دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

دفتر خاطرات من

خوب،بد،زشت

9

مادرشوهرشماهم یه کارایی میکنه یاحرفایی میزنه که باعث بشه پسرش و یا اطرافیان بهش مدیون بشن؟چندتامثال میزنم ازش.
 1:امروزکه زنگ زدم تابهش بگم بالاخره صاحبخونه شدیم،برگشته میگه اینقد که من دعاکردم شد،درصورتی که خب خانواده من،خودمن،دوستام،کلی دعاکردن و کلی نذر،اماهیچوقت نگفتن ماکردیم.
2:هروقت باهمیم سعی میکنه همیشه از محبت مادرانه ش بگه،اینکه از خودم گذشتم به خاطربچه هام،برای خودم چیزی نخریدم اماهمیشه واسه بچه هام هزینه کردم،خب اینو تمام مادرای دنیا میکنن،اماهمیشه میگه هیچ مادری مثل من نیست،درصورتیکه مامان خودمن چندین برابربیشتر ازش،ازخودگذشتگی کرده،امااصلابه زبون نمیاره.
 3:دلسوزی های بیش ازحد،محبتهای بیش ازحد،بعضی وقتاخیلی کلافه میشم.
 4:ازالان هزارو یک تانقشه میکشه واسه بچه نداشته من،انگارکه من هویجم و قراره اون مامانش بشه. میدونم اگه بچه داربشم فقط شکنجه میشم.
  شمام همچین مادرشوهری دارین؟راه کاری سراغ دارین بشه حلش کرد؟شوهرمن همچین نسبت به مامانش حساسه که حتا حاضرنیست بدیهاشو ببینه،درسته خوبی زیاد داره،اماخب بدیهایی هم داره.

نظرات (۱۱)

  • خانوم خونه
  • اره من دارم همچین مادر شوهری که به جاریم پشته سرش میگه غلط می کنه بچه ماله اون نیس ماله ماس چون از پسره منه:((
    پاسخ:
    عجب،یکی نیست بگه پسرت نه ماه تو شکمش نگه داشته و دو سال شیر داده که اینجوری ادعاش میشه
    میبینم که باز حساس شدی به مادر شوهرت...اینا طبیعیه..اره منم مادرشوهرم اینطور بود ولی الان که خودم چیزی نمونده که مادرشوهربشم خوب درکش میکنم..سخت نگیر بخدا سخت میگذره ها..
    نیلوفرم، سیاست داشته باش ... به جای اینکه جلوی مادرشوهرت جبهه بگیری سعی کن باهاش مهربون باشی. یک مثل معروف هست می گه دوستت را نزدیک نگه دار دشمنت را نزدیک تر.  با حرف زدن و بدی هاش را گفتن به جایی نمی رسی جز این که مدام دید شوهرت را بدتر می کنی. در مقابل سعی کن شوهرت را به طرف خودت بکشونی. مردها خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش را بکنی خر می شن. فقط باید بدونی چطور باهاش برخورد بکنی. هر مردی رگ خواب خاص خودش را داره. باید پیدا بکنی که چطور شوهرت را بیاری تو جبهه خودت که خودش نگذاره مادرش آرامش زندگیش را به هم بریزه. 
    نیلوفر فکر نمی کنی دیگه خیلی حساس شدی؟ خوب یک مادر چی داره جز بچه هاش؟ تمام زندگیش بچه هاش بودند. از اون ها حرف نزنه از چی حرف بزنه؟ خوب بگه من دعا کردم بگذار فکر کنه اثر دعای اون بوده که پسرش و عروسش خونه دار شدند مگه چه اتفاقی می افته اگر دلش خوش باشه به این؟ چه اتفاقی می افته که تأییدش کنی خیلی برای بچه هاش فداکاری کرده؟ این تمام زندگیش بوده. اگر این را هم ازش بگیری دیگه چیزی براش نمی مونه. تو خودت دوست داری مادرشوهرت بنشینه درباره بدی های تو با شوهرت حرف بزنه؟ که انتظار داری شوهرت بنشینه به بدی های مادرش گوش بده. ببخشید این طوری می گم اما یک طوری درباره بنده خدا حرف می زنی انگار داری درباره هووت حرف می زنی. این قدر بخوای حساسیت نشون بدی من هم جای شوهرت بودم جبهه می گرفتم. 
  • یک زن خانه دار معمولی
  • وای عزیزم بهت حق میدم .مادر شوهر کلا رو اعصابه ولی وقتی خودت مامان بشی تحملش راحتتر میشه چون حسشو بهتر میتونی درک کنی

    پاسخ:
    واقعا رو اعصابه. نمیدونم پس باید زودبچه بیارم تا بتونم کناربیام با اخلاقاش. 
  • ✿✿ یاشل ✿✿
  • مبارکه حسابی.شیرینیشو کی میدی؟حیف نمیشه شیرینی گرفت ازت خخخ
    ولی خیلی خوشحال شدم 
    با مادر شوهرتم مدارا کن میدونم حرص در بیاره ولی مادرشوهره دیگه اسمش روشه.

