا سرتو با یه چیزی گرم کن. مثلا برو کلاسای مختلف. به روی خودتم نیار . 

    ان شاءالله چند سال دیگه وضعیت تغییر می کنه. مادرشوهرا مخصوصا سالای اول خیلی حساسن. نمی دونم چرا. ولی بنظرم بهترین راه اینه که با سیاست  باهاشون مدارا کرد. 
    پاسخ:
    دقیقا،همیشه یه جای کار میلنگه.  میدونی وقتی اینکار روبکنم،مادرشوهر نرسیده یه قیافه میگیره،مظلوم میشه،دل پسرشو کباب میکنه و من میشم عروس بده. به همین راحتی.  امیدوارم بهتر بشه،والاتحملش سخت میشه
    نیلوفرم! مادرشوهرت می تونه در حاشیه زندگیتون باشه اگر این قدر خودت برجسته اش نکنی.
    پاسخ:
    آناجونم،من برجسته نمیکنم،برجسته هست. آنانمیدونی که،من حتا نمیتونم بگم ازکدوم شهرخوشم میاد،فوری میگه باهم میریم،بعدشم که شوهرجان عمرا بره،چون باید مامانشم باشه. من چطورمیتونم تو حاشیه بذارمش؟
    الهییی :(((
    همیشه انگار وقتی همه چی ارومه ی چیزی مایه عذابه 
    به به منم از قرمه سبزیای دست پخت تو میخام 
    پاسخ:
    همیشه یه چیزی واسه ناراحتی هست.  دست پخته من که به مال خانوم دکتر نمیرسه
  • خانومی ...
  • منم دلم تمام این چیز هایی که نوشتی رو میخواد ...
    کاملا درک میکنم که چی میگی ، ما هم همینیم ..
    پاسخ:
    آخی،خیلی بده خانومی.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">