    پاسخ:
    حیف اینجانیستین یه شیرینی مهمون بودی. دارم باهاش مدارامیکنم،کاری ازم برنمیاد که
    مادر شوهر من که اصلا انگار همچین پسری نداره، وقتی ما خونه خریدیم و بهش گفتیم حتی یه تبریک هم نگفت چه برسه بگه دعا کردم
    پاسخ:
    بعضی وقتا دلم میخاد مادرشوهرمنم اینجوری بود. احساس میکنم اینجوری راحتتر باشیم
    سلام عزیزم
    بطور اتفاقی با وبلاکت آشنا شدم
    با اجازه ت لینکت کردم که بتونم باز بهت سر بزنم
    خوشحال میشم با هم دوست باشیم
    پاسخ:
    سلام ممنون که سر زدین. من هرکاری میکنم وبتون رو باز نمیکنه. یه صفحه دیگه میاره. اگه میشه دوباره آدرس بذارین. باتشکر
  • خانم توت فرنگی
  • سخت نگیر.. شوهرت طبیعتن نسبت به انتقاد از مادرش موضع می گیره
    مثل خودمون که کسی از مامانمون بد بگه می زنیم داغونش می کنیم (:
    خودت رو مادر یه پسر تصور کن که حالا ازدواج کرده  و تو یه مادر شوهری، دلت می خواد پسرت رو از دست ندی دیگه....من همیشه این کارو می کنم یکم اوضاع قابل تحمل تر میشه (؛
    پاسخ:
    چه خوب که اینقد مثبت فک میکنی،سعیمو میکنم مثل شماباشم
    عزیزم من سال 61 ازدواج کردم و حدس میزنم تو همسن ویا کوچکترازپسر من باشی یه کوچولو برات از مادر شوهرم میگم من عروس رفتم خونه اونا مادر شوهر خدا بیامرزم خیلی شوهرم رو دوست داشت میشه گفت عاشقش بود منم خیلی از رفتارهاش حرص میخوردم به من اجازه نمیداد هیچ کاری برای علی بکنم حتی وقتی خسته میومد خونه فوری براش چای یا شربت میاورد و همه کارهاشو خودش انجام میداد منم هیجده سالم بود خیلی ناراحت میشدم بعد از یک سال که پسرم بدنیا اومد وقتی بغلم گرفتمش وقتی حس کردم این از وجود منه وقتی به مادر شوهرم نگاه کردم و همون عشق رو تو چشاش نسبت به علی دیدم دلم لرزید تازه اون موقع بود که معنی رفتارهای اون خدا بیامرز رو فهمیدم بعد از اون به جای جبهه گیری باهاش دوست شدم وقتی کاری برای علی و یا پسرم میکرد عشقش رو درک میکردم برای همین رابطمون خیلی خیلی خوب شده بود خدا بیامرزتش برام بهترین دوست شده بود یک کوچولو احترام و گذشت و محبت باعث میشه طرف مقابل خیلی زود به اشتباه خودش پی ببره و خودت زندگی شیرینی داشته باشی.من با عشق ازدواج نکردم ولی سی و سه ساله زندگی توام با عشق و شادی داریم خیلی مشکلات داشتیم همه اونا رو تو بلاگفا که بودم نوشتم ولی ای مشکلات رو با هم حل کردیم و وقتی مادر شوهرم مرد من بیشتر از شوهرم غصه خوردم.مطمئنم بهترین راه رو با شناختی که از مادر شوهرت تا بحال پیدا کردی ،پیدا میکنی .موفق باشی
    اینهایی که نوشتی مطمعنی مادر شوهر من با تو یکی نبوده عایا؟ من یکی از کابوسهام از بچه دار شدن همین نقشه های مادر شوهر برای تربیته فرزندمه...میدونم خیلی خیلی در این مورد شکنجه میشم....
    پاسخ:
    پس یه کپی ازش شمام داری،خداصبر بده
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">